شاسوسا شبیه تاریک من

وبسایت رسمی مجتبا تقوی زاد

من به بغض هایتان رای می دهم

در تاریخ: February 24, 2012

عمو ابراهیم

سلام

اصلِ اصل حالت چطور است؟ نه اینکه فکر کنی بی معرفتم و از سر بی معرفتی خبر نمی گیرم ها! نه! من که خیبری نبودم. من بچه ی همین خیابان های شلوغم که آدم هایش برای چندرغاز تیغ به صورت هم می کشند. گرفتار زنده مانی شدم عمو ابراهیم. حالا هم نه اینکه فکری شوی همین جور یاد شما افتادم ها ، نه! خلاصه سلام گرگ بی طمع نیست.

عصری داشتم این ویدئو را می دیدم و طبق معمول که اشکم دمِ مشکم است با شما گریه کردم. می شناسی ام که عمو ابراهیم ، نه؟ نه! نمی شناسی ام. این نامه جایِ گله نیست اما بگذار گله کنم. به دلم ماند که از نسل سوم بگویی. نه اینکه متهم شان کنی به گردن کشی جلوی پدرانشان ، نه! یک گوشه های دیگر این نسل را هم ببینی. فکر می کردم نمی بینی ، تا وقتی که گفتی :« دختر شهید در جواب استفاده اش از سهمیه دانشگاه ، گفت : پدرم را پس بدهید. دانشگاه پیش کش!»- نقل به مضمون می کنم عمو. حافظه ی ضعیفم را ببخش.- پس ببین عمو. مرا و آدم هایی از جنس مرا عمو ابراهیم.

عمو ابراهیم

نمی گذارند « چمران» بسازی؟ فدای سرت. من کارِ مهمتری دارم عمو. بیا کاری کن. بیا روی در و دیوار آژانس مونولوگ های « حاج کاظم» را بنویسیم :« من شما رو نمی شناسم ، اما اگه مثه ما فارسی حرف می زنین ، پس معنی این غیرتو می دونین. این غیرت داره خشک می شه.شاهرگ این غیرت …کمک کنین نذاریم این اتفاق بیفته.» چاپ هم نمی خواهد به خدا عمو. بنر یک در یک و نیم و شش رنگ هم نباشد. یک ماژیک قرمز بردارید و با خط خودتان روی مقوا بنویسید. همین بلندگوی دستی تان – که سر صحنه ی فیلمبرداری دستتان است- را بگیرید جلوی دهانتان و بگویید : « من برای صبرتون یه یا علی می خوام  ، همین .» شاید بیایم جلوی ستادتان – همان آژانس را می گویم – داد بکشم : « من شکایت دارم . من شاکی ام. پس کو اون رحمانت؟پس کو اون رحیمت؟ کو؟! آخه قرارمون که این نبود.» و شما پشت پنجره های دایره ای ستاد بایستید و لبخند بزنید و پشت بلندگوی دستی زمزمه کنید :« خیبری دود نداره ، سوز داره.»

عمو ابراهیم

بیایید ستادتان را علم کنید. می خواهم به شما رای بدهم. به حاج کاظم ، به عباس ، به اصغر ، به سعید ، به یوسف و … . نفس بکشید. بوی مریم می آید ، نه؟ بوی یاس ، شب بو. خبر « ننه علی» را که شنیده اید  حتما ، نه؟ عطر ننه علی توی بوی دروغ بنرهای بزرگ شهر گم شده. جانِ عمو بیا و عطر بپاشان توی شهر. بیا برای ما از آقا سیدمرتضی بگو. منِ نسل سومی تشنه ی شنیدنم. عمو بیا و برایم حرف بزن. نگذار دروغ های رنگی گوشم را پر کند. من به تمام بغض های گیر کرده  توی گلوی شما رای می دهم.

+مبرهن است که « ابراهیم حاتمی کیا» نامزد انتخاباتی هیچ شهری نیست. مبرهن است که من روی برگه ی رای نام او را نمی نویسم. اما انتخاباتِ دلِ من هم در حال برگزاری است.

++ مجموعه ی داستان جنگ م – اگر تمام شود – را بی گمان به پدرم تقدیم خواهم کرد . اما دروغ چرا ، در وجودم حسی قلقلکم می دهد که گوشه ای بنویسم : « به عمو ابراهیم حاتمی کیا به خاطر باراندن بغض هایم.»

مادر آبروی ما بود

در تاریخ: February 23, 2012

ننه علی

سلام

نمی پرسم چطوری یا راحتی آنجا یا نه؟ آخر می گویند :« چو دانی و پرسی سوالت خطاست». از حال ما هم نپرس. همانطور دود گرفته مانده ایم. با همان بغض همیشگی که از جنس بغض تو نبود و نیست و نخواهد بود. بغض ما ، بغض کودکان خردسالیست که بهانه ی عروسکی یا آب نباتی دارند. ما را چه به بغض ننه علی؟!

امروز که شنیدم رفته ای ، بغضم گرفت. نه ، نه، فکر نشوی بغض آب نباتی بوده نه! یادم رفت به وقتی که خواستم داستانی بنویسم از تو و برای تو. بعد دیدم مرا چه به این حرف ها؟ من و کجا و قصه ی ننه علی کجا؟ گفتم هرچه بنویسم اندازه ی تو نیست و رسم مردانگی آن نیست که قطره ای از دریا را هدیه ی کسی کنی که دریا پیش اوست.

وسط کلاس مزخرف “برنامه ریزی سیستم ها” – اینقدر درگیر تو بودم که مطمئن نیستم اسمش همین بود یا نه!-  نشستم و آن چند صفحه ای که همکارم داده بود دستم را می خواندم. آنقدری که همکاران روبرو دیدند دارم گریه می کنم. اما چه باک؟! اگر با تو نبارم که دیگر باریدنم به ده شاهی نمی ارزد.

ننه علی ، الان که اگر صدام هم زنده بود از تو می نوشت و تو را می ستود! امروز از تو نوشتن کار سختی نیست! انتظار داشتم لابلای تشییع کنندگانت چندتا چهره ی سیاسی ملتمس دعا ببینم اما هرچه توی عکس ها سر چرخاندم ، ندیدم. دو حالت دارد , یا از دستشان این موقعیت استراتژیک در رفته , یا تو راهشان ندادی. دلم می گوید تو هر کسی را حتی به تشییع خود راه نمی دهی, نه؟!

ننه علی , نمی خواهم مثل نویسنده ی آن یادداشت ، روضه مکشوف بخوانم. اما وقتی یاد تو می افتم یا ابراهیم از قصه ی آن مادری می گوید که در غرب کشور زندگی می کند و هنوز پیکر پسرش را نیاورده اند و هر وقت که باران می بارد تا زمان بند آمدن باران زیر هیچ سقفی نمی رود که :« پسرم زیر بارونه ، سردش می شه ، من چطور برم زیر سقف؟» دوست دارم تا شنبه سیزدهم اسفند در خانه بنشینم و تمام وسایل ارتباطی را از خودم دور کنم ، تا نبینم دوستان چطور برای ادای وظیفه و شیفتگی خدمت! گوشت بدن همدیگر را به نیش می کشند!

آقا دار

در تاریخ: February 22, 2012

« قوم نوح را چون پیامبران را تکذیب کردند غرقه کردیم و آن ها را برای مردم عبرتی ساختیم و برای ستمکاران عذابی دردآور آماده کرده ایم. و عاد را و ثمود را و اصحاب رَسّ را و نسل های بسیاری را که میان آن ها بودند.»

آیات 37 و 38 سوره ی فرقان

« در کتاب عُیون از ابولصّلت هروی روایت کرده اند که امیرالمونین (ع) در حدیثی فرمودند : اصحاب رَسّ مردمی بودند که درخت صنوبری را می پرستیدند و نام آن را « شاه درخت» نهاده بودند.»

1.

قهوه‌خانه پر بود از دود سیگار. پیرمردی زمزمه کرد: « جعفر می‌گفت: شفا گرفته.الآنه راحت راه می‌ره.» کبلایی قاسم چای را در نعلبکی ریخت و آب زیر استکان را با لبه‌‌ی نعلبکی گرفت.قندی در چای زد و نعلبکی را به لب‌هایش نزدیک کرد. قهوه‌چی که نوک سیبیلش را به دندان گرفته بود ، گفت :« از کجا معلوم کار اون باشه؟مگه چند وقت پیش نبرده بودش پابوس امام رضا؟شاید آقا شفا داده.»

کبلایی قاسم ساعت جیبی‌اش را از جلیقه درآورد و نگاه کرد:« چیزی تا اذان نماند،خدا می‌دانه،بلکه راست بگه. نمی‌شه دروغش کرد همین جور. می‌گه از وقتی از پابوس آقا آمده ، دختره روزها ، می‌رفته پای دار می‌خوابیده.»

« ما که اصلا نفهمیدیم چه بلایی سرش آمد که چلاق شد! نه افتاد،نه چوب خورد. شب خوابید ، صبح راه نرفت.خدا می‌دانه.»

