گوش هایی برای نشنیدن
خلاصه :
کاتب، برای نسل من نامی شناخته شده است. با ” هیس ” او را سرد و خشن شناختیم و گویا این خشونت به این کتاب هایش هم سرایت کرده است. آفتاب پرست نازنین، قصه خانواده ای عراقی است که قربانی اهداف حزب بعث شده و به دنبال قاتل فرزندنشان به ایران آمده اند.
کاتب با دو راوی، در قالب دو فصل عمده با نام های «بی دهان حرف می زنم» با راوی اول شخص و «این طوری هم می شود گفت» با راوی سوم شخص آگاه، قصه را پیش می برد. فصول با راوی اول شخص، جریان قصه را به طرز عجیبی ساکن نگه داشته، و سیر داستان را کند و فصول با راوی سوم شخص – که روایت کننده خطوط اصلی داستان اند- سیر قصه را سرعت می بخشند. شاید دلیل اصلی سخت خوان شدن این کتاب هم همین باشد. پرش روایت بین فصول!
آنچه مسلم است، راوی اول شخص که دخترکی شیرین عقل است، تنها نقطه های پیش برنده داستان را در میان حرف های کش دار – که حجم این فصول را بیشتر جلوه می دهد- آشکار می سازد و مخاطب را در تنگنایی می گذارد که گرچه اوج هنر نویسنده را در پردازش شخصیت ها نشان می دهد اما بسیار خسته کننده و نفس گیر است.
شاید بعد از خواندن کتاب، نظر شما هم همین باشد که کاش نویسنده هم مانند شخصیت کتاب، بعد از گفتن حرف هایش، گوش هایش را نگرفته باشد که نشنود حرف های خورده مخاطب را.
کاتب برای نسل من نامی شناخته شده است اما کم نمونه هایی از مصاحبه هایش را سراغ داریم. کم عکسی از او در روزنامه ها و نشریات ادبی و ….چاپ شده و حتی اگر بخواهید در اینترنت جستجو کنید به چند عکس بیشتر دست نخواهید یافت که بیشتر آن ها هم مربوط به یک روز و یک مصاحبه است.می گویند خجالتی است و کمتر د
ر مقابل دید ظاهر می شود . صد البته که برای ما توفیر نمی کند. من ” محمد رضا کاتب” بذله گو را نمی شناسم.من او را از هیس شناخته ام.همانقدر سرد و خشن.حالا این خشونت به ” آفتاب پرست نازنین” هم رسیده است . خواندن ” آفتاب پرست نازنین” خیلی طول کشید. چندی پیش در گوگل ریدر از سخت خوانده شدن این رمان شکایت کردم. مقایسه آثار یک نویسنده با هم درست نیست و شاید من با پیش زمینه ” هیس” وارد ” آفتاب پرست نازنین” شدم و این بیشترین لطمه را به خوانش رمان زد.
” آفتاب پرست نازنین” قصه خانواده ای عراقیست که به دنبال قاتل پسرشان و عده ی دیگری از بیگناهان که قربانی اهداف و منش حزب بعث شده اند به ایران می آیند تا به دنبال قاتل که حالا بعد از سقوط صدام به ایران گریخته است بگردند.در این راه مادر و دختری را گروگان می گیرند و شکنجه می کنند که تصور دارند همسر و فرزند قاتل پسرشان است.
“آفتاب پرست نازنین” رمانی است که با دو راوی قصه را به پیش می برد. در فصول ” بی دهان حرف می زنم” راوی اول شخص ، دخترک شیرین عقلی است – هنوز مطمئن نیستم که شیرین عقل واژه درستی برای این آدم باشد – که با توهمات و فانتزی های ذهنی اش زندگی می کند.تعاریف او از دنیا با تعاریف ما متفاوت است. همین می شود که این دخترک در نزد عموم ، شیرین عقل نشان داده شود ، صفتی که شاید شایسته ی او نیست. در فصول ” این طوری هم می شود گفت ” راوی سوم شخص آگاه است و از زاویه خود داستان را پیش می برد.
در واقع باید بگویم فصول ” بی دهان حرف می زنم” -جز در انتهای کتاب- جریان قصه را به طرز عجیبی ساکن نگه می داشتتند. مخاطب وقتی وارد این فصول می شد ، حس می کرد در باتلاقی گیر افتاده است که هیچ راه خروجی ندارد. کاتب در این فصول مخاطب را به گوشه ی اتاقی می برد و با راوی که رفتارهایش از جنس رفتارهای طبیعی عموم مردم نیست تنها می گذارد.حتی درب اتاق را هم قفل می کند تا مخاطب راه فراری نداشته باشد.صد البته که کاتب با این کار اوج هنر خود رد پردازش شخصیت ها را نشان می دهد. بارها و بارها مخاطب دوست دارد با مشت به دهان راوی بزند تا لحظه ای سکوت حکمفرما شود. راوی در این فصول به داستان پردازی هایی رو می آورد که تنها از ذهن کودن اما خلاق او بر می آید.(جمع شدن این دو صفت با هم تنها در این راوی اتفاق می افتد به گمانم) اما هر چه که هست این فصول قصه را پیش نمی برند.بسیار کند به تراوشات ذهنی دخترک می پردازند و گاهی مخاطب را از خط اصلی قصه دور می کنند.راوی در این فصول در میان حرف های اعصاب خرد کنش کدهایی می دهد که تنها نقطه های پیش برنده داستان هستند. همین است که تصور می شود این فصول خیلی بلند تر از فصول ” این طوری هم می شود گفت ” هستند.حال آنکه از لحاظ حجمی تفاوت قابل اعتنایی ندارند . این فصول خواننده را به رانندگی با دنده سنگین در جاده ای کوهستانی و پر پیچ و خم می کشاند.
فصول ” این طوری هم می شود گفت ” که روایت کننده خط اصلی داستان هستند با استفاده از راوی سوم شخص آگاه سرعت بیشتری به سیر قصه می دهند. در این فصول است که مخاطب مشتاقانه به تماشای فیلم کاتب می نشیند.اکسیر در این فصول عجله دارد که با کمک نوه هایش قاتل پسرش را پیدا کند و انتقام بگیرد. کاتب در این فصول به سرعت قصه را پیش می برد و از اضافه گویی می پرهیزد.
این پرش روایت بین فصول خواننده را به فضای داستان پرتاب می کند اما حس می کنم دلیل اصلی خوانش سخت داستان_اقلا برای شخص من- همین مساله است. درست در جایی که مخاطب با دلهره منتظر است تا بداند “بعدش چی می شه؟” کاتب رمان را به راوی شیرین عقلش تحویل می دهد تا رسالت خود مبنی بر رژه روی اعصاب مخاطب را انجام دهد. مخاطب باید در جاده ی برفی که کاتب برایش ساخته مدام حواسش جمع باشد. اولین اشتباه آخرین اشتباه است.
امیدوارم محمدرضا کاتب مثل شوکای داستان ، حالا که حرفهایش را زده گوشش را نگرفته باشد یا نزده باشد زیر آواز. که خودش خوب می داند آدم می سوزد وقتی حرفی را خورده و جواب نداده است!حالا من حرف خورده ام آقای کاتب!
چکیده :منصفانه اش این است که درباره کتاب دست نگرفته، اظهار نظر نکنیم. هرچند، دوستانی که آن کتاب را خوانده اند، بر «عدم رضایت» اتفاق نظر داشته باشند. چه نویسنده کتاب، هنرمند باشد چه از گروه دیگر جامعه.
در مطلب زیر، از زاویه ای دیگر به جنجال های زیادی که بر روی فعالیت های فرهنگی خارج از حیطه تخصص هنرمندان و ورزشکاران به راه افتاده، نگاه و چند سوال مطرح شده است. از جمله اینکه چرا هنرمندان دست به انتشار کتاب می زنند و میزان حرفه ای بودن این عمل؟
به هر حال، همه می دانیم نام ها در فروش تاثیرگذارند، اما بی گمان آثارند که ماندگاری را تضمین می کنند. شاید بهتر باشد نام ها، بیشتر مراقب باشند تا کار ضعیف تحویل جامعه ندهند.
گفتند:”نه پولت را دور بريز ، نه وقتت را.ارزش خواندن ندارد!” اين جمله بيش از ترسم ، مانع خريدن مجموعه داستان بهاره رهنما شد.بارها وقتي توي كتاب فروشي ها پي عنوان هاي جديد چشم چراني مي كردم ، هوس كرده بودم ، مجموعه اش را از لاي انبوه مجموعه هاي داستان بيرون بكشم و كنار بقيه ي كتابهايي كه مي خرم پولشان را حساب كنم و به خانه بياورم و شروع كنم به خواندنش.اما هر بار كه قصد اين كار را كردم ترسيدم- فعل درست ترش همين ترسيدن است و نه خجالت كشيدن- ترسيدم از نگاه فروشنده ، كه در ذهن خود چه خواننده ي سطحي نگري فرضم مي كند.ترسيدم از نگاه عابراني كه مانند مخاطب يكي از نشريات زرد براندازم مي كنند و ترسيدم از خودم.خودِ خودِ بي انصافم!نمي خواهم در اين مجال حرفي درباره ي مجموعه داستان خانم رهنما بزنم ، كه وقتي نواندمش نمي توانم اظهار نظري كنم ، اما به قطع يقين بايد بگويم بسياري از دوستاني كه آن را مطالعه كرده اند از مجموعه راضي نبودند.بحث من از جاي ديگري آغاز مي شود.از همانجا كه روي دكه روزنامه فروشي و در كادر بالاي يكي از روزنامه هاي كثيرالانتشار صبح ، تيتري در خصوص انتشار – يا شايد آماده انتشار بودن ، اشكال از حافظه ي كم رمق اين روزهايم است – رمان خانم بهنوش بختياري و همچنين مراحل پاياني ترجمه رماني از ايشان را ديددم.ناخودآگاه ذهنم به سمت همين حس هاي دوگانه اي كه مانع از خريد كتاب رهنما رشد ، رفت.
جنجال هاي زيادي بر روي فعاليت هاي فرهنگي خارج از حيطه تخصص هنرمندان و ورزشكاران به راه افتاده است.از نمايشگاه عكس هديه تهراني گرفته تا انتشار آلبوم موسيقي برزو ارجمند….. در تمام اين ماجراها ذهنم به دنبال جواب اين سوال بود كه اگر فردي در رشته اي خاص به شهرت رسيد ، نبايد در رشته ي ديگري فعاليت كند؟؟! اعتراضات صنفي در مورد تبعيض با آنانكه به واسطه چيزي شهرتي كسب كرده اند را از اين مساله كنار مي گذارم- به طور اخص به ماجراي اعضاي وام و امكانات برگزاري نمايشگاه عكس خانم تهراني اشاره مي كنم- بحث من بر روي چرايي ناپسندي اين عمل در نزد اهالي فرهنگ است؟!بياييم از زاويه اي ديگر به ماجرا نگاه كنيم.چرا يك ورزشكار يا بازيگر يا ….به دنبال فعاليت – آن هم به صورت حرفه اي – در رشته ي ديگري مي رود؟!كساني كه دغدغه شهرت ندارند ، به چه هدفي دنبال انشار مجموعه داستان ، مجموعه شعر ، آلبوم موسيقي ، نمايشگاه آثار تجسمي ، نمايشگاه عكس و ….مي روند.(مقصود اين جملات اين نيست كه هر انسان ها صرفا به دليل كسب شهرت كتاب منتشر مي كنند.)آيا آنقدر كارهاي خود را والا مي دانند كه مي پندارند ، باعث ايجاد نشاط و پويايي در بين علاقمندان اين رشته ها مي شود؟آيا به دنبال اين هستند كه نامشان را هر چه بيشتر روي زبان ها جاري كنند؟در ذهن من سوالات زيادي مطرح است و در جايگاه اين بزرگواران نيستم نمي توانم به پاسخ قطعي آن ها دست يابم !لذا به نظر حقير في نفسه انتشار مجموعه داستان يك بازيگر كار ناپسند و حتي غير حرفه اي نيست.به شرط آنكه استخوان بندي درستي داشته باشد.در واقع نام ها بايد بيشتر مراقب خود باشند و اثر ضعيف را تحويل اجتماع ندهند.سراغ دارم شاعر مشهور معاصري را كه در چند ماه اخير دو مجموعه شعر به بازار فرستاده است كه متاسفانه بنده به شخصه ، حتي با يكي از شعرهايش كيفور نشده ام!(بعد نوشت: ديروز ديدم جز نامزدهاي نهايي جايزه نيماست يكي از مجموعه هاي اين استاد.حس كردم نامش بار مجموعه را به دوش كشيده است)نام ها در فروش تاثيرگذارند.اين مساله بر هيچ كس پوشيده نيست.اما بي گمان اين آثار هستند كه ماندگاري را تضمين مي كنند. با حسابي سر انگشتي به جرات مي توان اعلام كرد ، 80% نويسندگان دنيا ، تنها شغلشان نويسندگي نبوده ونيست.پس وقتي مي توانيم از يك كارمند ، دانشجو ، كارگر و…..انتظار نوشتن مجموعه داستان داشته باشيم ، پس خواهيم توانست از يك بازيگر يا ورزشكار هم چنين انتظاري داشته باشيم.تنها جنس انتظارمان توفير خواهد كرد.نمي دانم رمان خانم بختياري چه خواهد بود ، اما اميدوارم ديگر هيچ وقت براي خريدن كتابي نترسم.
سیمای مردی که با خاطراتش زندگی می کند
پیش نوشت :
آنچه در این پست و پست هایی از این دست می آید ، نقد کتاب نیست و نگارنده خود را منتقد نمی داند.این سطور نوشته های یک مخاطب است پیرامون آنچه که خوانده است ، همین و بس!
صحبت کردن درباره ی سومین مجموعه داستان حسن محمودی سخت است. مخصوصاً اگر دو مجموعه قبلی را نخوانده باشی و برای اولین بار با نثر خاص محمودی در « از چهارده سالگی می ترسم » مواجه شوی.
« از چهارده سالگی می ترسم» مجموعه ای مشتمل بر 8 داستان کوتاه است ، که اگر بخواهیم عنصر محتوایی مشترکی را در آن ها بیابیم ، بی شک باید به سرگشتگی و دست و پا زدن راوی در خاطراتش اشاره کنیم.
مجموعه با داستان « قول و قرار» که به نسبت داستان های دیگر بلندتر است – چیزی قریب به یک سوم حجم مجموعه را در بر می گیرد- آغاز می شود. داستانی که محمودی به خوبی خصیصه زندگی با خاطرات را بومی سازی کرده است. بی شک ما ایرانی ها مردمانی هستیم که بیش از تمام مردم دنیا با خاطراتمان زندگی می کنیم. این مساله در ایران سن و سال ندارد و در هر دوره سنی همزیستی – گاه نه چندان مسالمت آمیزی – با خاطراتمان داریم . «قول و قرار» به یک عهد عاشقانه در نوجوانی راوی بر می گردد که با آنکه سال هاست از آخرین دیدار معشوق و معشوقه می گذرد ، باز هم سایه اش را از زندگی راوی بر نمی دارد. عدد « چهارد
ه» از همین داستان اول وارد بازی می شود. راوی از چهارده سالگی خود روایت می کند. شال فروشی که راوی وارد آن می شود ، پلاک چهارده است و چند داستان جلوتر راوی از چهارده سالگی می ترسد.تاکید محمودی به عدد چهارده ، آن را ملکه ی ذهن خواننده می کند.چهارده سالگی سن قلیان احساسات است. سن گره خوردن بلوغ فرد با باورهای اجتماعی و محمودی تاکید فراوانی روی بحران های پیش روی این سن دارد. فضای « قول و قرار» واقعیست و با پرش های زمانی آن ، هیچ خللی به زبان نویسنده وارد نمی شود. خواننده به هیچ وجه دچار اتوکشیدگی های آپارتمانی نمی شود و همذات پنداری عجیبی با نثر محمودی خواهد داشت.
داستان « ناخن ها و آواز» را که آغاز می کنی ، حس عجیبی با تو نجوا می کند که راوی این داستان همان راوی « قول و قرار» است و به تدریج با خواندن بقیه داستان ها هم این حس تقویت می شود.به هیچ وجه این مساله را ناشی از تشابه اسامی شخصیت ها نمی دانم . به نظر می رسد راوی در اکثر داستان ها شخصیت ثابت و تعریف شده ای دارد. « ننه آقا» ی این داستان رمز آلودگی زندگی نسل های پیش ما را به رخ می کشد. و باز هم خاطرات حرف اول و آخر را می زنند. ورد زبان « ننه آقا» خاطرات گذشته است و راوی هم تمام آنچه را که دارد ، از همین خاطرات است. با این داستان روند گذر محمودی از واقعیت قدم به قدم آغاز می شود. سر برآوردن ماری هفت سر از کوزه ی سکه ها ، چیزی شبیه افسانه های هزار و یک شب را در ذهن تداعی می کند . محمودی توانایی جادادن افسانه ها ، در کالبد داستانی مدرن را به رخ خواننده می کشد .
«ناخن ها و دودها» را می توان به گونه ای ادامه ی محض داستان قبل دانست. حضور آلوشا که حالا سی و یک ساله شده پیوند غریبی با داستان اول برقرار می کند.محمودی در این داستان هم سعی در نشان دادن ذهن قصه ساز ایرانی دارد. ذهنی که خاطرات را کنار هم می چیند و گاهی پازل را از گوشه ای دیگر و به شکلی دیگر سر هم می کند تا داستانی دیگر بسازد . راوی این داستان نیز سرگشتگی در خاطرات خود را به یدک می کشد.
« سی در» آغاز فرار جدی محمودی از فضای واقعیت است . ساختن پیرزنی که در عین کهنسالی زیبایی زایدالوصفش چشم همگان را درآورده است ، خود به خود آنقدر رمز آلود هست که نیازی به وجود ابراهیم و سلیمان نبی نباشد.بردن فضای داستان از شهر به شمام – روستایی از توابع رستم آباد گیلان – به هر چه راز آلودتر کردن کار کمک می کند. استفاده از درخت زیتون که یادآور وحی به موسی است ، آن هم در کنار کوهستانی که تداعی کننده «طور» است ، جلوه ای فرا زمینی به داستان می دهد.
« حکایت ماریا و مرد غریبه» اوج ایجاد فضای افسانه ای در داستان های محمودی است .جا شدن مرد روس داخل کوزه و سنگ شدن نیمی از بدن پادشاه و قدرت جادویی لیلی و ماریا ، همگی و همگی ما را به افسانه های کودکی مان می برد. محمودی با جذابیتی مثال زدنی و زبانی امروزی ، افسانه هایی را در دل ما زنده می کند. جمله هایی کوتاه و موجز ما را به فضای داستان وارد می کند. آنگونه که تمام تصویرها را در ذهن بازسازی می کنیم.
« از چهارده سالگی می ترسم» اوج بازی محمودی پیرامون 14 سالگی است. ماجرای تجاوز به بلقیس در چهارده سالگی و قتلی که به خاطر به وجود نیامدن خاطره ای جدید مرتکب می شود. همه و همه تشویش بلوغ در مقابل تربیت اجتماعی نوجوان ایرانی را تصویر می کنند.محمودی به ظرافت نقبی هم به جنبش های زنان در ایران امروز می زند و با همان زبان خاص خود ، وجود آن ها را به جامعه سنتی گوشزد می کند.استفاده از نمادها در این داستان با وجود کلاغ ها نمود بیشتری پیدا می کند . شومی کلاغ ها در روز قتل و بعدها در آن روز برفی – که روایت از آن آغاز می شود- به خوبی خودش را نشان می دهد.البته به شخصه نمی توانم با ماجرای دیدار راوی و پدر قاتل ارتباط برقرار کنم.تصویری که از پدر قاتل تا آن زمان ساخته شده بود ، نافی دایره اطلاعاتی وسیع و مدرن او می شد.به نظرم او نمی توانست وضعیت دخترش را از وبلاگ ها پیگیری کند.گمانم محمودی در صحنه آرایی این قسمت کمی عجله کرده است .
« دیشب توی باران گم شدیم» باز هم فضای افسانه ای ایرانی را با زبانی مدرن و در کالبد داستانی مدرن تصویر می کند . با اینکه داستان در دوره معاصر می گذرد ، نمی توان از فضای تو در توی افسانه ای آن چشم پوشی کرد. شجره نامه ای که برای چند صد پشت خود میراثی از اتفاق های نامیمون به یادگار گذاشته است و از قبل هم بشارت آمدنش را داده است . فضای افسانه های کهن شرق را یادآوری می کند.
« پله هایی که بالا نرفتم» را می توان به نوعی پیش درآمد داستان اول دانست. نمی دانم این نکته را باید از ضعف مجموعه دانست یا قوت آن که داستان ها به گونه ای غریب به همدیگر گره می خورند؟ و خواننده در چند برهه حس می کند داستان ها در امتداد همدیگر هستند. محمودی در آخرین داستان این مجموعه باز هم به فضای واقعی برگشته است و به نوعی می توان منحنی کسینوسی برای مرز واقعیت و افسانه در داستان های این مجموعه تصویر کرد. محمودی در این داستان بازهم به شمام می رود و شمام امروز را تصویر می کند. صفا و صمیمیت روستایی که در این داستان از شمام تصویر می شود ، کمی از آن فضای افسانه ای که در ذهن مخاطب ساخته شده بود می کاهد.
به طور کلی « از چهارده سالگی می ترسم» ، مجموعه ای با زبانی فاخر است. درست که گاهی زیاده گویی ها و جمله هایی بسیار بسیار کوتاه روح مخاطب را می آزارد ، اما نمی توان منکر جذابیت و کشش فوق العاده این مجموعه شد. حسن محمودی به خوبی نشان داده است که بر زبان شخصی اش تسلط کامل دارد. این مجموعه ، مجموعه ای خواندنیست و خواندنش تجربه شیرینی به همراه خواهد داشت .
صبحانه اي با طعم خیانت
پیش نوشت :
آنچه در این پست و پست هایی از این دست می آید ، نقد کتاب نیست و نگارنده خود را منتقد نمی داند.این سطور نوشته های یک مخاطب است پیرامون آنچه که خوانده است ، همین و بس!
مصطفی مستور برای نسل من ، نامی آشناست.کسی که هنوز نامش برای اهل کتاب مترادف “روی ماه خداوند را ببوس” است.زبان امروزی و روایت هایی خطی از زندگی این عصر مولفه های اصلی قلم مستور هستند.قلمی که دنبال نتیجه گیری از داستان هایش نمی رود و آخر داستان مخاطب را با انبوهی انتخاب
تنها می گذارد.درست همان جایی که تصور می شود مستور مقصود خود را به روشنی بیان کرده است می توان رگه هایی یافت که مخاطب را به نتیجه گیری دیگری سوق می دهد.”تهران در بعد از ظهر ” جدیدترین مجموعه داستان این نویسنده ی نام آشناست که توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است. این مجموعه شامل شش داستان کوتاه است که همگی نوعی سرگشتگی بشر از چارچوب زندگی امروز را فریاد می کشند.گرچه دو داستان این مجموعه – آنچه من یافته و خوانده بودم – قبلاً در اینترنت منتشر شده بود اما برای من طراوت خود را داشت و به خوبی پیوستگی خود را با مجموعه حفظ کرده بود.
“هیاهو در شیب بعد از ظهر” که به دوست دیرینه ی مستور ، کیارنگ علایی – نویسنده و عکاس – تقدیم شده بود ، سعی در نشان دادن روح والای هنرمندی داشت.آنجا که هنرمند با اثر خود و اثر خداوند – که همانا کل خلقت است- زندگی و عشق بازی می کند.آنجا که هنر از قیمت خارج می شود و هنرمند فروشی نیست. نگاه مستور در این داستان یک ایده آل انگاری به مقوله ی هنر و هنرمند است.
مستور در ” چند روایت معتبر درباره ی بهشت” برای نشان دادن بهشت ، سراغ معصوم ترین انسانی که در باور ما وجود دارد می رود ، کودکی که عقب افتاده است. انتخاب راوی با این خصوصیات به زعم من نوعی شجاعت به حساب می آید. یافتن نوع نگاه و گفتار وی برای نویسنده سخت به نظر می رسد.درست که زلال بودن این کودک شاید در نگاه اول سادگی را به ذهن مخاطب بیاورد اما برای نویسنده ، جا شدن در قالب این کودک بسیار سخت است. به هر حال روایت ساده و زلال این کودک خنکای بهشت را به جان آدمی می ریزد و کله کدو می تواند با همه ی ما شرط ببندد و شرطش را ببرد.شرط بندد که نمی توانیم این قصه را بخوانیم و وسط آن گریه مان نگیرد .*
مستور در این مجموعه روی موضوعی معطوف می شود که خوشبین ترین آدم ها نمی توانند وجود آن را در جامعه امروز ایرانی – به خصوص کلان شهرها- منکر شوند. وی در داستان های ” تهران در بعد از ظهر” و ” چند روایت معتبر درباره ی دوزخ ” و حتی در ” چند مساله ساده” به سراغ روسپی ها رفته است . به نظر نشان دادن گسست و خیانت در زندگی ماشینی امروز از دغدغه های مستور به حساب می آید. مستور آنقدر بی محابا از مساله مردان خیانتکار و زنان روسپی و معشوقه های مردان متاهل سخن می گوید که مخاطب ناگهان حس می کند قبح این مسائل در جامعه امروز ایران ریخته شده است. مستور با نوع نگارش خطی و بدون فراز و فرود خود این مساله را به عنوان مساله ای عادی در جامعه امروز ایران نشان می دهد.
” تهران در بعد از ظهر ” شهری خالی از عشق و خانه هایی پر از خیانت را تصویر می کند. شهری که عشق را زود سر به نیست می کند و عاشق ماجرا دیر به گود می رسد.تعدد مکان و شخصیت در این داستان و روایت های کوتاه در هر مورد ، بدیهی بودن اتفاقات که همه ناشی از گسست در زندگی های امروز است را نشان می دهند .
“چند روایت معتبر در باره ی دوزخ” وارد زندگی روسپی ها می شود. سیر تکاملی روسپی شدن را نشان می دهد و مرگ زندگی برای آن ها را . نويسنده ، سرد و بی روح و بی حوصله این داستان را روایت می کند . شاید می خواهد با این کار سردی و بی حوصلگی یک تن فروش را به نمایش بکشد ، اما به گمان من زیاده روی کرده است . با تصویری که از سن و سال دخترک راوی در ذهن مخاطب ساخته می شود ، این میزان سردی قابل باور نیست.
“چند روایت معتبر در باره برزخ ” را در گذشته چند باری خوانده بودم.مستور باز هم در این داستان به فقدان عشق در جامعه امروز تاکید می کند . راوی این داستان مصداق همان ضرب المثل گیلکی است که :” ای دیل داره موربا….هرچی دینه انِ وا ” – دلی مثل مربا دارد و هر چه را که می بیند می خواهد- راوی سرگشته است و نمی داند چرا عاشق می شود ، که عشق دلیل نمی خواهد. درست! اما آیا راوی عاشق شده بود که بی دلیلی را بهانه کند؟!مستور چون جوانان کوی و برزن عشق را تعریف می کند ، همانقدر ساده و گذرا ، نتیجه اش هم همین داستان است که راوی دمدمی است و هر کسی را که می بیند عاشقش می شود و معشوقه نیز با ترازو ایستاده تا همه چیز را سبک سنگین کند!
“چند مساله ساده” با نوع خاص روایتش ، که می توان گفت اگر نه بی نظیر لااقل در داستان نویسی ایران کم نظیر است ، به خوبی ذهن مخاطب را به بازی می گیرد. به او کمک می کند تا با تخیل خود داستان نویسی کند. مستور در این داستان با پوشش چند مساله به خوبی کلاسی برای داستان نویسی مخاطب برگزار می کند. توجه مستور به مساله خیانت همسران در این داستان ، حلقه ی اتصال آن به داستان های قبلی این مجموعه است.
با تمام آنچه گفته شد با اندکی اغماض می توان این مجموعه را قسمت دوم مجموعه ” چند روایت معتبر” مستور دانست و اگر خواننده دائمی کارهای او هستید ، گمانم در این مورد با من هم عقیده باشید.
*مستور در ابتدای این داستان توضیحی با این مضمون می نویسد : کله کدو گفت شرط می بندم نمی توانی این قصه را بنویسی و وسط آن گریه ات نگیرد. من گفتم شرط می بندم تو نمی توانی این قصه را بشنوی و آخر نخندی.من شرط را باختم ، مثل همیشه.کله کدو اما ، شرطش را برد. مثل همیشه.
جایی برای زیستن زن ها
پیش نوشت :
آنچه در این پست و پست هایی از این دست می آید ، نقد کتاب نیست و نگارنده خود را منتقد نمی داند.این سطور نوشته های یک مخاطب است پیرامون آنچه که خوانده است ، همین و بس!
اگر اصل وجود جنسیت در نوشتار را بپذیریم ، “سریرا ، سیلویا و دیگران” نمونه ای از یک نوشتار زنانه است. حس می کنم در این داستان ها سپینود ناجیان ایستاده و فریاد می کشد :”من یک زن هستم و به زن بودنم افتخار می کنم.” داستان های کوتاه-و البته چند داستان کوتاهِ کوتاه- این مجموعه از رویایی زنانه پرده بر می دارند.گمانم – علیرغم تمام ژست های روشنفکرانه – هنوز هم زن ایرانی رویای مردی آرمانی را در سر می پرورانند. شخصیت های اکثر داستان های این مجموعه درگیر معشوقی اثیری اند و ناجیان با لطافت و زیرکی خاصی رویای سواری با اسب سپید را به روز رسانی
کرده است. توجه ناجیان به گیاهان خانگی که یکی از عناصر پر کردن تنهایی شهرنشینان امروز است ، زنانگی را فریاد می زند . گیاهانی که گاهی نامشان به گوش هیچکدام ما آشنا نیست اما گمانم زنانی که با گیاهان خو گرفته اند ، خوب آن را می شناسند. اعتراض نهفته ناجیان به وضعیت زن ایرانی دچار شعار زدگی نمی شود و مردها را – به سیاق آن خانم کارگردان – به ورطه اژدها شدن نمی کشاند و این یکی از نقاط قوت این مجموعه است.
روایت “نارنجی ، لیمویی تا زیتونی” برای همه ی ما آشناست. شاید خیلی از ما تجربه اش را داشته ایم و در این داستان غرق شویم.اضطراب شخصیت زن داستان در مورد مردی که به واسطه رابطه ی پنجره ها خود را در مقابل او متعهد می داند ، بسیار دلنشین است. حضور معشوق اساطیری در داستان های “آن مرد تبر دارد” و “نازک آرای تن ساقه گل ” به همان نگاه آرمان گرایانه ی زنان جامعه ایرانی – که پیشتر از آن صحبت کردم – بر می گردد و ماجرا آنقدر معصومانه روایت می شود که همه – حتی مردان – حق را به زن ماجرا می دهند.نه اینکه ناجیان دچار خط دهی به افکار خواننده شده باشد ، نه! مظلومیت زن داستان حسی غریب را برای مخاطب به وجود می آورد . ” حلقه ای در انگشت نشانه ” موضوعی را هدف می گیرد که به تصور من ذائقه زن ایرانی را تلخ می کند و باعث می شود او با عصبانیت سیم ارتباط با داستان را پاره کند. نویسنده با نگاهی روشنفکرانه به مساله “هوو” می پردازد و حق شخصی اش را به حق زن بودن ترجیح نمی دهد و هووی داستان را قربانی زن بودن می داند. اما به شخصه نقطه عطف این مجموعه را در داستان “امیرعلی”می بینم . جایی که بر خلاف کل مجموعه نگاه شاعرانه ی ناجیان به نگاهی قصه گو بدل می شود.دیالوگ های کوتاه ، بُرنده و دلنشین ناجیان و تصویر سازی های فوق العاده او “امیر علی” را به بهترین داستان این مجموعه بدل کرده است.در “امیر علی ” زنان داستان ، زنی ایرانی با تمام مختصات آشنا هستند.دیگر آرمان بر واقعیت نمی چربد و همین بار داستانی ماجرا را بالاتر می برد.
آنچه در کل این مجموعه به چشم می خورد ، روایت شاعرانه در داستان است. چیزی به به مذاق من خوش نمی آید .صادقانه باید اعتراف کنم برایم قصه گویی در داستان بسیار بیشتر از نگاه شاعرانه اهمیت دارد.شعر را به جای خود می پسندم . داستان را به جای خود.مجموعه ناجیان – جز در داستان امیر علی- فاقد مشخصه قصه گویی است و این به خودی خود ضعف محسوب نمی شود ، تنها با سلیقه ی من جور نیست. تصویر های خیال انگیز ناجیان شعر های زیبایی را در قالب داستان آفریده اند اما قصه ای را فریاد نمی کشند.
با تمام این ها که گفته شد ، حس می کنم “سریرا ، سیلویا و دیگران ” مظلوم واقع شده است. قبل از نگارش این سطور وب را جستجو کردم و به گفتاری دندان گیر در مورد این مجموعه نرسیدم. گمانم “سریرا ، سیلویا و دیگران ” پس از گذشت قریب به 9 ماه از انتشارش و خبرهایی مبنی بر فروش خوب آن جای صحبت بیشتری دارد و در عجبم از سکوتی که نسبت به آن روا داشته شده است . با خودم در مورد مافیای ادبی فکر می کنم و ندایی در من می گوید :”به راستی اگر ویراستار این مجموعه فلان کَسَک بود ، باز هم سکوت رسانه ای در برابر این مجموعه جریان داشت؟!” سپینود ناجیان و مجموعه داستانش شایسته ی این سکوت نیستند.