<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شاسوسا شبیه تاریک من</title>
	<atom:link href="http://shasoosa.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://shasoosa.ir</link>
	<description>Just another WordPress weblog</description>
	<lastBuildDate>Fri, 03 Feb 2012 12:25:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>خدا نگهداری</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/02/03/%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d9%86%da%af%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/02/03/%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d9%86%da%af%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Feb 2012 12:25:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=379</guid>
		<description><![CDATA[یادم بیاور این بار که از هم خدا حافظی می کنیم ، تکلیف خدا را مشخص کنم. نگذار پای خودخواهی ام. وقتی قرار است چند وقت همدیگر را نبینیم ، خدا باید نگهدار من باشد ، نه؟ + دلتنگی را به هیچ زبان زنده ی دنیا نمی توان گفت. +باور کن اینجا تاسیان است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یادم بیاور این بار که از هم خدا حافظی می کنیم ، تکلیف خدا را مشخص کنم. نگذار پای خودخواهی ام. وقتی قرار است چند وقت همدیگر را نبینیم ، خدا باید نگهدار من باشد ، نه؟</p>
<p>+ دلتنگی را به هیچ زبان زنده ی دنیا نمی توان گفت.</p>
<p>+باور کن اینجا <a href="http://fateme.ir/post-163.aspx" target="_blank">تاسیان</a> است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/02/03/%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d9%86%da%af%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پنجاه و نه گلوله شلیک کرده بود</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/01/31/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d9%86%d9%87-%da%af%d9%84%d9%88%d9%84%d9%87-%d8%b4%d9%84%db%8c%da%a9-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/01/31/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d9%86%d9%87-%da%af%d9%84%d9%88%d9%84%d9%87-%d8%b4%d9%84%db%8c%da%a9-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 17:44:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=376</guid>
		<description><![CDATA[شاید من آدم مناسبی برای حرف زدن در مورد فیلمِ جنگ نباشم. آنقدر که اشکم دمِ مشکم است و به آنی و با دیدن یک سکانس زار می زنم. تقصیر هم ندارم. هنوز هم که روایت فتح می دهد باید میخ بنشینم و با طنین روضه های آوینی گریه کنم. ادعایی از شناخت ندارم. به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شاید من آدم مناسبی برای حرف زدن در مورد فیلمِ جنگ نباشم. آنقدر که اشکم دمِ مشکم است و به آنی و با دیدن یک سکانس زار می زنم. تقصیر ه<img class="alignleft" src="http://www.cinemaema.com/images/pgimg_image8_26_5504.jpg" alt="" width="159" height="230" />م ندارم. هنوز هم که روایت فتح می دهد باید میخ بنشینم و با طنین روضه های آوینی گریه کنم. ادعایی از شناخت ندارم. به قدر خودم توی بعضی از آدم های جنگ چرخیده ام و تنه به تنه شان ساییده ام. همین است که یک جمله ، یک نگاه ، یک تصویر می تواند از تو منفجرم کند. این ها را نوشتم تا اگر حب و بغضی در نوشتارم بود دوستان خرده نگیرند ، چون در مورد جنگ منصف نیستم. آن هم این روزها که به شدت درگیر جمع کردن مجموعه ی داستان های جنگ م هستم.</p>
<p>« سیزده 59» سامان سالور را چند دقیقه پیش دیدم. همان اوایل فیلم گفتم اشتباه رفتی سامان ، اشتباه رفتی. سکانس های منطقه را دوست نداشتم. مونولوگ پرستویی را هم توی منطقه.* گریم های بازیگران را هم. گمانم با سنجاق چسبانده بودندش به فیلم. فیلم می توانست از همان نوار سبز ضربان قلب توی بخش مراقبت های ویژه شروع شود. ابتدای فیلم کمکی به داستان نمی کرد و حتی به نظرم سطح داستان را پایین کشید. اما مساله دیگری که به ذهنم رسید تلاش سالور برای متفاوت بودن بود. سعی او در آفرینش شخصیت هایی که با تیپ های مرسوم فیلم های جنگ فاصله دارند ، ستودنیست. هر چند که گاهی به دام شخصیت های تیپیک می رفت .(به طور مثال هم رزم کارخانه دار)اما چیزی که در این داستان نمی گنجید حجم بسیار بالای شخصیت بود. در واقع حس کردم سالور همه ی آنچه از جنگ و بازماندگانش می داند را می خواهد در همین فیلم بگوید. این مساله ضربه زننده بود. قصه ی فرعی عشق مثلثی دختر شخصیت اصلی هم. کاش سالور کمی ریزپردازانه تر به جنگ سوژه ی الحق خوبش می رفت و با کم کردن شخصیت ها به ماجرای داستان لعاب بیشتری می داد.به جرات می توانم بگویم از طرح سوژه سالور خوشحال بودم ، اما گمانم برای اجرایش –نگارش فیلمنامه- باید کمی داستانی تر فکر می کرد. برخی سکانس ها مثل برخورد شخصیت اصلی-سیدجلال- با دیدبان سابق گردان که حالا معتاد است و یا دیدار اول دختر سیدجلال که به جبر داستان باید نقش مادر را بازی کند با پدر بسیار تاثیرگذارند.(ارجاع تان می دهم به پاراگراف اول یادداشتم.) با تمام آنچه گفتم « سیزده 59» داستان متفاوتی داشت و به خاطر همین داستان متفاوتش شایسته تقدیر است. همین که سالور نخواست که « از جنگ فقط یک سالروز و یک رژه توی میدان آزادی باقی» بماند ، خودش جای خوشوقتی دارد.</p>
