شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

جسارت هاي يك آينه

در تاریخ: October 20, 2011

مالارمه شاعر فرانسوي تبار مي‌گويد: «تمامي عصر ما در تلاش پديد آوردن كتابي مقدس است.» نويسنده امروز از روابط حاكم بر جهان خسته است و مي‌كوشد اعتراض خود را در سطور داستان‌هايش فرياد بكشد. داستان سخنراني نيست، داستان واقعيت‌ها را نشان مي دهد، موعظه نمي‌كند.

نويسنده نقش جيوه را ايفا مي‌كند تا تصوير زندگي را به چشم‌هاي مخاطب بتاباند. اين يك قانون نانوشته است، نويسنده‌ها به دنبال نشان دادن گوشه‌هايي از زندگي هستند كه بيشترين فضاي ذهني‌شان را اشغال كرده است. همين است كه سال‌ها مي‌گذرد و با سوژه‌هايي ـ تقريبا ـ ثابت، داستان‌هايي متفاوت ساخته مي‌شوند.

آنجليناي لعنتي، اولين مجموعه داستان حسين نيازي 30 ساله است كه در سال 89 توسط نشر چشمه، به بازار كتاب عرضه شده است. اين مجموعه شامل 9 داستان است، كه نيازي در آنها به سراغ دغدغه‌هاي ذهني خود رفته است. نويسنده در اين مجموعه، شالوده داستان‌هايش را بر سرزمين ذهن شخصيت‌ها بنا مي‌كند.

اولين نكته قابل ذكر در مورد اين مجموعه و نويسنده‌اش جسارت و شجاعت نيازي است. او از تجربه‌هاي خطرناك و راه رفتن روي لبه تيغ نمي‌هراسد و مخاطب خود را كم‌هوش فرض نمي‌كند. استفاده از زاويه ديد دوم شخص براي روايت 2 داستان اين مجموعه نشان از عزم جدي نيازي براي نوشتن به سياق خود و نه خواست خواننده دارد. «خواب مي‌بيني كه ساعت‌ها نشسته‌ايد و با خودتان عهد مي‌كنيد كه وقتي مي‌خواهيد از لبه يك پرتگاه بپريد، هيچ‌كس نبايد نامردي كند و دست بقيه را رها كند.» ضرباهنگ سريع و زاويه ديد دوم شخص ـ آيينگي ـ آنقدر خوب از آب درآمده‌اند كه مخاطب را به كام داستان مي‌كشند.

نيازي با ورود به فضاي داستان‌هاي ذهني و روايت داستان «هنوز در بند و ترك» از ديد يك كاسه سفالي باز هم شجاعت خود را به رخ مخاطب مي‌كشد. «نشسته‌ام اين جا و دست دراز كرده‌ام طرف دستش. لعاب كف دستم پريده و معلوم نيست چيزي در كف ندارم.»

نيازي نگاه تيزبيني براي شكار سوژه‌ها دارد. طرح داستان را خوب مي‌ريزد و به پيش مي‌برد، اما در برخي از موارد توصيف‌هاي شاعرانه و فراوان او به بدنه داستان ضربه مي‌زند و خواننده خط اصلي را گم مي‌كند. براي مثال در داستان خاكستري، صورتي داريم: «شايد دست به دست هم دهند و توي ميدان پايي بگيرند و دور باد بپيچند و دست‌ها را بالا برده و روي موهاي هم آبشاري بكشند و سر ريز شوند و عميق‌تر و پرآب‌تر و ميدان را به وجد بياورند و نرم و با ناز به طرف ستون سيماني خاكستري رنگ شده‌اي بروند كه در جايش قرار ندارد و…» آنقدر درخت‌ها در اين سطور زياد مي‌شوند كه مخاطب جنگل را گم مي‌كند. شايد بيشترين ضربه به فضاي اين داستان خساست نيازي در به كار بردن ديالوگ است كه گاهي روايت را كشدار و خسته‌كننده مي‌كند. در حالي كه وي در داستان‌هاي آنجليناي لعنتي و هديه با استفاده بسيار مناسب از ديالوگ، فضاي بسيار قابل باوري ساخته است. آنقدر ديالوگ‌هاي آنجليناي لعنتي خوب پرداخته شده‌اند، كه خواننده تا سطور آخر داستان در برزخ مي‌ماند و نمي‌داند، شخصيت پسر داستان با چه كسي حرف مي‌زند.

در هديه هم اوج هنر ديالوگ‌نويسي نيازي را شاهد هستيم. او تمام عناصر داستان را با استفاده از ديالوگ‌هاي خود ساخته است. شخصيت‌سازي او در كالبد ديالوگ‌هايش آنقدر خوب است كه از ميانه داستان هر جمله‌اي گفته مي‌شود، بلافاصله مخاطب حدس مي‌زند كه اين جمله از زبان چه كسي خارج شده است. فضاپردازي خوب نيازي زير پوسته ديالوگ‌هايش آنقدر قابل باور است كه به هيچ‌وجه، نيازي به روايت جهت فضاپردازي نيست. «مريم چهارزانو نشست و گفت: حالا بازم همه اينا به درك. اون آينه قدي رو چرا بعد از 20 سال چسبوندين جلوي در دستشويي توي پذيرايي كه هر كي از دستشويي مي‌ياد، وسط پذيرايي هم مورد توجه قرار بگيره؟»

نيازي حتي در داستان آزمون پا به عرصه طنز اجتماعي هم گذاشته است و پيكان انتقاد خود را سمت زندگي مدرن گرفته كه كمر به قتل فضيلت‌هاي انساني بسته است. نثر روان و طنز خفيف او در اين داستان باعث خوش‌خوان شدن آن گشته است. بي‌گمان خواننده اين مجموعه يكي از بزرگ‌ترين دغدغه‌هاي نيازي را فقر خواهد دانست. نيازي در بن‌مايه اكثر داستان‌هايش به سراغ فقر رفته و چهره زشت آن را به تصوير كشيده است. مخاطب به اينجا كه مي‌رسد ذهن نويسنده را موشكافي كرده است و مي‌فهمد، وي آينه را به كدام سمت زندگي چرخانده است.

آنجليناي لعنتي مجموعه‌اي استخواندار و قابل بحث است. مجموعه‌اي كه مي‌تواند حرف‌هاي زيادي براي گفتن داشته باشد. گوش‌هايمان را تيز كنيم، نيازي حرف مي‌زند.

+منتشر شده در روزنامه جام جم

ويرانه هاي تخيل

در تاریخ: October 20, 2011

نگاهي به مجموعه داستان “كتاب ويران”ِ ابوتراب خسروي

گر به اصل تاثیر جغرافیا بر اثر اعتقاد داشته باشید ، بی‌شک با حقیر هم ‌عقیده خواهید بود که ابوتراب خسروی فرزند خلف اسلاف خود در شیراز است. وقتی خسروی دهان به روایت می‌گشاید ما را به کوچه‌باغ‌های شیراز می‌برد که هنوز سعدی و حافظ در آن قدم می‌زنند. نگارنده اعتقاد دارد او از معدود قصه‌پردازان زنده‌ی ادبیات داستانی معاصر ماست. هزار توی قصه‌های خسروی ما را به فضای داستان‌های هزار و یک شب می برد.
«کتاب ویران» مجموعه داستانی از ابوتراب خسروی است که اول بار در سال 87 توسط نشر چشمه منتشر شد. وی در این مجموعه 8 داستان را گرد هم آورده که اکثر آن‌ها از واقعیت عبور کرده و پای در فرا واقعیت گذارده‌اند.
نویسنده مجموعه را با داستان «تفریق خاک» آغاز کرده است. راوی جنینی است از طبقه‌ی اشراف که به تبع نوع شخصیت، تکنیک غالب کار فلش فوروارد است. همانطور که در معرفی ابتدای کتاب آمده «کلمه» در آثار نویسنده اصالت دارد و او مثل همیشه به آفرینش‌های بی‌بدیلی در عرصه‌ی زبان دست پیدا می‌کند. جنین اربابی سطح زبانی متناسب با طبقه ی خود دارد، به گونه‌ای که شخصیتش برای مخاطب باور پذیر می‌شود. خسروی در این داستان باز هم به مثابه داستان‌های قدیمی‌اش به دغدغه‌ی نوع بشر می‌پردازد. تن دادن به خاک برای راوی افلاکی بسیار سخت است. او از درگیری با متعلقات دنیا می‌گریزد و خسروی به خوبی فرار از خاک را در او تصویر می‌کند.
«پیک نیک» داستان نسبتا بلندی‌ست که علی‌رغم جاذبه درونی، گاهی خواننده  را پس می‌زند. به گمان نگارنده، اطناب جاری در داستان، رشته‌ی داستان را از دستان خواننده می‌رباید. خسروی باز هم با زبانی فاخر روایتی فراواقعی از دور تسلسل یک خاندان را می‌آفریند. آیینه‌خانه‌ای که او در عمارت خانوادگی صاحبی می‌سازد، پهلویی می‌زند به اینکه هر چه در مقابل ماست، آیینه‌ای است از رفتار گذشته‌ی خودمان.
«مرثیه باد» را می‌بایست بدون اغراق یکی از موفق‌ترین‌ داستان‌های جنگ در چند سال اخیر دانست. خسروی که بارها و بارها تبحر خود را در روایت داستان‌های ذهنی نشان داده است، در این داستان هم با روایتی عینی ذهنی به قصه‌ی روابط فیمابین زن و شوهری می‌پردازد که در آن مرد به منطقه‌ی جنگی اعزام شده است. داستان با زاویه دید اول شخص توسط مرد روایت می‌شود و با چیدمان بسیار هنرمندانه اجزا در فواصل زمانی بسیار مناسب به عرصه‌ی ذهن وارد می‌شود. نمودهای فرا واقعی که به باور داشت‌های ما نسبت به جنگ و آدم‌های آن رنگ واقعی می‌دهد ، بسیار خوب نشسته است و پایان‌بندی داستان آیه‌ی شریفه‌ی « ولا تحسبن الذین قتلوا …» را به ذهن متبادر می‌کند.
«قاصد» در بستری واقعی اتفاق می‌افتد و تنها گوشه چشمی به شاخصه‌های غیر واقعی دارد. قصه ، قصه‌ی گم‌شده‌ایست که خانواده‌ای را سال‌ها  گرفتار خود می‌کند. داستان پایانی باز دارد و  دست خواننده را برای هر نتیجه‌گیری باز گذاشته است. صد البته در مقام قیاس، این کار نسبت به کارهای دیگر این مجموعه ضعیف‌تر است و هر چقدر زبان و فضاسازی خوبی داشته باشد از سطح یک داستان سالم متوسط برای این نویسنده بالاتر نمی‌رود.
«یک داستان عاشقانه» روایتی صمیمی با پایانی باز به نقالی ابوتراب خسروی است. انگار بر تخت‌هایی چوبی نشسته ایم تا قصه‌گوی افسانه‌ای ما  بر لبه‌ی حوض فیروزه‌ای بایستد و نقل کند. این داستان را می‌توان با اندکی اغماض در رده داستان‌های تشکیکی قرار داد. اگرچه شاید پردازش عالی شخصیت مادربزرگ در انبوه عموها و عمه‌ها گم می‌شود اما نمی‌شود به راحتی از کنار آن گذشت.
«رویا یا کابوس» قصه‌ی تو در توی یک رویاست که پهلویی به کابوس می‌زند. یا اصلا نه! شاید قصه‌ی کابوسی‌است که روزنه‌هایی به رویا می‌برد! خسروی در این داستان مخاطب را پا در هوا نگه می دارد. مخاطب نمی‌داند این کابوس است که آمیخته به رویایی شده یا رویایی است که به کابوسی آمیخته شده است.نویسنده در این داستان به سراغ یک مامور اجرای حکم اعدام می‌رود و زندگی و رویای او را تصویر می کند ، یا نه! شاید هم سراغ یک خانه‌ی تیمی می‌رود و از کابوس یک خرابکار حرف می‌زند! آنقدر چهارتوی این داستان خوب درآمده که بر خلاف داستان‌های پیک‌نیک و آموزگار به اطناب نمی‌افتد.
«آموزگار» با روایتی فراواقعی اشاره‌ای به رسالت انبیا می‌کند که آمده‌اند انسان را از خوی درنده‌ی حیوانی نجات دهند.قصه‌ی آموزگاری که به روستایی بدوی می‌رود تا مردمانی که مانند مرغابی حرف می‌زنند و چیزی از زبان انسان نمی‌دانند را تعلیم دهد، آنقدر غیرواقعی است که باورش کنیم. اگرچه گمان نگارنده این است که خسروی در این داستان هم به اطناب افتاده است اما بی‌شک ذهن سوژه‌آفرین او به خوبی از پس این قصه برآمده است.
خسروی «داستان ویران» با زاویه‌ی دید تخاطبی با یک شخصیت داستانی حرف می‌زند. توبای قصه‌ی او خان‌زاده‌ی متمولی است که در کوشکی زندگی می‌کند و ماجراهای عاشقی‌اش زمینه‌ساز قصه می‌شوند. اگرچه روایت گاهی خواننده را خسته می‌کند ، اما نمی‌توان از جذابیت و چرخش‌های مثال زدنی داستان گذشت. نویسنده این داستان را با فلش‌بک‌ها و فلش‌فورواردهای متعدد پیش می‌برد و خواننده را به موج داستان می‌کشاند.
با تمام آنچه گفته شد نمی‌توان از اصالت زبان منحصر به فرد این نویسنده به سادگی گذشت. ابوتراب خسروی زبان را خوب می‌شناسد و آن را به کالبد روایت و شخصیت‌هایش می‌دمد.

+منتشر شده در سايت لوح

بند رختی در انظار عموم

در تاریخ: October 1, 2011

نگاهی به ” لباس آبی روی بند رخت” ژیلا تقی‌زاده
مدت‌ها پیش در یادداشت ” جایی برای زیستن زن‌ها” از اصل وجود جنسیت در نوشتار صحبت کرده بودم. وقتی “لباس آبی روی بند رخت” ژیلا تقی‌زاده را که نشر نی در سال 1388 چاپ کرده است ، می‌خواندم باز هم ذهنم به سمت همان موضوع رفت. اما اینبار باید بگویم علی‌رغم پتانسیل بالای این اصل ، مجموعه‌ی موصوف از آن فاصله گرفته است و به ورطه‌ی شعار وارد شده است. این مجموعه شامل یازده داستان کوتاه است که تقی‌زاده در اکثر آن‌ها از زبان محاوره برای روایت خود استفاده کرده است. به گمان نگارنده سن و سال تقی‌زاده باعث شده که دخترهای تصویر شده در داستان‌هایش از نسل دهه‌ي چهل شمسی باشند.
“لیندون جانسون جنایتکار” اولین داستان این مجموعه است که تقی‌زاده در آن بر بال سوژه‌ای سایکولوژیک سوار شده است. روایت انسانی که خاطرات کودکی‌اش را دزدیده‌اند ،باعث گردیده او بزرگسالی خود را هم گم کند. تقی‌زاده در این داستان به وفور از اسامی استفاده کرد ، اشاره به سپانلو ، جلالی ، صلاحی و شاملو کمکی به پیشرفت داستان نمی‌کند و از آن طرف وی یکی از مهمترین عناصر داستان که فضا است را از دست می‌دهد. با اینکه سوژه قابلیت بسیار زیادی دارد ، تقی‌زاده در پرداخت آن موفق نیست. البته این داستان از معدود داستان‌های این مجموعه است که زبان روایت با شخصیت همخوانی دارد.
“عطر لیموهای تازه” قصه‌ی عاشقی‌های دخترانه است. عشق‌هایی که مولفه‌ی عشق های دهه‌ی چهل شمسی را دارد. نگاه فمینیستی تقی‌زاده مانع پیشرفت داستان از خلق یک موقعیت شده. تقی‌زاده انگشت اشاره‌اش را به سمت لغت مظلومیت گرفته و به هیچ‌وجه حرفش را در لایه‌های داستان مخفی نمی‌کند. ایراد بنیادی که می‌توان به این داستان وارد کرد ، خارج شدن تقی‌زاده از عرصه‌ی داستان و ورود به ساحت شعر است. توجه کنید به عبارت “عطر دو لیموی تازه پیچیده بود توی پیراهنش”. می‌شود قصه‌ای را به شعر نوشت و می‌شود قصه‌ای را به داستان. به نظر نگارنده ، نویسنده می‌بایستی تکلیف خودش را با ماهیت نوشتار مشخص کند. صد البته که داستان‌های شاعرانه مقوله‌ای متفاوتند.
“من نفر هشتاد و پنجم بودم” داستان زنی است که از سرطان سینه رنج می‌برد و حالا پس از جراحی موفقیت آمیز گه‌گداری به بیمارستان محل جراحی سرک می‌کشد. داستان از تکنیک جریان سیال ذهن بهره می‌برد. متاسفانه سطح زبانی روایت با طبقه‌ی اجتماعی که از راوی ساخته می‌شود تطابق ندارد. از طرفی تلاش تقی‌زاده به نشان دادن موقعیت در پس انبوه واژه‌ها چیزی بیش از یک شکست برایش نداشته است.” جراح ارتشی مواضع دشمن منو با خاک یکسان کرد. دیگه نمی‌دونست این همون طرفی بود که راه دستم بود و بیشتر به بچه‌م شیر داده بودم.” تصویر سازی تصنعی ضربه‌ای مهلک به ساحت داستان وارد‌ می‌کند.
“اول من” داستان دو برادر است که در عالم کودکی عاشق خواهر همکلاسی‌شان می‌شوند. به عقیده‌ی نگارنده این داستان ، تنها داستان موفق مجموعه بوده که همه‌ی عناصر به صورت مطلوب در کنار هم چیده شده‌اند. انتخاب سطح زبانی محاوره با توجه به روایت از زبان کودک بسیار خوب و مطلوب بوده است. تصویرسازی ها و فضاسازی‌هایی مناسبی صورت گرفته و یک داستان کم نقص را در کارنامه‌ی تقی‌زاده رقم زده است. جالب این‌جاست که تقی‌زاده روایت از زبان این پسر را بسیار بهتر از روایت‌های دخترانه‌اش می‌آورد و این مساله جای بسی تامل دارد.
“لباس آبی روی بند رخت” با روای سوم شخص محدود به ذهن باز هم پا را به عرصه‌ی داستان‌های سایکولوژیک گذاشته است. ترس و استرس راوی حس غالب در کار است که الحق در کل داستان جریان دارد. اما بازی‌های زبانی و پرش‌های بدون کانسپت به شدت به کار ضربه زده است.
” چرا توی کوچه سر و صداست؟” باز هم روایت ظلم به زن ایرانی‌ست. داستان در خصوص یک دعوای خانوادگی ناموسی است که تقی‌زاده هیچ اشاره‌ای به عقبه‌اش نمی‌کند.تنها با نشان دادن یک صحنه سعی در جلب احساسات خواننده دارد. به نظر داستان دچار اطناب است و تقی‌زاده می توانست به فلش فیکشنی از پس کار بربیاید.
“یک قوری چای” فلش فیکشنی به شدت ضعیف از کار درآمده و نویسنده و خواننده در بازی‌هایی که بر اساس اتفاق ساخته می‌شوند ،گم شده‌اند.
“زردآلوی کال” به دغدغه‌ی خیلی از ما مربوط می‌شود. قضاوت. قضاوت در دنیای امروز ما امری بدیهی شده است و خیلی از ما روزگاری تاوان سنگینی بابت قضاوت‌هایمان داده‌ایم. داستان در خصوص قضاوت‌ مثبت یک کارآموز آزمایشگاه درباره‌ی همکارش است . خانم شهبازی(همکار) در این داستان به خوبی پرداخت شده و زبان منحصر به خودش را دارد که به نظر نقطه‌ی قوت کار محسوب می‌شود.
“آتش فشان خاموش” روایت یک مرکز نگهداری دختران است. ضعف اصلی کار همین‌جاست که خواننده نمی‌فهمد این دختران خلاف‌کارند؟بدسرپرستند؟بی‌سرپرستند یا چه؟تلاش تقی‌زاده برای فضاسازی مرکزی( که هنوز هم خواننده نمی‌داند کجاست) نافرجام مانده است. استفاده از نام “بهرام رادان” برای نشان دادن عشق‌های پوستری دخترها به هیچ وجه رندانه نیست. به نظر محتوای مورد نظر برای یک داستان کوتاه ، کوچک است و تقی‌زاده می‌توانست در فلش فیکشنی به آن بپردازد.
“ناری بانو” داستان موفق دیگری در این مجموعه است. تقی‌زاده بازهم با نگاهی فمینیستی به مظلومیت زن در جامعه‌ی ایرانی پرداخته است.(همانطور که اشاره کردم فضای داستان‌ها مربوط به اتمسفر دهه‌ی چهل می‌شود.) داستان فراواقعی تقی‌زاده بسیار خوب و جذاب و کشنده پیش می‌رود و پایان‌بندی خوبی دارد. می‌توان گفت تقی‌زاده در این داستان کمی از فضای غالب داستان‌هایش جدا شده و خودش را بالا می‌کشد.
“جعبه‌ي چوبی” باز هم حول مظلومیت زن می‌چرخد. داستان با سطح زبانی محاوره کامل روایت می‌شود و خواننده حس می‌کند تقی‌زاده یک فرهنگ اصطلاحات خیابانی جلوی خودش گذاشته و از روی آن می‌نویسد. دیالوگ‌ها تصنعی هستند و نمی‌توان آن‌ها را در کالبد قشری خاص جا داد. تقی‌زاده باز هم از زبان شکست می‌خورد.
با تمام آنچه گفته شد ، نگارنده باور دارد تقی‌زاده در ابراز نظرات خود در کالبد داستان شکست خورده و داستان‌هایش را در حد بیانیه‌های گروهی تنزل بخشیده است. کاش تقی‌زاده هم می‌توانست توی داستان‌هایش زن باشد.

عکاسی از شعرهای ناتمام

چکیده : کیارنگ علایی را می توان یکی از بهترین عکاسان جوان ایرانی دانست و شاید بتوان گفت، بیشتر در زمینه عکاسی شناخته شده است تا ادبیات. کتاب «شفا در میان ما نفس می کشد» مجموعه ای از هشت داستان کوتاه است با روایت هایی ساده که به دنبال القای مفهومی بزرگند. و به نظر نگارنده نوعی ادای دین به امور ماورائی و باورهای عمیق مذهبی است. مشخصه دیگر این روایات، خطی و  مبتنی بر انفجار تصاویر بودن آن است. داستان هائی خانگی و سرشار از حس مادرانگی که ترکیبی است از تصویرسازی زن ایرانی و روزمره گی ها و در عین حال، تاکید بر اعتقاداتی مذهبی که از مادرانمان به ارث برده ایم. گرچه فقدان  گره های داستانی مناسب به بدنه کار ضربه های اندکی زده است اما نمی توان از هنر عکاسی علائی از اتفاقات و روزمره گی ها چشم پوشید. علائی در این مجموعه نشان داده است که توانایی تلفیق تصاویر نابش را با نمادها دارد و می تواند روایاتی بهتر نیز بیافریند.

شاید به جرات بتوان گفت عمده شهرت ” کیارنگ علایی” در عکاسی است و کمتر در زمینه ادبیات شناخته شده است.بی گمان – از دید یک مخاطب عادی – کیارنگ علایی را می توان یکی از بهترین عکاسان جوان ایران دانست.”شفا در میان ما نفس می کشد”مجموعه ای مشتمل بر هشت داستان کوتاه است که توسط نشر هیلا در سال 88 منتشر شده است.علایی در این مجموعه روایتی عمدتاً خطی و مبتنی بر انفجار تصاویر دارد. در اکثر داستان های این مجموعه که به نظر نگارنده نوعی ادای دین به امور ماورایی و باورهای عمیق مذهبی است ، با حجم انبوهی از تصاویر رو به رو می شویم.گویی علایی دوربینش را برداشته و از روزمرگی های ما عکاسی کرده است.از همان چیزهایی که هر روز می بینیم و نمی بینیم.داستان های علایی گره های بزرگ ندارند ، روایت های ساده ای هستند که به دنبال القای مفهومی بزرگ  می گردند.
داستان های علایی خانگی هستند. پر از حس مادرانگی.علایی سعی داشته یادمان بیاورد ، ما اعتقادات مذهبی مان را از مادرانمان به ارث برده ایم.تاکید فراوان او در داستان ها به گل شمعدانی که در نماد شناسی گل ها مظهر خانه و امور مربوط به خانه است ، هوشمندانه ما را به آغوش عطوفت مادرانه می کشاند.علایی ارادت خود را به خانه و خانواده فریاد کشیده است.
مجموعه با داستان ” حول حالنا” شروع می شود . نویسنده در این داستان هنر تصویر سازی خود را به رخ می کشد اما در روایتش هیچ گونه پرده پوشی وجود ندارد.داستان که می رفت با گره” دیدن چشمهای مرد” خودی نشان بدهد ، ناگهان با توضیح کامل نویسنده از مرد ، سقوط می کند.علایی می توانست دنبال نشانه های دیگری بگردد تا این تصویر ناب به راحتی مخدوش نشود.
داستان ” جوزک” هم مانند باقی داستان های این مجموعه داستان پوشیده از اعتقادی است.روایت سفر نوعروسی شانزده ساله به خانه بخت که سرشار از کودکانگی های ملیحه – عروس داستان – است، عکاسی علایی از یک اتفاق است. نو عروس جای حجله عروسی به امامزادگانی می رسد که نور می پاشند به زندگی طوفانی اش و آرامش می کنند.
“آپارتمان” قصه پر غصه زندگی شهرنشینی ماست.آنجا که همه چیز به مادر خانه خلاصه می شود.به مادری که حالا عاشقانه های زندگی اش را در انبوهی از خاطرات جستجو می کند.دیوارهای آپارتمان تنگ تر از فضای خانه های ایرانی است . اگرچه بازهم علایی به سراغ شمعدانی ها می رود اما پرتاب زندگی شهرنشینی مدرن به کالبد زن ایرانی دوگانگی احساس را مهمان زندگی اش می کند.
“شبیه هیچ چیز” روایت متفاوت تری از بقیه داستان ها دارد.این داستان پرنده ی خیال  و خاطره ی یک زیر تیغ است که ده سال را کنج سلولی گذرانده و حالا به روزهای اعدام نزدیکی می شود.گرچه علایی با خلق شخصیت خدمتکار زندان خواسته تا حدودی دین خود را به شخصیت مادر ادا کند اما در قیاس با باقی داستان ها این مساله کمتر به چشم می آید.”شبیه هیچ چیز” به زعم من از نظر روایت ، لحن و زبان نسبت به داستان های ابتدایی مجموعه قوی تر است.
“واکسن ب – ث – ژ” را می توان داستانی موازی” آپارتمان” دانست.روایت ها تا حدودی شبیه به هم هستند ، اما فضای اتفاق متفاوت است.حتی با اندکی جسارت می توان گفت : علایی می بایست بین این دو داستان داوری می کرد و تنها یکی از آن ها را برای این مجموعه انتخاب می کرد.این داستان پر از تشویش مادر ایرانی است.پر از تصویرهایی که از زنان دهه هفتاد ایران سراغ داریم.
“شفا با اندامی خیس”مانند داستان بعد از خودش اپیزودیک روایت می شود.در این داستان علایی از تصویرسازی هایش به نحو بهتری استفاده نموده و به روایت بهتری دست پیدا کرده است. در گوشه هایی از این داستان نثر علایی شاعرانه می شود .”موهایش را شانه می کند ، تکه ای از پیری اش می پیچد لابلای دندانه های شانه.جوانتر می شود.”صفحه 75-76
داستان “شفا” که تمام تلاش علایی برای نشان دادن ارادتش به شخصیت مادر و باورش به وجود معجزه را با خود یدک می کشد ، داستان خوبی از آب درآمده. داستانی مملو از تصویر ها و نشانه های مفید. اگر چه گاهی توضیح واضحات توسط علایی به بدنه ی کار لطمه زده است.به طور مثال جایی که انبوهی از نشانه ها را برای ایجاد فضایی ماورایی و دادن بعدی فرازمینی به مادر وارد داستان می کند  ، آمدن جمله ” چه کسی می تواند بفهمد جیرجیرکی در خاک گلدان گیر افتاده است”ضرورتی ندارد و شاید بتوان گفت نوعی ساده فرض کردن مخاطب است.
علایی خوب به توصیف تصاویر پیرامون خود می پردازد ، دغدغه های خوبی هم برای نوشتن دارد ، اما روایتش – جز در سه داستان- فاقد گره های محکم داستانی هستند.علایی در دو داستان آخر این مجموعه – فارغ از فرم- نشان داد که توانایی تلفیق تصاویر نابش را با نمادها دارد و می تواند روایت های بهتری بیافریند.

