دارد تمام می شود. نود را می گویم. می خواهم در انتهای سال ، برایش نام برازنده ای انتخاب کنم. نه اینکه فقط نود باشد که لحظه ی تحویلش گفته باشم :« امسال دیگه حله!» نه! چند سالی می شود که از این دست دلداری ها به خودم می دهم. اما امسال را دیگر باید رسما سال « پا درهوایی» نامید. آنقدر ود را در بیم و امید گذراندم که در این لحظه نمی دانم بیمناکم یا امید.ار؟گمانم دچار اختلال حسی شده ام. نمونه اش همین امروز. امید بسته بودم که آقای دکار را بعد از پنج سال ببینم تا شاید از رابطه اش برای حل مشکلِ همیشه و هنوزم استفاده کنم. زود خوابیدم که پنج و نیم بیدار شوم. خواب بد دیدم. صبح که بیدار شدم برف همه جا را سفید کرده بود. توی دلم گفتم :« نمی آید» نیامد. اما من رفتم با تمام دو دلی رفتم و مثل تمام این مدت ، انتظار کشیدم. توی لابیِ سرد دانشکده ای که پرنده ای در آن پر نمی زد. درست مثل آن دو روزی که توی لابیِ سرد وزارتخانه متبوع! ساعت ها نشستم که مگر فلان مدیر کل بیاید و یادداشتم را بخواند و شاید یک ذره انسانیتش قلقلک داده شود! حالا آن امید پنج شنبه تا امروز ، به بیم دیگری تبیدل شده و دست کم تا پایان تعطیلات خرخره ام را می جود.
پا درهوایی ها تمام نمی شود ، تنها از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شود. این باید اصل بقای پا درهوایی در سال نود باشد. همانطور که از اصلی ترین اتفاق زندگی ام به جزئی ترین شان تسری می یابد. بیش از پنج ماه است که ناشر قرار است پاسخ بدهد که مجموعه ی دوم شعرم را چاپ می کند یا خیر؟! گاهی خودم هم یادم می رود مجموعه ای آماده ی چاپ دارم! مجموعه ی داستانم را هم که همچنان بازنویسی می کنم. شاید این یکی به آخر سال 91 رسید! به شعرها چندان امیدوار نیستم ، از ناشر که بگذرد تازه تیغ های بسیاری انتظارش را می کشند.
سال نود دارد تمام می شود. در پست قبلی گفتم ، دلم نمی خواهد تمام شود. نه اینکه سال خوبی بوده باشد، نه! از این گذر زمان می ترسم. اما چاره چیست؟ باید پشت همین پنجره بنشینم و همینطور که بارش بی وقفه ی برف را نگاه می کنم ، به تمام شدن این سال پا درهوایی فکر کنم.
حالا که بیش از نه سال است وبلاگ می نویسم ( با احتساب وبلاگ اولم که از روی سرویس دهنده پاکش کردم.) می توانم به عقب نگاه کنم. سال های زیادی بودند که از دوستانم نام برده ام. ز عزیزترین ها و چند جمله ای برایشان نوشته ام. اما امسال نمی خواهم این کار را بکنم. حق دوستانم نیست که با این حالم برایشان بنویسم. کاش یک روزِ خوب بیاید. من مبدا تقویمم را روی همان روز خوب می گذارم. آن روز عید است ، نه عادت تقویم های شمسی!
یکی از خوبی های آنلاین نوشتن این است که کمتر به صرافتِ خود سانسوری می افتی. خودت می شوی و راحت می نویسی و شاید هم این نوشتن انرژی ذخیره شده در گلویت را آزاد کند. امروز بالاخره ترس را کنار گذاشتم و به زبان آوردمش. پای نوت یکی از دوستان در گوگل پلاس هم کامنتش کردم. قصه ساده است. امسال اصلا دوست ندارم عید شود. نه که ادا بیایم که بزرگ شده ام و می دانم که بزرگترها چرا از عید گریزان بوده اند ، نه! به قول معروف « برنجم را آفتاب می پزد و خورشتم را مهتاب!» خیلی از تشویش های بزرگترها را ندارم. دروغ چرا؟ دریافتی دو ماه اخیرم را هم به کسر اقساط وام هام به حسابی کوتاه مدت واریز کرده ام. اما برای من لازم است این روزها کش بیایند.دلم نمی خواهد این 90 لعنتی تمام شود. از پیر شدن هراسی ندارم. حتی از آن رشته های سفید شده ی روی چانه ام. هراسم از نرسیدن قافله ای به مقصد است. این روزها که همه خانه تکانی می کنند و به روی هم لبخند می زنند و منتظرند یک دلِ سیر استراحت کنند ، من به این فکر می کنم که کاش روزهای اداری کش می آمدند ، شاید جوابی در خور می گرفتم. اما دریغ! حرف هر کس و هر چیز بشوم ، حریف این عقربه های لعنتی نمی شوم!
من از قضات عیدآور هم می ترسم ضمنا! همان ها که حق مسلم خودشان می دانند که در زندگی دیگران دخالت کنند و یکی از تفریح های رایجشان زخم زبان زدن است.
دوست ندارم این روزهای آخر 90 تمام شوند! کاش این روزها کش می آمدند.
رگم را كه مي زنم
شعرهاي خوني
روي كاغذ مي ريزند
دست مي زنند
لبخند مي زنند
و شايد
به احترامم برخيزند
شايد هم
پيرمردي
براي اهداي تنديس به جنازه ام
روي سن بيايد
شب كه مي شود
همه به خانه مي روند
و شعرهايم را
براي هم پيامك مي كنند
من اما
روي صحنه
به مردن ادامه مي دهم
و فكر مي كنم
طنين نام تو
چقدر به موسيقي نبضم مي آيد!
خواستم
مثل باران هاي رشت
بي دريغ باشم
دنيا زير آب رفت!
پیرمردی توی سینه ام خانه کرده که موهای سفیدش از دیواره قلبم بیرون زده اند. پیرمرد سینه ی من , عین خودم پشمالوست و از شما چه پنهان گاهی سینه ام را به خارش می اندازد. هر روز صبح با عجله از خواب بر می خیزد و لباسی که همیشه ی خدا بوی عرق می دهد را تنش می کند و توی گرگ و میش صبح ترانه های محلی می خواند و راهی محل کارش می شود. کجا کار می کند؟خب معلوم است. توی دل صاحب مرده ی من.همیشه ی خدا صفحه های قدیمی همراهش است. علاقه ی عجیبی به بنان دارد !
پیرمرد کاری به کار من ندارد. فقط توی دلم وول می خورد و آوازهای غمگینی می خواند.اداره ی ما آنقدر شلوغ هست که صدایش را نشنوم, اما امان از غروب ها که آسمان آبی و قرمزش به هم می پیچد. آنقدر می خواند تا گریه ام بگیرد. به شاطر گفتم :«قربون دستت . یکی و نیم» آوازش را قطع کرد و زیر گوشم گفت :« با کفترها حرف بزن!»