<p>* پدرم بلافاصله گفت : مسخره!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/01/31/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d9%86%d9%87-%da%af%d9%84%d9%88%d9%84%d9%87-%d8%b4%d9%84%db%8c%da%a9-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ابراهیم سوز</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/01/25/%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85-%d8%b3%d9%88%d8%b2/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/01/25/%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85-%d8%b3%d9%88%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Jan 2012 17:34:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=372</guid>
		<description><![CDATA[حوا کیلومترها از سیب گلویم فاصله دارد و من حالا حالاها باید توی این بهشت تنها باشم و برای رودخانه ها انار دان کنم آه ع &#8230; سردم است سردم است اما نباید با نامت آتش روشن کنم این شعر نه ابراهیم است ، نه سیاوش یک مجتبای تنهاست که توی بهشت گیر کرده آه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حوا</p>
<p>کیلومترها</p>
<p>از سیب گلویم فاصله دارد</p>
<p>و من</p>
<p>حالا حالاها باید</p>
<p>توی این بهشت تنها باشم</p>
<p>و برای رودخانه ها</p>
<p>انار دان کنم</p>
<p>آه ع &#8230;</p>
<p>سردم است</p>
<p>سردم است</p>
<p>اما نباید با نامت آتش روشن کنم</p>
<p>این شعر</p>
<p>نه ابراهیم است ، نه سیاوش</p>
<p>یک مجتبای تنهاست</p>
<p>که توی بهشت گیر کرده</p>
<p>آه ع &#8230;</p>
<p>ع&#8230;</p>
<p>عشق&#8230;</p>
<p>ع&#8230;</p>
<p>چگونه از تو حرف بزنم</p>
<p>تا این کاغذ آتش نگیرد</p>
<p>من پیامبر نیستم</p>
<p>یک شاعرِ در بهشت گیر افتاده ام</p>
<p>که هر روز</p>
<p>قبل از هفت و سی دقیقه</p>
<p>کارت می زند و</p>
<p>پشت میز می نشیند</p>
<p>میزم را آتش نزن</p>
<p>آه ع&#8230;</p>
<p>ع&#8230;</p>
<p>عشق &#8230;</p>
<p>ع&#8230;</p>
<p>این شعر دارد به خودش می لرزد</p>
<p>در بهشت برف باریده</p>
<p>اما</p>
<p>شاخه های گلوی این درخت</p>
<p>هنوز سیب قرمز دارد</p>
<p>آه ع &#8230;</p>
<p>ع&#8230;</p>
<p>عشق &#8230;</p>
<p>ع&#8230;</p>
<p>بگذار یک بار هم که شده نامت را بگویم</p>
<p>شرط می بندم</p>
<p>تمام ابراهیم های دنیا می سوزند!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/01/25/%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85-%d8%b3%d9%88%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قصه می گفت از آهوها</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/01/23/%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%85%db%8c-%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%87%d9%88%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/01/23/%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%85%db%8c-%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%87%d9%88%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jan 2012 18:24:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=369</guid>
		<description><![CDATA[کبوترها از تنِ این کاغذ دانه می چینند من پیراهنی کاغذی می پوشم و برای ابرهایی که زیارت نامه می خوانند استخاره می گیرم دیشب درختی نقاره می زد و کودکی برای کبوترها قصه می گفت]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کبوترها</p>
<p>از تنِ این کاغذ</p>
<p>دانه می چینند</p>
<p>من</p>
<p>پیراهنی کاغذی می پوشم</p>
<p>و برای ابرهایی که زیارت نامه می خوانند</p>
<p>استخاره می گیرم</p>
<p>دیشب</p>
<p>درختی نقاره می زد</p>
<p>و کودکی</p>
<p>برای کبوترها قصه می گفت</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/01/23/%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%85%db%8c-%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%87%d9%88%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزی روزگاری ط/ت ه ر ا ن</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/01/19/%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b7%d8%aa-%d9%87-%d8%b1-%d8%a7-%d9%86/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/01/19/%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b7%d8%aa-%d9%87-%d8%b1-%d8%a7-%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Jan 2012 19:11:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=365</guid>
		<description><![CDATA[(1) پرسیدم :« ساختمون بورس پایین تره؟» پوزخند زد و نگاهش سنگین بود :« خودت جای من ، اگه وقتی داری کار می کنی &#8230;» لبخند زدم:« عذر می خوام .» از در که بیرون می آمدم گفتم :« راستی دوست من ، بعضی مختصات رو هیچ توتال استیشنی نمی زنه!» در را بستم از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>(1)</p>
<p>پرسیدم :« ساختمون بورس پایین تره؟»</p>
<p>پوزخند زد و نگاهش سنگین بود :« خودت جای من ، اگه وقتی داری کار می کنی &#8230;»</p>
<p>لبخند زدم:« عذر می خوام .»</p>
<p>از در که بیرون می آمدم گفتم :« راستی دوست من ، بعضی مختصات رو هیچ توتال استیشنی نمی زنه!» در را بستم از فروشگاه لوازم نقشه برداری بیرون آمدم.</p>
<p>(2)</p>
<p>بیش از چهل جلد کتاب بود. جعبه سنگین و بدبار بود. کیف هم دردسر مضاعف! پایم را توی واگن گذاشتم ، هیچ جایی برای نشستن نبود. مرد جوان زد روی زانوم:« بدش من نیگه ش می دارم.» تعارف تکه پاره کردم که نه و یک ایستگاه بیشتر نیستم توی قطار و &#8230; . آخر سر گرفت جعبه را از دست و تا ایستگاه بعد که پیاده می شدم ، نگه داشت.</p>
<p>(3)</p>
<p>اگر قبول کنیم که مالک حقیقی خداست و ما مجازا مالکیت اموال( و این روزها انفاس) را داریم ، بایستی با خودمان رو راست تر باشیم. باید قبول کنیم آدم های اطرافمان (فرزند /همسر/دوست) جز اموال ما نیستند که بخواهیم سیطره ی قدرتمان را بر قامتشان بیندازیم. باید یاد بگیریم ما وسیله بوده ایم در چرخیدن چرخ زندگی. همین! یادم باشد اگر روزی پدر شدم ، سعی کنم به فرزندم تصمیم گیری را یاد بدهم، نه اینکه به جایش تصمیم بگیرم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/01/19/%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b7%d8%aa-%d9%87-%d8%b1-%d8%a7-%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>و چه اندازه تنم مرداب است&#8230;!</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/01/16/%d9%88-%da%86%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%aa%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/01/16/%d9%88-%da%86%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%aa%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Jan 2012 08:05:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=360</guid>
		<description><![CDATA[پيراهنم بوي ماهي هاي مرده مي دهد وقتي از لباس شويي در مي آيد سهم من از اقيانوس اما بركه اي كوچك كه پشت زمينه ي مونيتورم است!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پيراهنم</p>
<p>بوي ماهي هاي مرده مي دهد</p>
<p>وقتي</p>
<p>از لباس شويي در مي آيد</p>
<p>سهم من از اقيانوس اما</p>
<p>بركه اي كوچك</p>
<p>كه پشت زمينه ي مونيتورم است!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/01/16/%d9%88-%da%86%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%aa%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جنگ جنگ تا &#8230;</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/01/15/%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%aa%d8%a7/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/01/15/%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%aa%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Jan 2012 18:08:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=357</guid>
		<description><![CDATA[مجموعه داستان جنگ را برای بار چندم بازنویسی کردم. یک داستان جنگ جدید هم توی همین هفته ی گذشته نوشتم. گفت :« تو نمی خوای دست از سرِ جنگ برادری؟» خندیدم :« من دست از سر جنگ برداشتم ، جنگ دست از سر ما بر نمی داره.» آن شب فقط به عواقبِ دامن گیرِ خانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مجموعه داستان جنگ را برای بار چندم بازنویسی کردم. یک داستان جنگ جدید هم توی همین هفته ی گذشته نوشتم. گفت :« تو نمی خوای دست از سرِ جنگ برادری؟» خندیدم :« من دست از سر جنگ برداشتم ، جنگ دست از سر ما بر نمی داره.» آن شب فقط به عواقبِ دامن گیرِ خانه مان از جنگ هشت ساله فکر می کردم که آن حرف را زدم. اما امشب به جنگ های ریز و درشتی فکر می کنم که در زندگی روزمره مان در می گیرد. به خستگی ها ، به کم آوردن ها ، به امید ها ، به ترس ها ، به توکل ها  ، به همه ی این ها فکر می کنم. چه کسی می تواند باور کند جنگ ، دست از سرِ ما برداشته است؟</p>
<p>+در عجبم از انسان ها ، آنجایی که برای خودخواهی شان هیچ مرزی وجود ندارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/01/15/%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%aa%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کنتراست اندازه</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/01/14/%da%a9%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%ad%d8%ac%d9%85/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/01/14/%da%a9%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%ad%d8%ac%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 15:52:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=353</guid>
		<description><![CDATA[یادم باشد توی مقاله ام &#8211; کنتراست در روایت &#8211; از تو نام ببرم. آنجا که با دست های کوچکت ، گره های بزرگ را باز می کنی &#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یادم باشد توی مقاله ام &#8211; کنتراست در روایت &#8211; از تو نام ببرم. آنجا که با دست های کوچکت ، گره های بزرگ را باز می کنی &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="حرم حضرت رقیه" src="http://www.banifatemeh.org/userfiles/image/%D8%AD%D8%B1%D9%85%20%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA%20%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87.jpg" alt="" width="480" height="330" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/01/14/%da%a9%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%ad%d8%ac%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ذهن قصه ساز</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/01/09/%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d8%b2/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/01/09/%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 19:38:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=351</guid>
		<description><![CDATA[در نزد عقلا ، مودبانه اش می شود «تو رویا سیر می کنه» و بی ادبانه اش « متوهمه». اما من اسمش را گذاشته ام ذهن قصه ساز. شده وقتی می خواهید بروید سر قرار با یک آدم یا بخواهید به کسی زنگ بزنید &#8211; فارغ از درجه ی اهمیت موضوع و فارغ از شخصیت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در نزد عقلا ، مودبانه اش می شود «تو رویا سیر می کنه» و بی ادبانه اش « متوهمه». اما من اسمش را گذاشته ام ذهن قصه ساز. شده وقتی می خواهید بروید سر قرار با یک آدم یا بخواهید به کسی زنگ بزنید &#8211; فارغ از درجه ی اهمیت موضوع و فارغ از شخصیت طرف مقابل &#8211; در ذهنتان قصه ای از دیدار/ صحبت پیش رو بسازید؟ داستان نویسان و فیلم سازان خیلی از تکنیک فلش فوروارد استفاده می کنند ، اما به نظر من این ناخودآگاه آدمی است. حالا ناخودآگاهی که معمولا زورش به یک طرف می چربد. برای مثال من همیشه ناخودآگاه امیدوارم می چربد بر ناخودآگاه مایوس.هر بار هم که در دیداری / مذاکره ای با کله به زمین خورده ام ،بی گمان قبلش قصه ای از فتح الفتوح و کارِ کارستانم در ذهن ساخته بودم.</p>
<p>من این ذهن قصه ساز را دوست دارم. توی این دنیای لعنتی و با حجم کثافت اطرافمان شاید موهبت بزرگی باشد این ذهن قصه/رویا ساز. کسی چه می داند ، تا به حال چند تا جایزه برده ام و برای چند نفر سخنرانی کرده ام و بچه هایم را بغل گرفته ام؟ کسی چه می داند؟</p>
<p>بیایید از ذهن قصه سازتان بنویسید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/01/09/%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ليطمئن قلبي</title>
		<link>http://shasoosa.ir/2012/01/07/%d9%84%d9%8a%d8%b7%d9%85%d8%a6%d9%86-%d9%82%d9%84%d8%a8%d9%8a/</link>
		<comments>http://shasoosa.ir/2012/01/07/%d9%84%d9%8a%d8%b7%d9%85%d8%a6%d9%86-%d9%82%d9%84%d8%a8%d9%8a/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 07:00:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مجتبي تقوي زاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shasoosa.ir/?p=348</guid>
		<description><![CDATA[قصه ساده است. آن وقتي دل ببند كه مي داني ، نمي تواني و نبايد دل بكني. نه به آدم ها ، نه! قصه ي آن ها جداست. خدا را مي گويم. به خدا كه دل بستي ، بايد همه چيز را بسپاري دستش. اعتماد كني. معامله با خدا باخت ندارد. يادم باشد از روي [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>قصه ساده است. آن وقتي دل ببند كه مي داني ، نمي تواني و نبايد دل بكني. نه به آدم ها ، نه! قصه ي آن ها جداست. خدا را مي گويم. به خدا كه دل بستي ، بايد همه چيز را بسپاري دستش. اعتماد كني. معامله با خدا باخت ندارد.</p>
<p>يادم باشد از روي جمله هاي بالا روزي صدبار بنويسم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shasoosa.ir/2012/01/07/%d9%84%d9%8a%d8%b7%d9%85%d8%a6%d9%86-%d9%82%d9%84%d8%a8%d9%8a/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