عکاسی از شعرهای ناتمام

چکیده : کیارنگ علایی را می توان یکی از بهترین عکاسان جوان ایرانی دانست و شاید بتوان گفت، بیشتر در زمینه عکاسی شناخته شده است تا ادبیات. کتاب «شفا در میان ما نفس می کشد» مجموعه ای از هشت داستان کوتاه است با روایت هایی ساده که به دنبال القای مفهومی بزرگند. و به نظر نگارنده نوعی ادای دین به امور ماورائی و باورهای عمیق مذهبی است. مشخصه دیگر این روایات، خطی و  مبتنی بر انفجار تصاویر بودن آن است. داستان هائی خانگی و سرشار از حس مادرانگی که ترکیبی است از تصویرسازی زن ایرانی و روزمره گی ها و در عین حال، تاکید بر اعتقاداتی مذهبی که از مادرانمان به ارث برده ایم. گرچه فقدان  گره های داستانی مناسب به بدنه کار ضربه های اندکی زده است اما نمی توان از هنر عکاسی علائی از اتفاقات و روزمره گی ها چشم پوشید. علائی در این مجموعه نشان داده است که توانایی تلفیق تصاویر نابش را با نمادها دارد و می تواند روایاتی بهتر نیز بیافریند.

شاید به جرات بتوان گفت عمده شهرت ” کیارنگ علایی” در عکاسی است و کمتر در زمینه ادبیات شناخته شده است.بی گمان – از دید یک مخاطب عادی – کیارنگ علایی را می توان یکی از بهترین عکاسان جوان ایران دانست.”شفا در میان ما نفس می کشد”مجموعه ای مشتمل بر هشت داستان کوتاه است که توسط نشر هیلا در سال 88 منتشر شده است.علایی در این مجموعه روایتی عمدتاً خطی و مبتنی بر انفجار تصاویر دارد. در اکثر داستان های این مجموعه که به نظر نگارنده نوعی ادای دین به امور ماورایی و باورهای عمیق مذهبی است ، با حجم انبوهی از تصاویر رو به رو می شویم.گویی علایی دوربینش را برداشته و از روزمرگی های ما عکاسی کرده است.از همان چیزهایی که هر روز می بینیم و نمی بینیم.داستان های علایی گره های بزرگ ندارند ، روایت های ساده ای هستند که به دنبال القای مفهومی بزرگ می گردند.

داستان های علایی خانگی هستند. پر از حس مادرانگی.علایی سعی داشته یادمان بیاورد ، ما اعتقادات مذهبی مان را از مادرانمان به ارث برده ایم.تاکید فراوان او در داستان ها به گل شمعدانی که در نماد شناسی گل ها مظهر خانه و امور مربوط به خانه است ، هوشمندانه ما را به آغوش عطوفت مادرانه می کشاند.علایی ارادت خود را به خانه و خانواده فریاد کشیده است.

مجموعه با داستان ” حول حالنا” شروع می شود . نویسنده در این داستان هنر تصویر سازی خود را به رخ می کشد اما در روایتش هیچ گونه پرده پوشی وجود ندارد.داستان که می رفت با گره” دیدن چشمهای مرد” خودی نشان بدهد ، ناگهان با توضیح کامل نویسنده از مرد ، سقوط می کند.علایی می توانست دنبال نشانه های دیگری بگردد تا این تصویر ناب به راحتی مخدوش نشود.

داستان ” جوزک” هم مانند باقی داستان های این مجموعه داستان پوشیده از اعتقادی است.روایت سفر نوعروسی شانزده ساله به خانه بخت که سرشار از کودکانگی های ملیحه – عروس داستان – است، عکاسی علایی از یک اتفاق است. نو عروس جای حجله عروسی به امامزادگانی می رسد که نور می پاشند به زندگی طوفانی اش و آرامش می کنند.

“آپارتمان” قصه پر غصه زندگی شهرنشینی ماست.آنجا که همه چیز به مادر خانه خلاصه می شود.به مادری که حالا عاشقانه های زندگی اش را در انبوهی از خاطرات جستجو می کند.دیوارهای آپارتمان تنگ تر از فضای خانه های ایرانی است . اگرچه بازهم علایی به سراغ شمعدانی ها می رود اما پرتاب زندگی شهرنشینی مدرن به کالبد زن ایرانی دوگانگی احساس را مهمان زندگی اش می کند.

“شبیه هیچ چیز” روایت متفاوت تری از بقیه داستان ها دارد.این داستان پرنده ی خیال  و خاطره ی یک زیر تیغ است که ده سال را کنج سلولی گذرانده و حالا به روزهای اعدام نزدیکی می شود.گرچه علایی با خلق شخصیت خدمتکار زندان خواسته تا حدودی دین خود را به شخصیت مادر ادا کند اما در قیاس با باقی داستان ها این مساله کمتر به چشم می آید.”شبیه هیچ چیز” به زعم من از نظر روایت ، لحن و زبان نسبت به داستان های ابتدایی مجموعه قوی تر است.

“واکسن ب – ث – ژ” را می توان داستانی موازی” آپارتمان” دانست.روایت ها تا حدودی شبیه به هم هستند ، اما فضای اتفاق متفاوت است.حتی با اندکی جسارت می توان گفت : علایی می بایست بین این دو داستان داوری می کرد و تنها یکی از آن ها را برای این مجموعه انتخاب می کرد.این داستان پر از تشویش مادر ایرانی است.پر از تصویرهایی که از زنان دهه هفتاد ایران سراغ داریم.

“شفا با اندامی خیس”مانند داستان بعد از خودش اپیزودیک روایت می شود.در این داستان علایی از تصویرسازی هایش به نحو بهتری استفاده نموده و به روایت بهتری دست پیدا کرده است. در گوشه هایی از این داستان نثر علایی شاعرانه می شود .”موهایش را شانه می کند ، تکه ای از پیری اش می پیچد لابلای دندانه های شانه.جوانتر می شود.”صفحه 75-76

داستان “شفا” که تمام تلاش علایی برای نشان دادن ارادتش به شخصیت مادر و باورش به وجود معجزه را با خود یدک می کشد ، داستان خوبی از آب درآمده. داستانی مملو از تصویر ها و نشانه های مفید. اگر چه گاهی توضیح واضحات توسط علایی به بدنه ی کار لطمه زده است.به طور مثال جایی که انبوهی از نشانه ها را برای ایجاد فضایی ماورایی و دادن بعدی فرازمینی به مادر وارد داستان می کند  ، آمدن جمله ” چه کسی می تواند بفهمد جیرجیرکی در خاک گلدان گیر افتاده است”ضرورتی ندارد و شاید بتوان گفت نوعی ساده فرض کردن مخاطب است.

علایی خوب به توصیف تصاویر پیرامون خود می پردازد ، دغدغه های خوبی هم برای نوشتن دارد ، اما روایتش – جز در سه داستان- فاقد گره های محکم داستانی هستند.علایی در دو داستان آخر این مجموعه – فارغ از فرم- نشان داد که توانایی تلفیق تصاویر نابش را با نمادها دارد و می تواند روایت های بهتری بیافریند.

گوش هایی برای نشنیدن

خلاصه :
کاتب، برای نسل من نامی شناخته شده است. با ” هیس ” او را سرد و خشن شناختیم و گویا این خشونت به این کتاب هایش هم سرایت کرده است.  آفتاب پرست نازنین، قصه خانواده ای عراقی است که قربانی اهداف حزب بعث شده و به دنبال قاتل فرزندنشان به ایران آمده اند.
کاتب با دو راوی، در قالب دو فصل عمده با نام های «بی دهان حرف می زنم» با راوی اول شخص و «این طوری هم می شود گفت» با راوی سوم شخص آگاه، قصه را پیش می برد. فصول با راوی اول شخص، جریان قصه را به طرز عجیبی ساکن نگه داشته، و سیر داستان را کند  و فصول با راوی سوم شخص – که روایت کننده خطوط اصلی داستان اند- سیر قصه را سرعت می بخشند. شاید دلیل اصلی سخت خوان شدن این کتاب هم همین باشد. پرش روایت بین فصول!
آنچه مسلم است، راوی اول شخص که دخترکی شیرین عقل است، تنها نقطه های پیش برنده داستان را در میان حرف های کش دار – که حجم این فصول را بیشتر جلوه می دهد- آشکار می سازد و مخاطب را در تنگنایی می گذارد که گرچه اوج هنر نویسنده را در پردازش شخصیت ها نشان می دهد اما بسیار خسته کننده و نفس گیر است.
شاید بعد از خواندن کتاب، نظر شما هم همین باشد که کاش نویسنده هم مانند شخصیت کتاب، بعد از گفتن حرف هایش، گوش هایش را نگرفته باشد که نشنود حرف های خورده مخاطب را.

کاتب برای نسل من نامی شناخته شده است اما کم نمونه هایی از مصاحبه هایش را سراغ داریم. کم عکسی از او در روزنامه ها و نشریات ادبی و ….چاپ شده و حتی اگر بخواهید در اینترنت جستجو کنید به چند عکس بیشتر دست نخواهید یافت که بیشتر آن ها هم مربوط به یک روز و یک مصاحبه است.می گویند خجالتی است و کمتر در مقابل دید ظاهر می شود . صد البته که برای ما توفیر نمی کند. من ” محمد رضا کاتب” بذله گو را نمی شناسم.من او را از هیس شناخته ام.همانقدر سرد و خشن.حالا این خشونت به ” آفتاب پرست نازنین” هم رسیده است . خواندن ” آفتاب پرست نازنین” خیلی طول کشید. چندی پیش در گوگل ریدر  از سخت خوانده شدن این رمان شکایت کردم. مقایسه آثار یک نویسنده با هم درست نیست  و شاید من با پیش زمینه ” هیس” وارد ” آفتاب پرست نازنین” شدم و این بیشترین لطمه را به خوانش رمان زد.
” آفتاب پرست نازنین” قصه خانواده ای عراقیست که به دنبال قاتل پسرشان و عده ی دیگری از بیگناهان که قربانی اهداف و منش حزب بعث شده اند به ایران می آیند تا به دنبال قاتل که حالا بعد از سقوط صدام به ایران گریخته است بگردند.در این راه مادر و دختری را گروگان می گیرند و شکنجه می کنند که تصور دارند همسر و فرزند قاتل پسرشان است.
“آفتاب پرست نازنین” رمانی است که با دو راوی قصه را به پیش می برد. در فصول ” بی دهان حرف می زنم” راوی اول شخص ، دخترک شیرین عقلی است – هنوز مطمئن نیستم که شیرین عقل واژه درستی برای این آدم باشد – که با توهمات و فانتزی های ذهنی اش زندگی می کند.تعاریف او از دنیا با تعاریف ما متفاوت است. همین می شود که این دخترک در نزد عموم ، شیرین عقل نشان داده شود ، صفتی که شاید شایسته ی او نیست. در فصول ” این طوری هم می شود گفت ” راوی سوم شخص آگاه است و از زاویه خود داستان را پیش می برد.
در واقع باید بگویم فصول ” بی دهان حرف می زنم” -جز در انتهای کتاب- جریان قصه را به طرز عجیبی ساکن نگه می داشتتند. مخاطب وقتی وارد این فصول می شد ، حس می کرد در باتلاقی گیر افتاده است که هیچ راه خروجی ندارد. کاتب در این فصول مخاطب را به گوشه ی اتاقی می برد و با راوی که رفتارهایش از جنس رفتارهای طبیعی عموم مردم نیست تنها می گذارد.حتی درب اتاق را هم قفل می کند تا مخاطب راه فراری نداشته باشد.صد البته که کاتب با این کار اوج هنر خود رد پردازش شخصیت ها را نشان می دهد. بارها و بارها مخاطب دوست دارد با مشت به دهان راوی بزند تا لحظه ای سکوت حکمفرما شود. راوی در این فصول به داستان پردازی هایی رو می آورد که تنها از ذهن کودن اما خلاق او بر می آید.(جمع شدن این دو صفت با هم تنها در این راوی اتفاق می افتد به گمانم) اما هر چه که هست این فصول قصه را پیش نمی برند.بسیار کند به تراوشات ذهنی دخترک می پردازند و گاهی مخاطب را از خط اصلی قصه دور می کنند.راوی در این فصول در میان حرف های اعصاب خرد کنش کدهایی می دهد که تنها نقطه های پیش برنده داستان هستند. همین است که تصور می شود این فصول خیلی بلند تر از فصول ” این طوری هم می شود گفت ” هستند.حال آنکه از لحاظ حجمی تفاوت قابل اعتنایی ندارند . این فصول خواننده را به رانندگی با دنده سنگین در جاده ای کوهستانی و پر پیچ و خم می کشاند.
فصول ” این طوری هم می شود گفت ” که روایت کننده خط اصلی داستان هستند با استفاده از راوی سوم شخص آگاه سرعت بیشتری به  سیر قصه می دهند. در این فصول است که مخاطب مشتاقانه به تماشای فیلم کاتب می نشیند.اکسیر در این فصول عجله دارد که با کمک نوه هایش  قاتل پسرش را پیدا کند و انتقام بگیرد. کاتب در این فصول به سرعت قصه را پیش می برد و از اضافه گویی می پرهیزد.
این پرش روایت بین فصول خواننده را به فضای داستان پرتاب می کند اما حس می کنم دلیل اصلی خوانش سخت داستان_اقلا برای شخص من- همین مساله است. درست در جایی که مخاطب با دلهره منتظر است تا بداند “بعدش چی می شه؟” کاتب رمان را به راوی شیرین عقلش تحویل می دهد تا رسالت خود مبنی بر رژه روی اعصاب مخاطب را انجام دهد. مخاطب باید در جاده ی برفی که کاتب برایش ساخته مدام حواسش جمع باشد. اولین اشتباه آخرین اشتباه است.
امیدوارم محمدرضا کاتب مثل شوکای داستان ، حالا که حرفهایش را زده گوشش را نگرفته باشد یا نزده باشد زیر آواز. که خودش خوب می داند آدم می سوزد وقتی حرفی را خورده و جواب نداده است!حالا من حرف خورده ام آقای کاتب!