خانه / تراوشات / اجتماع / من از انتشار خيابان‌هاي بي‌تو مي‌ترسم

من از انتشار خيابان‌هاي بي‌تو مي‌ترسم

يك.

بر تن آدمي نقش‌هايي از احساساتش مي‌ماند كه شاكله‌ي صورت و سيرت او را مي‌سازد. يكي از اين حس‌ها ترس است. گزافه است اينكه كسي ادعا كند از هيچ‌چيزي نمي‌ترسد.

دو.

از آن روزي كه برايم نوشته بود: « به قول مدرس صادقي: ديدار در حلب» ديرزماني نمي‌گذشت كه شبي برايم نوشت: «آخ جات خالي». ديده بودم عزم زيارت دارد و حمل بر نائب‌الزياره بودنش گذاشتم تا گفت: «پس‌فردا حلب هستم.» همين. همان نيمه‌شب سيلي به صورتم خورد. خوابم نبرد اما توان جواب دادن هم نداشتم. نزديك اذان صبح برايش نوشتم: «به شكوفه‌ها، به باران، برسان سلام ما را» سيداسماعيل، باران بود آخر، بي‌دريغ مثل آسمان رشت.

عكس‌هاي سفرش را كه با دوستي نگاه مي‌كرديم، گفتم :« تنها رفت.»

گفت: «عجب سر نترسي داري، جدي مي‌خواستي بري؟»

گفتم: «آخه خبري نيست كه.»

گفت: «آخه هر چي باشه خطرناكه.»

گفتم : «از تنها چيزايي كه مي‌ترسم نداشتن همسرمه و ريختن آبروم!»

اما چند روز پيش با خودم مي‌گفتم: از قضاوت كردن هم مي‌ترسم. از باورپذيري و اظهار نظر راحت هم.

سه.

گفتم: «حامد بنويس. بيشتر بنويس. تو خوب روايت مي‌نويسي پس تا مي‌توني بنويس.» اما نگفتم جاي من هم بنويس. جاي همه‌ي كساني كه مي‌خواستند بنويسند و نتوانستند. بنويس و ما را از اين قرائت رسمي حكومت ساخته رها كن.

چهار.

نه برف دل‌نگرانم مي‌‎كند

و نه محاصره‌ي سرما مرا به ستوه مي‌آورد

من در مقابل آن‌ها ايستادگي مي‌كنم

گاهي با شعر

و گاهي با عشق

چون بهانه‌ي ديگري براي گرم‌شدن ندارم

جز اينكه دوستت داشته باشم

يا برايت شعر عاشقانه‌اي بنويسم.

نزار قباني

ترجمه: اسماء خواجه‌زاده

درباره‌ی مجتبی تقوی‌زاد

همچنین ببینید

اول مرغ بود يا تخم‌مرغ؟

يا چگونه سليقه‌ي مخاطب را به سمتي سوق دهيم؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *