شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

خدا نگهداری

در تاریخ: February 3, 2012

یادم بیاور این بار که از هم خدا حافظی می کنیم ، تکلیف خدا را مشخص کنم. نگذار پای خودخواهی ام. وقتی قرار است چند وقت همدیگر را نبینیم ، خدا باید نگهدار من باشد ، نه؟

+ دلتنگی را به هیچ زبان زنده ی دنیا نمی توان گفت.

+باور کن اینجا تاسیان است.

پنجاه و نه گلوله شلیک کرده بود

در تاریخ: January 31, 2012

شاید من آدم مناسبی برای حرف زدن در مورد فیلمِ جنگ نباشم. آنقدر که اشکم دمِ مشکم است و به آنی و با دیدن یک سکانس زار می زنم. تقصیر هم ندارم. هنوز هم که روایت فتح می دهد باید میخ بنشینم و با طنین روضه های آوینی گریه کنم. ادعایی از شناخت ندارم. به قدر خودم توی بعضی از آدم های جنگ چرخیده ام و تنه به تنه شان ساییده ام. همین است که یک جمله ، یک نگاه ، یک تصویر می تواند از تو منفجرم کند. این ها را نوشتم تا اگر حب و بغضی در نوشتارم بود دوستان خرده نگیرند ، چون در مورد جنگ منصف نیستم. آن هم این روزها که به شدت درگیر جمع کردن مجموعه ی داستان های جنگ م هستم.

« سیزده 59» سامان سالور را چند دقیقه پیش دیدم. همان اوایل فیلم گفتم اشتباه رفتی سامان ، اشتباه رفتی. سکانس های منطقه را دوست نداشتم. مونولوگ پرستویی را هم توی منطقه.* گریم های بازیگران را هم. گمانم با سنجاق چسبانده بودندش به فیلم. فیلم می توانست از همان نوار سبز ضربان قلب توی بخش مراقبت های ویژه شروع شود. ابتدای فیلم کمکی به داستان نمی کرد و حتی به نظرم سطح داستان را پایین کشید. اما مساله دیگری که به ذهنم رسید تلاش سالور برای متفاوت بودن بود. سعی او در آفرینش شخصیت هایی که با تیپ های مرسوم فیلم های جنگ فاصله دارند ، ستودنیست. هر چند که گاهی به دام شخصیت های تیپیک می رفت .(به طور مثال هم رزم کارخانه دار)اما چیزی که در این داستان نمی گنجید حجم بسیار بالای شخصیت بود. در واقع حس کردم سالور همه ی آنچه از جنگ و بازماندگانش می داند را می خواهد در همین فیلم بگوید. این مساله ضربه زننده بود. قصه ی فرعی عشق مثلثی دختر شخصیت اصلی هم. کاش سالور کمی ریزپردازانه تر به جنگ سوژه ی الحق خوبش می رفت و با کم کردن شخصیت ها به ماجرای داستان لعاب بیشتری می داد.به جرات می توانم بگویم از طرح سوژه سالور خوشحال بودم ، اما گمانم برای اجرایش –نگارش فیلمنامه- باید کمی داستانی تر فکر می کرد. برخی سکانس ها مثل برخورد شخصیت اصلی-سیدجلال- با دیدبان سابق گردان که حالا معتاد است و یا دیدار اول دختر سیدجلال که به جبر داستان باید نقش مادر را بازی کند با پدر بسیار تاثیرگذارند.(ارجاع تان می دهم به پاراگراف اول یادداشتم.) با تمام آنچه گفتم « سیزده 59» داستان متفاوتی داشت و به خاطر همین داستان متفاوتش شایسته تقدیر است. همین که سالور نخواست که « از جنگ فقط یک سالروز و یک رژه توی میدان آزادی باقی» بماند ، خودش جای خوشوقتی دارد.

* پدرم بلافاصله گفت : مسخره!

ابراهیم سوز

در تاریخ: January 25, 2012

حوا

کیلومترها

از سیب گلویم فاصله دارد

و من

حالا حالاها باید

توی این بهشت تنها باشم

و برای رودخانه ها

انار دان کنم

آه ع …

سردم است

سردم است

اما نباید با نامت آتش روشن کنم

این شعر

نه ابراهیم است ، نه سیاوش

یک مجتبای تنهاست

که توی بهشت گیر کرده

آه ع …

ع…

عشق…

ع…

چگونه از تو حرف بزنم

تا این کاغذ آتش نگیرد

من پیامبر نیستم

یک شاعرِ در بهشت گیر افتاده ام

که هر روز

قبل از هفت و سی دقیقه

کارت می زند و

پشت میز می نشیند

میزم را آتش نزن

آه ع…

ع…

عشق …

ع…

این شعر دارد به خودش می لرزد

در بهشت برف باریده

اما

شاخه های گلوی این درخت

هنوز سیب قرمز دارد

آه ع …

ع…

عشق …

ع…

بگذار یک بار هم که شده نامت را بگویم

شرط می بندم

تمام ابراهیم های دنیا می سوزند!

قصه می گفت از آهوها

در تاریخ: January 23, 2012

کبوترها

از تنِ این کاغذ

دانه می چینند

من

پیراهنی کاغذی می پوشم

و برای ابرهایی که زیارت نامه می خوانند

استخاره می گیرم

دیشب

درختی نقاره می زد

و کودکی

برای کبوترها قصه می گفت

روزی روزگاری ط/ت ه ر ا ن

در تاریخ: January 19, 2012

(1)

پرسیدم :« ساختمون بورس پایین تره؟»

پوزخند زد و نگاهش سنگین بود :« خودت جای من ، اگه وقتی داری کار می کنی …»

لبخند زدم:« عذر می خوام .»

از در که بیرون می آمدم گفتم :« راستی دوست من ، بعضی مختصات رو هیچ توتال استیشنی نمی زنه!» در را بستم از فروشگاه لوازم نقشه برداری بیرون آمدم.

(2)

بیش از چهل جلد کتاب بود. جعبه سنگین و بدبار بود. کیف هم دردسر مضاعف! پایم را توی واگن گذاشتم ، هیچ جایی برای نشستن نبود. مرد جوان زد روی زانوم:« بدش من نیگه ش می دارم.» تعارف تکه پاره کردم که نه و یک ایستگاه بیشتر نیستم توی قطار و … . آخر سر گرفت جعبه را از دست و تا ایستگاه بعد که پیاده می شدم ، نگه داشت.

(3)

اگر قبول کنیم که مالک حقیقی خداست و ما مجازا مالکیت اموال( و این روزها انفاس) را داریم ، بایستی با خودمان رو راست تر باشیم. باید قبول کنیم آدم های اطرافمان (فرزند /همسر/دوست) جز اموال ما نیستند که بخواهیم سیطره ی قدرتمان را بر قامتشان بیندازیم. باید یاد بگیریم ما وسیله بوده ایم در چرخیدن چرخ زندگی. همین! یادم باشد اگر روزی پدر شدم ، سعی کنم به فرزندم تصمیم گیری را یاد بدهم، نه اینکه به جایش تصمیم بگیرم.