پاسارش کردیم!

همه چیز از یک لحظه شروع می‌شود. نه همان لحظه‌ای که عصبانی هستی، نه! از کمی بعدش. شاید همان وقتی که احساس می‌کنی باید دست ببری در جیب کتت و سیگاری بیرون بکشی و آتشش بزنی و با غیظ کام بگیری و بعد تمام ناراحتی‌ات را کف پایت جمع کنی و بوری به فتیله رسیده را پاسار کنی، اما یادت می‌آید که توی جیبت سیگار نداری! یعنی راست راستش اصلا سیگاری نیستی. یا شاد از همان وقتی که روی پشت بام خانه‌ات ایستادی و به چراغ‌های روشن تهران نگاه می‌کنی و دهانت را باز می‌کنی تا همه‌ی عصبانیتت را فریاد بزنی اما ریه‌ات تاب آلودگی را نمی‌آورد و به سرفه می‌افتی. همان موقع است که باورت می‌شود کارمندی و عزتت را به لقمه نانی بخور و نمیر فروخته‌ای. همان موقع است که می‌نشینی و بغضت را قورت می‌دهی و توی دلت می‌گویی: «منم یه تن‌فروشم!»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *