<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شاسوسا شبیه تاریک من</title>
	<atom:link href="http://shasoosa.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://shasoosa.ir</link>
	<description>وبسایت رسمی مجتبا تقوی زاد</description>
	<lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 06:22:51 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>نوشتار زنانه ، زنانگی نوشتار</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/05/17/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/05/17/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 06:22:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[آيا نوشتار زنانه وجود دارد؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=438</guid>
		<description><![CDATA[همانگونه که در شریعت اسلامی آمده است ، انسان‌ها بر دو جنسیت آفریده شده‌اند ،  تا مکمل هم باشند. تفاوت‌های زن و مرد در عین برابری انسانی ، کتمان‌ناپذیر است. موضوع تفاوت‌های ذاتی زن و مرد بی‌گمان بر تمام شئون زندگی آن‌ها تاثیرگذار است. نوشتار به صورت اعم و ادبیات به صورت اخص از این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همانگونه که در شریعت اسلامی آمده است ، انسان‌ها بر دو جنسیت آفریده شده‌اند ،  تا مکمل هم باشند. تفاوت‌های زن و مرد در عین برابری انسانی ، کتمان‌ناپذیر است. موضوع تفاوت‌های ذاتی زن و مرد بی‌گمان بر تمام شئون زندگی آن‌ها تاثیرگذار است. نوشتار به صورت اعم و ادبیات به صورت اخص از این قاعده مستثنا نیستند. هر چند در این خصوص قدرت اله طاهری در « زبان و نوشتار زنانه ، واقعیت یا توهم ؟!» می‌آورد : « این امر بدیهی به نظر می رسد که استعداد زبانی و نشانه‌های آن محصول ذهن آدمی است . اما درباره‌ی ماهیت خود ذهن هنوز ابهامات انبوهی پیش روی بشر قرار دارد. یکی از اسرار ذهن که مرتبط با مبحث ماست ، رابطه‌ی ذهن با جنسیت است. پرسش این است که آیا ماهیت ذهن مرد و زن با یکدیگر تفاوت دارند؟ اگر بپذیریم ذهن مردانه و ذهن زنانه دو ذات مجزا از هم هستند ، آن گاه تفاوت محصولات آنها امری دور از انتظار نخواهد بود. اما بالعکس اگر عامل جنسیت در ماهیت ذهن تاثیرگذار نباشد ، بالطبع محصولات آن نیز مردانه و زنانه نخواهد بود. در فلسفه‌ی غرب تقریبا به جز اسپینوزا همه‌ی متفکران بر این باورند که ذهن آدمی امری فراجنسیتی است. (1) » اما به نظر می رسد تفاوت‌های ذاتی در خلقیات که متاثر از شرایط فیزیولوژیك و تربیت اجتماعی متفاوت زنان و مردان است به صورت ناخودآگاه بر نوشتار تاثیر خواهد گذاشت. زنان امتیازات خاص بیولوژیکی و تجربه‌های خاص زنانه دارند که شامل همدمی ، همفکري ، عاطفه و احساس و قدرت مشاهده است که مفهوم و معنی تجربه زنانه را به خواننده نشان می‌دهد. ویرجینیا وولف این ویژگی‌ها را خصیصه ارزشمند متمایز دید زنانه می نامد. (2) وی در « اتاقی از آنِ خود» می‌نویسد :« برای هرکس که می نویسد ، فکر کردن در باره‌ی جنسیت خود مخرب است. زن بودن یا مرد بودن به صورت خالص و مطلق مخرب است . باید زنانه &#8211; مردانه و یا مردانه &#8211; زنانه بود. پیش از آنکه عمل خلاقه به ثمر برسد ، باید در ذهن نوعی تعامل بین زن و مرد صورت بگیرد .» با تمام آنچه گفته شد به نظر می‌رسد باید به این نکته باور داشت که زنانگی در نوشتار خود را وارد می‌کند. پر واضح است دسته بندی‌های اینگونه دلیل ضعف و قدرت نوشتار نیست . یعنی نمی‌توان به قطعیت گفت نویسنده‌ي زن قوی‌تر یا ضعیف‌تر از نویسنده مرد است. بلکه این مساله دائر بر وجود خصوصیات متفاوت در نوشتار زن و مرد است. باید توجه کرد که این خصوصیات متفاوت باعث ایجاد زبان جدا و یا جامعه‌ی جدایی که برخی از فمینیست‌های رادیکال تاریخ به آن اعتقاد داشتند نمی‌شود ، بلکه تنها از خصوصیات ویژه زبانی در نوشتار زنانه سخن به میان می‌آورد. شاید به صورت کلی بتوان خصوصیات نوشتار زنانه( به خصوص نوشتار ادبی از قبیل شعر و داستان) را بدین صورت برشمرد :</p>
<p>1)      پرگویی :</p>
<p>نخستین نکته‌ای که در نویسندگی زنان حائز اهمیت است ، این مساله است که رمان جایگاه ویژه‌ای برایشان دارد. از طرف دیگر بیان جزءنگر  و فراغت و فرصت بیشتر، زنان را بیشتر به سمت پرگویی در نوشتار سوق می‌دهد. ادبیات زنانه اغلب ادبیاتی است که با سخن گفتن‌های فراوان توام است.</p>
<p>2)      جستجوی هویت گم شده :</p>
<p>زنان در نوشتار ادبی خود ، در میان تصاویر و توصیف‌ها و گفتگوها به دنبال هویت گمشده یا ناشناخته خود بوده‌اند. جنسیت در نوشتار زنان همواره نقشی مهم را ایفا کرده است. هلن سو می‌گوید :« نوشتار مرده‌ها را زنده می‌کند.» در واقع او اعتقاد دارد نوشتار زنانه تحریر چیزهایی است که در درون تاریخ و فرهنگ سرکوب شده است. (3)</p>
<p>3)      نوستالوژی :</p>
<p>در ادبیات زنانه ، نوستالوژی و غم غربت از مضامین و موضوعات رایج است. در واقع یادآوری خاطرات دوران خوب کودکی نقش مهمی در داستان و شعر نویسندگان زن ایفا می‌کنند. داستان‌ها زنان سرشار از حضور تخیلات کودکانه ، ترس‌ها و لذت‌هاست. شاید به نوعی بتوان گفت ، بازگشت به گذشته همواره به امید پیدا کردن آن هویت گمشده صورت گرفته است.</p>
<p>4)      انتظار :</p>
<p>انتظار یکی از خصوصیات جدایی‌ناپذیر زنان در تمام دنیاست. قدرت باروری زنان را در نظر بگیريد. نُه ماه انتظار برای به دنیا آمدن  فرزند و یک عمر انتظار و نگرانی برای رشد و کمال فرزند. انتظار به وفور در شعرها و داستان‌های نویسندگان زن خودنمایی می‌کند. با بررسی اجمالی آثار نویسندگان زن معاصر به رگه‌های پر رنگ انتظار در متن پی خواهیم برد.</p>
<p>5)      جزیی نگری :</p>
<p>نوشتار نویسندگان زن اغلب بر توصیف جزییات استوار است. شاید بتوان گفت این جزیی نگری مربوط به کنجکاوی‌های خاص زنانه است. مردان به طور کلی از توجه به جزییات واهمه دارند اما زنان با نگاه تیزبین کوچکترین نکات را برداشت می‌کنند و در داستان‌ها و شعرهاشان منعکس می‌کنند.</p>
<p>با تمام آنچه گفته شد ، اذعان به این نکته بدیهی است که نوشتار زنانه و زنانگی نوشتار واقعیاتی انکار ناپذیر هستند و طبیعتا عامل جذب مخاطب زن به نوشتار خواهند بود. زنان به علت همذات‌پنداری با زبان و مفهوم و فرم نوشتار زنانه ، ارتباطی مستحکم با آن برقرار می‌نمایند. دورنمای متصور برای ادبیات زنانه و زنانگی ادبیات ، قابل پیش‌بینی نیست. همه چیز متاثر از تغییرات مناسبات اجتماعی  روزگار است و بعید نیست که در آینده‌ای نه چندان دور دیگر نتوان هیچ‌کدام از مشخصه‌هایی را که در بالا آمد به نوشتار زنانه نسبت داد.</p>
<p>پانوشت :</p>
<p>1-    فصلنامه زبان و ادب پارسی &#8211;  شماره 42-زمستان 88</p>
<p>2-    روایت زنانه در داستان‌نویسی زنانه- کتاب ماه ادبیات و فلسفه &#8211; تیر 84</p>
<p>3-    یادداشتهای روزانه و نامه‌های ویرجینیا وولف &#8211; سوزان سلترز- ترجمه مهدی غبرایی -مجله بخارا- شماره 56 &#8211; پاییز 85</p>
<p>اين يادداشت امروز در نشريه‌ي الكترونيك <a href="http://charghad.ir/4088/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1" target="_blank">چارقد</a> منتشر شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/05/17/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>باران</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/05/12/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-2/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/05/12/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-2/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 May 2012 16:51:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=435</guid>
		<description><![CDATA[یقه‌ی ماه را چسبیده ابر! و به صورت‌ش سیلی می زند باران که شراب خورده و ناخن‌هایش را می‌کشد خورشید! دکتر که چی‌چی‌فن نوشت ، نه! اما مادربزرگم گفت : « ره! مایِ نگا نواکودن!» شکایت‌نامه‌ای نوشتم و باران را&#8230; پدربزرگم گفت:« برکت خدایه ، ره!» و من به باران آخر شهریور فکر کردم وقتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یقه‌ی ماه را</p>
<p>چسبیده</p>
<p>ابر!</p>
<p>و به صورت‌ش</p>
<p>سیلی می زند</p>
<p>باران</p>
<p>که شراب خورده</p>
<p>و ناخن‌هایش را می‌کشد</p>
<p>خورشید!</p>
<p>دکتر</p>
<p>که چی‌چی‌فن نوشت ، نه!</p>
<p>اما مادربزرگم گفت :</p>
<p>« ره! مایِ نگا نواکودن!»</p>
<p>شکایت‌نامه‌ای نوشتم</p>
<p>و باران را&#8230;</p>
<p>پدربزرگم گفت:« برکت خدایه ، ره!»</p>
<p>و من</p>
<p>به باران آخر شهریور فکر کردم</p>
<p>وقتی تمام محصول یوسف را برد!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/05/12/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تهران</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/04/28/%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/04/28/%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 13:20:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=431</guid>
		<description><![CDATA[به پدرام رضایی‌زاده‌ی عزیزم هرچه صدا زد نیامد خدا را در ترافیک پنج عصر بزرگراه چمران گم کرده بود! +اصل این شعر چیز دیگری بود که شاید برای خودِ پدرام خواندم. راست گفته بود :شاعران بندگان شیطانند!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به <a href="http://www.natoor.com/" target="_blank">پدرام رضایی‌زاده‌</a>ی عزیزم</p>
<p>هرچه صدا زد<br />
نیامد<br />
خدا را<br />
در ترافیک پنج عصر بزرگراه چمران گم کرده بود!</p>
<p>+اصل این شعر چیز دیگری بود که شاید برای خودِ پدرام خواندم. راست گفته بود :شاعران بندگان شیطانند!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/04/28/%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>باکره</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/04/16/%d8%a8%d8%a7%da%a9%d8%b1%d9%87/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/04/16/%d8%a8%d8%a7%da%a9%d8%b1%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Apr 2012 18:35:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=427</guid>
		<description><![CDATA[تکان می خورم. توی دست اندازهای جاده مثل پاندول چپ و راست می شدم. گاهی هم تکانی به عقب و جلو می خورم. تیمور دست کشید به موهای بلند خرمایی ام و گفت :« اگه تو رو نداشتم چی می شد مریم؟» خندیدم و گفتم :« هیچی. یکی دیگه رو داشتی!» نگاهم نکرد. چشمش را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تکان می خورم. توی دست اندازهای جاده مثل پاندول چپ و راست می شدم. گاهی هم تکانی به عقب و جلو می خورم. تیمور دست کشید به موهای بلند خرمایی ام و گفت :« اگه تو رو نداشتم چی می شد مریم؟» خندیدم و گفتم :« هیچی. یکی دیگه رو داشتی!» نگاهم نکرد. چشمش را دوخته بود به جاده ی دو خطه و دست چپش را روی پنجره گذاشته بود و زیر گونه ستون کرده بود. این شش سال که به آینه ی وسط خاور 608 ش آویزانم کرده ، روزی ده بار دست به موهایم می کشید و و می گوید: « اگه تو رو نداشتم چی می شد مریم؟» من هم می خندم و می گویم :« هیچی. یکی دیگه رو داشتی!» و تیمور دستش را می زند زیر گونه اش و به جاده ی دو خطه ی داغان نگاه می کند!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/04/16/%d8%a8%d8%a7%da%a9%d8%b1%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من لاستیک یک کمپرسی بودم!</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/04/09/%d9%85%d9%86-%d9%84%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9-%db%8c%da%a9-%da%a9%d9%85%d9%be%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/04/09/%d9%85%d9%86-%d9%84%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9-%db%8c%da%a9-%da%a9%d9%85%d9%be%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 14:43:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=424</guid>
		<description><![CDATA[خارجی بودم. لاستیک چرخ خارجی محور دوم سمت راننده ی کمپرسی بنز 1924 مدل 54. از باسکول جلوی معدن که رد می شدیم ، صدای کمپرسی های پشتی نگذاشت بفهمم چقدر اضافه تناژ داریم اما شانه هایم خسته بودند. هر لحظه فکر می کردم الان است که از درون منفجر شوم. گل های رویم از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خارجی بودم. لاستیک چرخ خارجی محور دوم سمت راننده ی کمپرسی بنز 1924 مدل 54. از باسکول جلوی معدن که رد می شدیم ، صدای کمپرسی های پشتی نگذاشت بفهمم چقدر اضافه تناژ داریم اما شانه هایم خسته بودند. هر لحظه فکر می کردم الان است که از درون منفجر شوم. گل های رویم از هم فاصله گرفته بودند و تا جایی که می شد خودشان را باز کرده بودند. تمام بدنم درد می کرد. از سرازیر معدن که پایین آمدیم توی سه چهار چاله ی کوچک افتادیم. جاده خاکی بود و پر سنگلاخ. حالا پاهایم هم درد گرفته بودند. لاستیک همسایه گفت :« بی ناموس ، انگار کش تنبونش در رفته. خب آرومتر بی همه چیز. داغون شدیم که!» توی یک چاله ی بزرگ افتادیم. قلوه سنگی لای گُل های لاستیک همسایه گیر کرد. من هم نفهمیدم چه شد که تنم سوخت. انگار کسی چنگ انداخته باشد به تنم. یک تکه از گوشت پشتم ، جلوی چشم هام به زمین افتاد. حسن ایستاد. از روی رکاب کمپرسی پایین پرید. حس کردم خون به سرعت از بدنم خارج می شود. حسن دور کمپرسی چرخید تا رسید به من. چشم توی چشم شدیم. با کف پا لگد زد به کمرم. خواستم داد بزنم اما صدایم در نمی آمد. لگد بعدی را که می زد بلند گفت :« حالا من چه گُهی بخورم با این همه قسط؟»</p>
<p>پ.ن: توی مقاله ام نوشته بودم :« به ازای هر تن بار اضافی ، مسافت توقف به طور متوسط سیزده متر افزایش می یابد.» می ترسم از این اضافه تناژ که بر روی هیکلم آمده!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/04/09/%d9%85%d9%86-%d9%84%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9-%db%8c%da%a9-%da%a9%d9%85%d9%be%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ديگه ته باك هيشكي يه ليتر معرفت نمونده!</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/04/03/%d8%af%d9%8a%da%af%d9%87-%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%83-%d9%87%d9%8a%d8%b4%d9%83%d9%8a-%d9%8a%d9%87-%d9%84%d9%8a%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/04/03/%d8%af%d9%8a%da%af%d9%87-%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%83-%d9%87%d9%8a%d8%b4%d9%83%d9%8a-%d9%8a%d9%87-%d9%84%d9%8a%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Apr 2012 03:12:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=421</guid>
		<description><![CDATA[پرايد كله غازي خسته اي بودم ، كه چراغ بنزينم روشن شده بود ، اما قاسم كارت سوخت نداشت. باران شلاق مي زد. قاسم چهارليتري را دستش گرفته بود و تكان مي داد. ماشين ها نوربالا مي انداختند. كسي نايستاد. راننده ها گفتند :«اي بابا! يه پرايد كله غازي خسته س ديگه!»من اما ، پرايد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پرايد كله غازي خسته اي بودم ، كه چراغ بنزينم روشن شده بود ، اما قاسم كارت سوخت نداشت. باران شلاق مي زد. قاسم چهارليتري را دستش گرفته بود و تكان مي داد. ماشين ها نوربالا مي انداختند. كسي نايستاد. راننده ها گفتند :«اي بابا! يه پرايد كله غازي خسته س ديگه!»من اما ، پرايد كله غازي خسته اي بودم كه چراغ بنزينم روشن شده بود ، اما قاسم كارت سوخت نداشت. گمانم زني در ضبط صوتم رخت مي شست و گريه مي كرد!</p>
<p>+من به <a href="http://hoseinnorouzi.blogfa.com/" target="_blank">حسين نوروزي</a> سلام مي كنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/04/03/%d8%af%d9%8a%da%af%d9%87-%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%83-%d9%87%d9%8a%d8%b4%d9%83%d9%8a-%d9%8a%d9%87-%d9%84%d9%8a%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سالِ پا درهوایی</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/03/17/%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%90-%d9%be%d8%a7-%d8%af%d8%b1%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/03/17/%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%90-%d9%be%d8%a7-%d8%af%d8%b1%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Mar 2012 16:38:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=416</guid>
		<description><![CDATA[دارد تمام می شود. نود را می گویم. می خواهم در انتهای سال ، برایش نام برازنده ای انتخاب کنم. نه اینکه فقط نود باشد که لحظه ی تحویلش گفته باشم :« امسال دیگه حله!» نه! چند سالی می شود که از این دست دلداری ها به خودم می دهم. اما امسال را دیگر باید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دارد تمام می شود. نود را می گویم. می خواهم در انتهای سال ، برایش نام برازنده ای انتخاب کنم. نه اینکه فقط نود باشد که لحظه ی تحویلش گفته باشم :« امسال دیگه حله!» نه! چند سالی می شود که از این دست دلداری ها به خودم می دهم. اما امسال را دیگر باید رسما سال « پا درهوایی» نامید. آنقدر ود را در بیم و امید گذراندم که در این لحظه نمی دانم بیمناکم یا امید.ار؟گمانم دچار اختلال حسی شده ام. نمونه اش همین امروز. امید بسته بودم که آقای دکار را بعد از پنج سال ببینم تا شاید از رابطه اش برای حل مشکلِ همیشه و هنوزم استفاده کنم. زود خوابیدم که پنج و نیم بیدار شوم. خواب بد دیدم. صبح که بیدار شدم برف همه جا را سفید کرده بود. توی دلم گفتم :« نمی آید» نیامد. اما من رفتم با تمام دو دلی رفتم و مثل تمام این مدت ، انتظار کشیدم. توی لابیِ سرد دانشکده ای که پرنده ای در آن پر نمی زد. درست مثل آن دو روزی که توی لابیِ سرد وزارتخانه متبوع! ساعت ها نشستم که مگر فلان مدیر کل بیاید و یادداشتم را بخواند و شاید یک ذره انسانیتش قلقلک داده شود! حالا آن امید پنج شنبه تا امروز ، به بیم دیگری تبیدل شده و دست کم تا پایان تعطیلات خرخره ام را می جود.</p>
<p>پا درهوایی ها تمام نمی شود ، تنها از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شود. این باید اصل بقای پا درهوایی در سال نود باشد. همانطور که از اصلی ترین اتفاق زندگی ام به جزئی ترین شان تسری می یابد. بیش از پنج ماه است که ناشر قرار است پاسخ بدهد که مجموعه ی دوم شعرم را چاپ می کند یا خیر؟! گاهی خودم هم یادم می رود مجموعه ای آماده ی چاپ دارم! مجموعه ی داستانم را هم که همچنان بازنویسی می کنم. شاید این یکی به آخر سال 91 رسید! به شعرها چندان امیدوار نیستم ، از ناشر که بگذرد تازه تیغ های بسیاری انتظارش را می کشند.</p>
<p>سال نود دارد تمام می شود. در <a href="http://shasoosa.ir/2012/03/12/%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%aa%d9%88%d9%be-%d8%8c-%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%ba%d8%b0-%d8%b1%d9%86%da%af%db%8c/" target="_blank">پست قبلی</a> گفتم ، دلم نمی خواهد تمام شود. نه اینکه سال خوبی بوده باشد، نه! از این گذر زمان می ترسم. اما چاره چیست؟ باید پشت همین پنجره بنشینم و همینطور که بارش بی وقفه ی برف را نگاه می کنم ، به تمام شدن این سال پا درهوایی فکر کنم.</p>
<p>حالا که بیش از نه سال است وبلاگ می نویسم ( با احتساب وبلاگ اولم که از روی سرویس دهنده پاکش کردم.) می توانم به عقب نگاه کنم. سال های زیادی بودند که از دوستانم نام برده ام. ز عزیزترین ها و چند جمله ای برایشان نوشته ام. اما امسال نمی خواهم این کار را بکنم. حق دوستانم نیست که با این حالم برایشان بنویسم. کاش یک روزِ خوب بیاید. من مبدا تقویمم را روی همان روز خوب می گذارم. آن روز عید است ، نه عادت تقویم های شمسی!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/03/17/%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%90-%d9%be%d8%a7-%d8%af%d8%b1%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نه بوی توپ ، نه بوی کاغذ رنگی</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/03/12/%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%aa%d9%88%d9%be-%d8%8c-%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%ba%d8%b0-%d8%b1%d9%86%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/03/12/%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%aa%d9%88%d9%be-%d8%8c-%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%ba%d8%b0-%d8%b1%d9%86%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Mar 2012 18:21:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=413</guid>
		<description><![CDATA[یکی از خوبی های آنلاین نوشتن این است که کمتر به صرافتِ خود سانسوری می افتی. خودت می شوی و راحت می نویسی و شاید هم این نوشتن انرژی ذخیره شده در گلویت را آزاد کند. امروز بالاخره ترس را کنار گذاشتم و به زبان آوردمش. پای نوت یکی از دوستان در گوگل پلاس هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از خوبی های آنلاین نوشتن این است که کمتر به صرافتِ خود سانسوری می افتی. خودت می شوی و راحت می نویسی و شاید هم این نوشتن انرژی ذخیره شده در گلویت را آزاد کند. امروز بالاخره ترس را کنار گذاشتم و به زبان آوردمش. پای نوت یکی از دوستان در گوگل پلاس هم کامنتش کردم. قصه ساده است. امسال اصلا دوست ندارم عید شود. نه که ادا بیایم که بزرگ شده ام و می دانم که بزرگترها چرا از عید گریزان بوده اند ، نه! به قول معروف « برنجم را آفتاب می پزد و خورشتم را مهتاب!» خیلی از تشویش های بزرگترها را ندارم. دروغ چرا؟ دریافتی دو ماه اخیرم را هم به کسر اقساط وام هام به حسابی کوتاه مدت واریز کرده ام. اما برای من لازم است این روزها کش بیایند.دلم نمی خواهد این 90 لعنتی تمام شود. از پیر شدن هراسی ندارم. حتی از آن رشته های سفید شده ی روی چانه ام. هراسم از نرسیدن قافله ای به مقصد است. این روزها که همه خانه تکانی می کنند و به روی هم لبخند می زنند و منتظرند یک دلِ سیر استراحت کنند ، من به این فکر می کنم که کاش روزهای اداری کش می آمدند ، شاید جوابی در خور می گرفتم. اما دریغ! حرف هر کس و هر چیز بشوم ، حریف این عقربه های لعنتی نمی شوم!</p>
<p>من از قضات عیدآور هم می ترسم ضمنا! همان ها که حق مسلم خودشان می دانند که در زندگی دیگران دخالت کنند و یکی از تفریح های رایجشان زخم زبان زدن است.</p>
<p>دوست ندارم این روزهای آخر 90 تمام شوند! کاش این روزها کش می آمدند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/03/12/%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%aa%d9%88%d9%be-%d8%8c-%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%ba%d8%b0-%d8%b1%d9%86%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سرِ زایمان بود که مُرد!</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/03/11/%d8%b3%d8%b1%d9%90-%d8%b2%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%88%d8%af-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%8f%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/03/11/%d8%b3%d8%b1%d9%90-%d8%b2%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%88%d8%af-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%8f%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Mar 2012 11:55:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=410</guid>
		<description><![CDATA[رگم را كه مي زنم شعرهاي خوني روي كاغذ مي ريزند دست مي زنند لبخند مي زنند و شايد به احترامم برخيزند شايد هم پيرمردي براي اهداي تنديس به جنازه ام روي سن بيايد شب كه مي شود همه به خانه مي روند و شعرهايم را براي هم پيامك مي كنند من اما روي صحنه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>رگم را كه مي زنم<br />
شعرهاي خوني<br />
روي كاغذ مي ريزند</p>
<p>دست مي زنند<br />
لبخند مي زنند<br />
و شايد<br />
به احترامم برخيزند</p>
<p>شايد هم<br />
پيرمردي<br />
براي اهداي تنديس به جنازه ام<br />
روي سن بيايد</p>
<p>شب كه مي شود<br />
همه به خانه مي روند<br />
و شعرهايم را<br />
براي هم پيامك مي كنند</p>
<p>من اما<br />
روي صحنه<br />
به مردن ادامه مي دهم<br />
و فكر مي كنم<br />
طنين نام تو<br />
چقدر به موسيقي نبضم مي آيد!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/03/11/%d8%b3%d8%b1%d9%90-%d8%b2%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%88%d8%af-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%8f%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ابر بودم</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/03/10/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/03/10/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Mar 2012 04:15:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=407</guid>
		<description><![CDATA[خواستم مثل باران هاي رشت بي دريغ باشم دنيا زير آب رفت!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خواستم</p>
<p>مثل باران هاي رشت</p>
<p>بي دريغ باشم</p>
<p>دنيا زير آب رفت!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/03/10/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

