خانه / تراوشات / اجتماع / بغض‌ها در هر خانه نامی دارند

بغض‌ها در هر خانه نامی دارند

می‌گفت: «ما در تعریف نوستالژی دچار اشتباهیم. نوستالژی به آن چیزی اطلاق می‌شود که رفته است و به هیچ ضرب و زوری برنمی‌گرددو انگار کن کسی مرده باشد. پس سریال «وضعیت سفید» و کتاب «یادتونه» نوستالژیک نیستند. چون دوباره به دست می‌آیند.»

گفتم: «حتما راست می‌گوید.»

تا امشب که همخوانی مهمانان جشنواره‌ی بین‌المللی قصه‌گویی را از ترانه‌ی ابتدای برنامه قصه‌گویی بهرام‌ شاه‌محمدلو را دیدم. آن‌جایی‌که آدم‌هایی از نسل من، از اعماق وجودشان جیغ می‌زدند: «آقای حکایتی، اسم قصه‌گوی ماست.»، همان‌جایی‌که توی فیلم مشخص نبود اما حتما همه‌ی آن سالن مثل من بغض کردند و اشک ریختند، مثل من و مثل همه‌ی بچه‌هایی که حالا توی دلشان حس غریبی به وجود آمده، با خودم گفتم: « این اگر اسمش نوستالژی نیست؟ پس چیست؟»

اسمش را بگذاریم دلتنگی برای کودکی؟ گمانم این تعبیر همه‌ی مقصود ما را نمی‌رساند. مانده بودیم برای «تاسیان» چه معادل فارسی بیاوریم، که یک حس لعنتی دیگر هم عین بختک چسبید به بیخ گلومان و انگار در هیچ زبانی، نامی ندارد.

آقای حکایتی روی سن رفته بود، آن موسیقی پخش شده بود، اصلا شاید آقای حکایتی باز هم قصه‌ای برای ما بخواند. با تعریف آن دوست‌مان، این دیگر نوستالژی نیست. ما همه‌ی آنچه که رفته را باز داریم. «وضعیت سفید» پخش شد، همه‌ی آنچه رفته بود را باز دیدیم. اصلا شاید نوار کاست‌هامان را از ته کمدها بیرون کشیدیم، گرامافون‌ها را کنج خانه‌هامان گذاشتیم. خوب، با تعریف دوست‌مان این‌ها هیچ‌کدام نوستالژیک نیستند، چون بازگشته‌اند و در کنار ما هستند. اما گمانم آن‌ دوست‌مان یادش رفته که یک چیز بازنگشته است. اسمش را چه می‌خواهید بگذارید؟ فلسفه‌ی زمان؟ به من مربوط نیست. من تنها می‌دانم هیچ چیز بازنگشته است. تا بغض از گلوی ما بالا می‌رود و به چشم‌ها که می‌رسد اشک می‌شود، ما چیزی را دوباره باز نیافته‌ایم. این همان نوستالژی است. اگر با تعاریف علمی شما نمی‌خواند، اصلا مهم نیست. بگذریم! اصلا واژه «نوستالژی» مال شما! ما هر کدام در خانه‌هامان چیزی صدایش می‌کنیم. بغض‌ها در هر خانه نامی دارند.

درباره‌ی مجتبی تقوی‌زاد

همچنین ببینید

من از انتشار خيابان‌هاي بي‌تو مي‌ترسم

بر تن آدمي نقش‌هايي از احساساتش مي‌ماند كه شاكله‌ي صورت و سيرت او را مي‌سازد. يكي از اين حس‌ها ترس است. گزافه است اينكه كسي ادعا كند از هيچ‌چيزي نمي‌ترسد.

یک نظر

  1. من حتی یاد گل های رفو شده ی قالی قرمز خونه افتادم که معمولا همون جا می نشستم و کارتون می دیدم.
    من یاد مامان بابام افتادم که جوون بودن.
    یاد خونه ای که چهارتای بچه ی شر داشت که جلو پدرشون موش بودن و هرچی بود سر مامان شون تلافی می کردن.
    من با همین ویدئو پرت شدم به همه ی اینها
    اسمش هرچی که هست بغض بهش اغشته ست!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *