معصومیت بر دار رفته

انتظارم چیز دیگری بود. محمد تقوی می‌گفت: « وقتی نوشتی، دیگه از خوندن لذت نمی‌بری ، فقط می‌خوای ببینی چی رو چه‌جوری نوشتن؟» حالا حکایت  من و خاطرات و کابوس‌های یک جامه‌دار از زندگی و قتل میرزا تقی خان فراهانی است! من آمده بودم که از آن حمام لعنتی فین بیرون نروم، همان‌جا بنشینم و لحظه به لحظه ، قطره به قطره با خون میرزا به عقب برگردم. من دنبال تک‌صحنه‌ها بودم و فلاش‌بکی که مرا به روایت خطی تاج‌گذاری ناصرالدین شاه تا قتل میرزا برد، چیزی جز ملال برایم به ارمغان نیاورد. اگرچه نمی‌توان از برخی دیالوگ‌های بی‌نظیر علی رفیعی در این میان گذشت، اما من اگر جای او بودم ، در تاریخ پی کورسوی نوری می‌گشتم که لااقل برای من چلچراغ‌ها در شب ابهتی ندارند. روایت خطی که تقریبا همه‌ی ما به مدد کتاب‌های تاریخ از برش بودیم ، سوغات تازه‌ای برای ما نداشت. اگر این زحمت بی‌دریغ و اخلاص بی‌نظیر علی رفیعی به سمت مطالعه جزئی‌تر می‌رفت، شاید به تطویل زمان نمایش نیازی نبود و ما با روایتی تازه مواجه می‌شدیم.

در این میان بازی‌های بسیار خوب از نقاط قوت این تئاتر بودند که مرا هر لحظه بیشتر در این حسرت غرق می‌کرد که چرا نمایشنامه اندکی جزئی‌نگرتر نگاشته نشده است. اما با تمام این حرف‌ها، دیدن این تئاتر واجب است، شده برای شنیدن این جمله: «چرا ندانستی، که در سرزمین رنج و اشک، مردمان معصومیت را بردار می کنند برای تکه ای نان؟»

برگرفته از خبرگزاری مهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *