خانه / تراوشات / ادبیات / تو ایران همه یا «علی» هستن، یا «عاشق»!

تو ایران همه یا «علی» هستن، یا «عاشق»!

یک.

من به معنی واقعی کلمه فیلم‌بین حرفه‌ای نیستم. نه از دکوپاژ سر در می‌آوردم و نه می‌فهمم نمای باز و بسته چه تاثیری روی بیننده می‌گذارد. همانطور که از موسیقی چیزی نمی‌فهمم. دستگاه‌ها را، گام‌ها و نت‌ها را نمی‌شناسم. من در مورد فیلم و موسیقی یک عامی تمام‌عیار هستم. تنها باید خوشم بیاید. به همین سادگی. تجربه به خودم ثابت کرده است که خوشامد من ارتباط مستقیمی با قصه و شعر دارد. در فیلم دنبال داستان می‌گردم و در موسیقی دنبال شعر.

 

دو.

دلم طاقت نیاورد. باید می‌دیدمش. همان روز اول اکران عمومی. جایز نبود منتظر بمانم. من سرشار از فریادهای فرو خورده‌ام. وقتی یک نفر فریاد می‌زند باید بروم و ببینم چرا فریاد زده؟ چرا او توانسته فریاد بزند و من باز دم فرو داده‌ام؟ فرقی نمی‌کند چه کسی فریاد بزند، دانشجوی معترض، کارگر بیکار شده، اقلیت مذهبی یا ابراهیم حاتمی‌کیا.

 

سه.

حالا با خیال راحت می‌توانم بگویم، کاش فریاد نمی‌زدی عمو ابراهیم حاتمی‌کیا. من سراسر « به وقت شام» فریادهای عصبی‌ات را شنیدم. نیازی نبود روی سن فریاد بزنی. اگر آن به اصطلاح منقد هم – که قطعا سینما را بهتر از من می‌شناسد اما چیزی را جایی جا گذاشته- زیاده‌روی کرده بود و من هرچه گشتم نشانی از کمدی ندیدم، اما باز هم فریاد نیاز نبود. عمو ابراهیم این فیلم، نه داخلش و نه بیرونش فریاد نیاز نداشت.  شما مثل همه‌ی ما از حجم غصه فریاد می‌زدید، مثل داستان‌نویسی که مدتی ننوشته باشد و بعد تمام فکرهای روزهای ننوشتن را در یک داستان پیاده کند. اما چه چاره؟ ما وقتی قلم به دست گرفتیم یا دوربین روی دوش گذاشتیم، یاد گرفتیم باید بغض‌هایمان را بخوریم. باید پشت دوربین یا پشت میز تحریر اشک بریزیم اما روی کاغذ یا مقابل دوربین فریاد نزنیم. درک این مساله سخت نیست که وقتی پایت را در شهرهای ویران می‌گذاری، وقتی فیلن‌های قساوت بی‌مرز داعشیان را می‌بنی، عصبانی می‌شوی. اما تفاوت شما با دیگران این که است شما بایستی بغض کنید و فریاد نزنید، مثل خیبری‌ها. بغض زبان مشترک همه‌ی آدم‌ها با همه‌ی سلیقه‌هاست.

 

چهار.

قصه. عمو ابراهیم « به وقت شام» قصه نداشت از بس که قصه داشت. هرگوشه‌ی این فیلم می‌توانست قصه‌ای دیگرگون باشد اما نشد. انگار تکفیری قناسه‌اش را روی پیشانی‌تان نشانه رفته بود و شما می‌خواستی تا فرصت داری همه‌ی حرف‌ها را بزنی، اما عمو ابراهیم این وسط «درام» فدا شد. درخت فدای جنگل شد. اینقدر این جنگل انبوه بود که کسی درخت‌ها را ندید. من بالاتر گفته‌ام که از حرکت دوربین و کادربندی سر رشته‌ای ندارم اما کاش دوربینت روی زمین فیکس می‌شد. زیاد دور شده بودی عمو ابراهیم.

 

پنج.

«به وقت شام» زن نداشت. چرا؟ سال‌ها بود که زن‌ها بار درام داستان‌های حاتمی‌کیا را می‌کشیدند- هرچند در مورد نقش‌مندی آن‌ها هم جای بحث، بسیار است- اما این فیلم زن نداشت. این فیلم دراماتیزه نشده بود.

 

شش.

من «علی» قصه‌ی شما بودم عمو ابراهیم. من هم هنوز دلم برای آغوش پدرم تنگ است. آغوشی که در کودکی نداشتمش. من هم فرزند جنگم. اما عمو ابراهیم، علی‌ات در نیامد. همانطور که یونس‌ات. هیلوشن ماهی بود و از شکمش یونس را پس داد اما این یونس در ذهن من ساخته نشد. شما با شخصیت‌پردازی بیگانه نیستید اما خودتان انصاف بدهید حاج کاظم آژانس و حاج حیدر بادیگارد کجا و یونس کجا؟

اما بحث بر سر من است. بر سر علی. وقت آن شده که شکاف قدیمی را برداری عمو ابراهیم. مدت‌هاست این شکاف برداشته شده است. باور کن علی‌ها از نوجوانی گذشته‌اند، دیگر داد نمی‌زنند، حالا بغض می‌کنند، اشک می‌ریزند. شما حاج کاظم‌ها را خوب می‌شناسید، حاج حیدرها را هم، اما هنوز علی‌ها را نمی‌شناسید.

 

هفت.

می‌ستایمت. چون حرف می‌زنی. حرفی که به آن اعتقاد داری. لباس رنگ به رنگ تن نمی‌کنی و خودت هستی. حالا من و شما که تا حدودی نگاهی مشترک داریم، اما من کسی را که کاملا متفاوت با من فکر می‌کند اما خودش است را هم می‌ستایم.

 

هشت.

صدایش می‌کنم عمو ابراهیم. دلیلش را برای خودش نوشته‌ام، در نامه‌ای که همان شب اختتامیه جشنواره برایش نوشتم و با واسطه‌ای برایش فرستادم. نمی‌دانم که نامه را خوانده یا نه؟ اما هنوز این حق را برای خودم محفوظ می‌دانم. آن نامه هم باید همانطور فرستاده می‌شد، هنوز طاقتی برای شنیدن برخی حرف‌ها در فضای عمومی نیست.

 

نه.

هنوز و همیشه از جنگ متنفرم، اما آدم‌های جنگی را دوست دارم.

 

 

پ.ن: تیتر از رمان «شب یک، شب دو» بهمن فرسی وام گرفته شده است.

درباره‌ی مجتبی تقوی‌زاد

همچنین ببینید

موقعیت: هجوم واقعه

انگار کنید کسی در میانه‌ی مسابقه‌ی آوازه‌خوانی، زبانش بند آمده باشد. من نام این موقعیت را گذاشته‌ام : موقعیت «هجوم واقعه».

4 نظر

  1. یک روزی باید نشست و همه گره ها را باز کرد مجتبی … یک روزی که نباید دیر باشد … من لااقل این عقده را نمی توانم بیشتر از این با خودم بکشم …

    • مجتبی تقوی‌زاد

      دقیقا. باید همه‌ی این گره‌ها را باز کرد. شکاف‌ها را هم پر. لااقل باید بر سر یک‌سری بدیهیات همه با هم به تفاهم برسیم.

  2. من داد زدنش رو هم دوست داشتم. برای من حاتمی‌کیا فارغ از اینکه قبولش داشته باشم یا نداشته باشم، آدم دغدغه‌ست و برای من هر دغدغه‌مندی محترم‌ه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *