عکاسی از شعرهای ناتمام
چکیده : کیارنگ علایی را می توان یکی از بهترین عکاسان جوان ایرانی دانست و شاید بتوان گفت، بیشتر در زمینه عکاسی شناخته شده است تا ادبیات. کتاب «شفا در میان ما نفس می کشد» مجموعه ای از هشت داستان کوتاه است با روایت هایی ساده که به دنبال القای مفهومی بزرگند. و به نظر نگارنده نوعی ادای دین به امور ماورائی و باورهای عمیق مذهبی است. مشخصه دیگر این روایات، خطی و مبتنی بر انفجار تصاویر بودن آن است. داستان هائی خانگی و سرشار از حس مادرانگی که ترکیبی است از تصویرسازی زن ایرانی و روزمره گی ها و در عین حال، تاکید بر اعتقاداتی مذهبی که از مادرانمان به ارث برده ایم. گرچه فقدان گره های داستانی مناسب به بدنه کار ضربه های اندکی زده است اما نمی توان از هنر عکاسی علائی از اتفاقات و روزمره گی ها چشم پوشید. علائی در این مجموعه نشان داده است که توانایی تلفیق تصاویر نابش را با نمادها دارد و می تواند روایاتی بهتر نیز بیافریند.
شاید به جرات بتوان گفت عمده شهرت ” کیارنگ علایی” در عکاسی است و کمتر در زمینه ادبیات شناخته شده است.بی گمان – از دید یک مخاطب عادی – کیارنگ علایی را می توان یکی از بهترین عکاسان جوان ایران دانست.”شفا در میان ما نفس می کشد”مجموعه ای مشتمل بر هشت داستان کوتاه است که توسط نشر هیلا در سال 88 منتشر شده است.علایی در این مجموعه روایتی عمدتاً خطی و مبتنی بر انفجار تصاویر دارد. در اکثر داستان های این مجموعه که به نظر نگارنده نوعی ادای دین به امور ماورایی و باورهای عمیق مذهبی است ، با حجم انبوهی از تصاویر رو به رو می شویم.گویی علایی دوربینش را برداشته و از روزمرگی های ما عکاسی کرده است.از همان چیزهایی که هر روز می بینیم و نمی بینیم.داستان های علایی گره های بزرگ ندارند ، روایت های ساده ای هستند که به دنبال القای مفهومی بزرگ می گردند.
داستان های علایی خانگی هستند. پر از حس مادرانگی.علایی سعی داشته یادمان بیاورد ، ما اعتقادات مذهبی مان را از مادرانمان به ارث برده ایم.تاکید فراوان او در داستان ها به گل شمعدانی که در نماد شناسی گل ها مظهر خانه و امور مربوط به خانه است ، هوشمندانه ما را به آغوش عطوفت مادرانه می کشاند.علایی ارادت خود را به خانه و خانواده فریاد کشیده است.
مجموعه با داستان ” حول حالنا” شروع می شود . نویسنده در این داستان هنر تصویر سازی خود را به رخ می کشد اما در روایتش هیچ گونه پرده پوشی وجود ندارد.داستان که می رفت با گره” دیدن چشمهای مرد” خودی نشان بدهد ، ناگهان با توضیح کامل نویسنده از مرد ، سقوط می کند.علایی می توانست دنبال نشانه های دیگری بگردد تا این تصویر ناب به راحتی مخدوش نشود.
داستان ” جوزک” هم مانند باقی داستان های این مجموعه داستان پوشیده از اعتقادی است.روایت سفر نوعروسی شانزده ساله به خانه بخت که سرشار از کودکانگی های ملیحه – عروس داستان – است، عکاسی علایی از یک اتفاق است. نو عروس جای حجله عروسی به امامزادگانی می رسد که نور می پاشند به زندگی طوفانی اش و آرامش می کنند.
“آپارتمان” قصه پر غصه زندگی شهرنشینی ماست.آنجا که همه چیز به مادر خانه خلاصه می شود.به مادری که حالا عاشقانه های زندگی اش را در انبوهی از خاطرات جستجو می کند.دیوارهای آپارتمان تنگ تر از فضای خانه های ایرانی است . اگرچه بازهم علایی به سراغ شمعدانی ها می رود اما پرتاب زندگی شهرنشینی مدرن به کالبد زن ایرانی دوگانگی احساس را مهمان زندگی اش می کند.
“شبیه هیچ چیز” روایت متفاوت تری از بقیه داستان ها دارد.این داستان پرنده ی خیال و خاطره ی یک زیر تیغ است که ده سال را کنج سلولی گذرانده و حالا به روزهای اعدام نزدیکی می شود.گرچه علایی با خلق شخصیت خدمتکار زندان خواسته تا حدودی دین خود را به شخصیت مادر ادا کند اما در قیاس با باقی داستان ها این مساله کمتر به چشم می آید.”شبیه هیچ چیز” به زعم من از نظر روایت ، لحن و زبان نسبت به داستان های ابتدایی مجموعه قوی تر است.
“واکسن ب – ث – ژ” را می توان داستانی موازی” آپارتمان” دانست.روایت ها تا حدودی شبیه به هم هستند ، اما فضای اتفاق متفاوت است.حتی با اندکی جسارت می توان گفت : علایی می بایست بین این دو داستان داوری می کرد و تنها یکی از آن ها را برای این مجموعه انتخاب می کرد.این داستان پر از تشویش مادر ایرانی است.پر از تصویرهایی که از زنان دهه هفتاد ایران سراغ داریم.
“شفا با اندامی خیس”مانند داستان بعد از خودش اپیزودیک روایت می شود.در این داستان علایی از تصویرسازی هایش به نحو بهتری استفاده نموده و به روایت بهتری دست پیدا کرده است. در گوشه هایی از این داستان نثر علایی شاعرانه می شود .”موهایش را شانه می کند ، تکه ای از پیری اش می پیچد لابلای دندانه های شانه.جوانتر می شود.”صفحه 75-76
داستان “شفا” که تمام تلاش علایی برای نشان دادن ارادتش به شخصیت مادر و باورش به وجود معجزه را با خود یدک می کشد ، داستان خوبی از آب درآمده. داستانی مملو از تصویر ها و نشانه های مفید. اگر چه گاهی توضیح واضحات توسط علایی به بدنه ی کار لطمه زده است.به طور مثال جایی که انبوهی از نشانه ها را برای ایجاد فضایی ماورایی و دادن بعدی فرازمینی به مادر وارد داستان می کند ، آمدن جمله ” چه کسی می تواند بفهمد جیرجیرکی در خاک گلدان گیر افتاده است”ضرورتی ندارد و شاید بتوان گفت نوعی ساده فرض کردن مخاطب است.
علایی خوب به توصیف تصاویر پیرامون خود می پردازد ، دغدغه های خوبی هم برای نوشتن دارد ، اما روایتش – جز در سه داستان- فاقد گره های محکم داستانی هستند.علایی در دو داستان آخر این مجموعه – فارغ از فرم- نشان داد که توانایی تلفیق تصاویر نابش را با نمادها دارد و می تواند روایت های بهتری بیافریند.
عکاسی از شعرهای ناتمام
چکیده : کیارنگ علایی را می توان یکی از بهترین عکاسان جوان ایرانی دانست و شاید بتوان گفت، بیشتر در زمینه عکاسی شناخته شده است تا ادبیات. کتاب «شفا در میان ما نفس می کشد» مجموعه ای از هشت داستان کوتاه است با روایت هایی ساده که به دنبال القای مفهومی بزرگند. و به نظر نگارنده نوعی ادای دین به امور ماورائی و باورهای عمیق مذهبی است. مشخصه دیگر این روایات، خطی و مبتنی بر انفجار تصاویر بودن آن است. داستان هائی خانگی و سرشار از حس مادرانگی که ترکیبی است از تصویرسازی زن ایرانی و روزمره گی ها و در عین حال، تاکید بر اعتقاداتی مذهبی که از مادرانمان به ارث برده ایم. گرچه فقدان گره های داستانی مناسب به بدنه کار ضربه های اندکی زده است اما نمی توان از هنر عکاسی علائی از اتفاقات و روزمره گی ها چشم پوشید. علائی در این مجموعه نشان داده است که توانایی تلفیق تصاویر نابش را با نمادها دارد و می تواند روایاتی بهتر نیز بیافریند.
شاید به جرات بتوان گفت عمده شهرت ” کیارنگ علایی” در عکاسی است و کمتر در زمینه ادبیات شناخته شده است.بی گمان – از دید یک مخاطب عادی – کیارنگ علایی را می توان یکی از بهترین عکاسان جوان ایران دانست.”شفا در میان ما نفس می کشد”مجموعه ای مشتمل بر هشت داستان کوتاه است که توسط نشر هیلا در سال 88 منتشر شده است.علایی در این مجموعه روایتی عمدتاً خطی و مبتنی بر انفجار تصاویر دارد. در اکثر داستان های این مجموعه که به نظر نگارنده نوعی ادای دین به امور ماورایی و باورهای عمیق مذهبی است ، با حجم انبوهی از تصاویر رو به رو می شویم.گویی علایی دوربینش را برداشته و از روزمرگی های ما عکاسی کرده است.از همان چیزهایی که هر روز می بینیم و نمی بینیم.داستان های علایی گره های بزرگ ندارند ، روایت های ساده ای هستند که به دنبال القای مفهومی بزرگ می گردند.
داستان های علایی خانگی هستند. پر از حس مادرانگی.علایی سعی داشته یادمان بیاورد ، ما اعتقادات مذهبی مان را از مادرانمان به ارث برده ایم.تاکید فراوان او در داستان ها به گل شمعدانی که در نماد شناسی گل ها مظهر خانه و امور مربوط به خانه است ، هوشمندانه ما را به آغوش عطوفت مادرانه می کشاند.علایی ارادت خود را به خانه و خانواده فریاد کشیده است.
مجموعه با داستان ” حول حالنا” شروع می شود . نویسنده در این داستان هنر تصویر سازی خود را به رخ می کشد اما در روایتش هیچ گونه پرده پوشی وجود ندارد.داستان که می رفت با گره” دیدن چشمهای مرد” خودی نشان بدهد ، ناگهان با توضیح کامل نویسنده از مرد ، سقوط می کند.علایی می توانست دنبال نشانه های دیگری بگردد تا این تصویر ناب به راحتی مخدوش نشود.
داستان ” جوزک” هم مانند باقی داستان های این مجموعه داستان پوشیده از اعتقادی است.روایت سفر نوعروسی شانزده ساله به خانه بخت که سرشار از کودکانگی های ملیحه – عروس داستان – است، عکاسی علایی از یک اتفاق است. نو عروس جای حجله عروسی به امامزادگانی می رسد که نور می پاشند به زندگی طوفانی اش و آرامش می کنند.
“آپارتمان” قصه پر غصه زندگی شهرنشینی ماست.آنجا که همه چیز به مادر خانه خلاصه می شود.به مادری که حالا عاشقانه های زندگی اش را در انبوهی از خاطرات جستجو می کند.دیوارهای آپارتمان تنگ تر از فضای خانه های ایرانی است . اگرچه بازهم علایی به سراغ شمعدانی ها می رود اما پرتاب زندگی شهرنشینی مدرن به کالبد زن ایرانی دوگانگی احساس را مهمان زندگی اش می کند.
“شبیه هیچ چیز” روایت متفاوت تری از بقیه داستان ها دارد.این داستان پرنده ی خیال و خاطره ی یک زیر تیغ است که ده سال را کنج سلولی گذرانده و حالا به روزهای اعدام نزدیکی می شود.گرچه علایی با خلق شخصیت خدمتکار زندان خواسته تا حدودی دین خود را به شخصیت مادر ادا کند اما در قیاس با باقی داستان ها این مساله کمتر به چشم می آید.”شبیه هیچ چیز” به زعم من از نظر روایت ، لحن و زبان نسبت به داستان های ابتدایی مجموعه قوی تر است.
“واکسن ب – ث – ژ” را می توان داستانی موازی” آپارتمان” دانست.روایت ها تا حدودی شبیه به هم هستند ، اما فضای اتفاق متفاوت است.حتی با اندکی جسارت می توان گفت : علایی می بایست بین این دو داستان داوری می کرد و تنها یکی از آن ها را برای این مجموعه انتخاب می کرد.این داستان پر از تشویش مادر ایرانی است.پر از تصویرهایی که از زنان دهه هفتاد ایران سراغ داریم.
“شفا با اندامی خیس”مانند داستان بعد از خودش اپیزودیک روایت می شود.در این داستان علایی از تصویرسازی هایش به نحو بهتری استفاده نموده و به روایت بهتری دست پیدا کرده است. در گوشه هایی از این داستان نثر علایی شاعرانه می شود .”موهایش را شانه می کند ، تکه ای از پیری اش می پیچد لابلای دندانه های شانه.جوانتر می شود.”صفحه 75-76
داستان “شفا” که تمام تلاش علایی برای نشان دادن ارادتش به شخصیت مادر و باورش به وجود معجزه را با خود یدک می کشد ، داستان خوبی از آب درآمده. داستانی مملو از تصویر ها و نشانه های مفید. اگر چه گاهی توضیح واضحات توسط علایی به بدنه ی کار لطمه زده است.به طور مثال جایی که انبوهی از نشانه ها را برای ایجاد فضایی ماورایی و دادن بعدی فرازمینی به مادر وارد داستان می کند ، آمدن جمله ” چه کسی می تواند بفهمد جیرجیرکی در خاک گلدان گیر افتاده است”ضرورتی ندارد و شاید بتوان گفت نوعی ساده فرض کردن مخاطب است.
علایی خوب به توصیف تصاویر پیرامون خود می پردازد ، دغدغه های خوبی هم برای نوشتن دارد ، اما روایتش – جز در سه داستان- فاقد گره های محکم داستانی هستند.علایی در دو داستان آخر این مجموعه – فارغ از فرم- نشان داد که توانایی تلفیق تصاویر نابش را با نمادها دارد و می تواند روایت های بهتری بیافریند.