یقهی ماه را
چسبیده
ابر!
و به صورتش
سیلی می زند
باران
که شراب خورده
و ناخنهایش را میکشد
خورشید!
دکتر
که چیچیفن نوشت ، نه!
اما مادربزرگم گفت :
« ره! مایِ نگا نواکودن!»
شکایتنامهای نوشتم
و باران را…
پدربزرگم گفت:« برکت خدایه ، ره!»
و من
به باران آخر شهریور فکر کردم
وقتی تمام محصول یوسف را برد!
به پدرام رضاییزادهی عزیزم
هرچه صدا زد
نیامد
خدا را
در ترافیک پنج عصر بزرگراه چمران گم کرده بود!
+اصل این شعر چیز دیگری بود که شاید برای خودِ پدرام خواندم. راست گفته بود :شاعران بندگان شیطانند!
تکان می خورم. توی دست اندازهای جاده مثل پاندول چپ و راست می شدم. گاهی هم تکانی به عقب و جلو می خورم. تیمور دست کشید به موهای بلند خرمایی ام و گفت :« اگه تو رو نداشتم چی می شد مریم؟» خندیدم و گفتم :« هیچی. یکی دیگه رو داشتی!» نگاهم نکرد. چشمش را دوخته بود به جاده ی دو خطه و دست چپش را روی پنجره گذاشته بود و زیر گونه ستون کرده بود. این شش سال که به آینه ی وسط خاور 608 ش آویزانم کرده ، روزی ده بار دست به موهایم می کشید و و می گوید: « اگه تو رو نداشتم چی می شد مریم؟» من هم می خندم و می گویم :« هیچی. یکی دیگه رو داشتی!» و تیمور دستش را می زند زیر گونه اش و به جاده ی دو خطه ی داغان نگاه می کند!
خارجی بودم. لاستیک چرخ خارجی محور دوم سمت راننده ی کمپرسی بنز 1924 مدل 54. از باسکول جلوی معدن که رد می شدیم ، صدای کمپرسی های پشتی نگذاشت بفهمم چقدر اضافه تناژ داریم اما شانه هایم خسته بودند. هر لحظه فکر می کردم الان است که از درون منفجر شوم. گل های رویم از هم فاصله گرفته بودند و تا جایی که می شد خودشان را باز کرده بودند. تمام بدنم درد می کرد. از سرازیر معدن که پایین آمدیم توی سه چهار چاله ی کوچک افتادیم. جاده خاکی بود و پر سنگلاخ. حالا پاهایم هم درد گرفته بودند. لاستیک همسایه گفت :« بی ناموس ، انگار کش تنبونش در رفته. خب آرومتر بی همه چیز. داغون شدیم که!» توی یک چاله ی بزرگ افتادیم. قلوه سنگی لای گُل های لاستیک همسایه گیر کرد. من هم نفهمیدم چه شد که تنم سوخت. انگار کسی چنگ انداخته باشد به تنم. یک تکه از گوشت پشتم ، جلوی چشم هام به زمین افتاد. حسن ایستاد. از روی رکاب کمپرسی پایین پرید. حس کردم خون به سرعت از بدنم خارج می شود. حسن دور کمپرسی چرخید تا رسید به من. چشم توی چشم شدیم. با کف پا لگد زد به کمرم. خواستم داد بزنم اما صدایم در نمی آمد. لگد بعدی را که می زد بلند گفت :« حالا من چه گُهی بخورم با این همه قسط؟»
پ.ن: توی مقاله ام نوشته بودم :« به ازای هر تن بار اضافی ، مسافت توقف به طور متوسط سیزده متر افزایش می یابد.» می ترسم از این اضافه تناژ که بر روی هیکلم آمده!
پرايد كله غازي خسته اي بودم ، كه چراغ بنزينم روشن شده بود ، اما قاسم كارت سوخت نداشت. باران شلاق مي زد. قاسم چهارليتري را دستش گرفته بود و تكان مي داد. ماشين ها نوربالا مي انداختند. كسي نايستاد. راننده ها گفتند :«اي بابا! يه پرايد كله غازي خسته س ديگه!»من اما ، پرايد كله غازي خسته اي بودم كه چراغ بنزينم روشن شده بود ، اما قاسم كارت سوخت نداشت. گمانم زني در ضبط صوتم رخت مي شست و گريه مي كرد!
+من به حسين نوروزي سلام مي كنم.