قهوه‌چی قلیان را روی میز پیرمردی گذاشت و فوتی به زغال بور شده کرد:« من که می‌گم دکان بازاره.آخه خانه‌ی جعفر و آقا دار؟» سینی به دست آمد و استکان‌ها را جمع کرد.

کبلایی قاسم بلند شد و کلاه نمدی‌اش را از روی میز چوبی برداشت:« اینقدر گناهش را نشور.من می‌رم مسجد ببینم آقا سید یحیی چی می گه؟»

2.

صدیقه گره روسری‌اش را سفت‌تر کرد وصدایش را بالاتر برد: « تمام قاضیان می‌دانن. تو چطور نشنیده ی تا به حال؟»

مش بدری از اتاق بیرون آمد و  بشقاب میوه را جلوی صدیقه گذاشت .رویش را به طرف حیاط کرد:« قررررررررر… بیه بیه بیه !»دانه حیاط ریخت ، مرغ‌ها با سر و صدا هجوم بردند. نشست و به نرده‌ی چوبی فیروزه ای تلار تکیه داد:« نه ولله، نشنیدم صدیق جان.کبلا قاسم که حرف نمی زنه، منم که پا ندارم از این حیاط بیرون برم.»

«می‌گن  کبری را که از امام رضاآوردن.از خروس‌خوان می‌رفته پای دارشان می‌نشسته ، عدل سرِ چهل روز پا می‌شه ، بنا می‌کنه به دویدن.»

بعد زد پشت دستش :« لااله‌الاالله… کی باورش می‌شه…آخه خانه‌ی جعفر؟»

صدیقه گفت :« از سنگر ، رشت ،از همه جا مردم می‌آن دخیل ببندن.تمامِ دار شده پارچه‌ی سبز. کبری شربت می‌ده دست مردم ؛ عین آهو می‌چرخه بین جمعیت و صلوات می‌گیره.»

مش بدری دستش را روی زمین اهرم کرد و آرام بلند شد. دامن گل‌گلی‌اش را صاف کرد: « کبلایی قاسم خدا بگم چه کارت نکنه؟قرآن خدا غلط می‌شد ، من را هم می‌بردی دخیل می‌بستم به آقا دار؟»

3.

کبری لچک سبزش را بالای سر بسته بود، بلوز قرمز گلداری پوشیده بود و دامنی سورمه‌ای با گل‌های ریز. بین مردم می‌گشت و شربت پخش می‌کرد. مرغ و خروس ها ، دورتر از جمعیت دانه می‌خوردند. پیرزنی چسبیده بود به تنه‌ی درخت و بلند بلند فریاد می کشید :« یا الله … یا الله … تو را به این دار قسم … از خودت می‌خوامش خدا … به جوانیش رحم کن.» دختری روی پتو ، پیش پای زن خوابیده بود.

مش بدری چوب‌دستی به دست ، سمتِ چپرِ خانه‌ی جعفر رفت.

کبلایی قاسم  گفت : « زن! چقدر یک‌سویی آخه تو؟! آقا سید یحیی می‌گه معلوم نیست درخت شفا داده باشه کبری را.»

«نگفت که نداده. گفت معلوم نیست که داده باشه.خدا را چه دیدی؟از کرمِ خدا نا امیدی کبلایی؟» دوباره راهش را ادامه داد.

کبلایی قاسم کلاهش را برداشت و سرش را خاراند:« کافر از کرم خدا نا امیده! بریم.»

مردم ، حلقه حلقه ، چسبیده بودند دور درخت. درخت قدیمی بود و بلند. بر اولین شاخه ، نوار‌های سبز گره زده شده بود و پارچه ی سبزی را به تنه‌ی درخت بسته بودند. از هر طرف صدای ناله می‌آمد. جعفر میزی گذاشته بود ، پارچه‌‌ی سبز و شمع می‌فروخت:«یا الله کبلا قاسم. روشن کردی خانه‌ی ما را. سلام مش بدری. خوب جایی آمدی. کبری را دیدی؟ چه سرپا شده؟خیلی ها حاجت گرفتند.» تند تند حرف می‌زد ، سیگاری گیرانده بود و لای دو انگشتش داشت.

«همیشه به شلوغی جعفر!»

« ها کبلایی ، از تنهایی درآمدم. می‌بینی؟ بنازم خدا را. من و این دختر پوسیدیم از تنهایی. آن از آن مادر پتیاره‌اش که گور به گور شده انگ چسباند به من و انگشت‌نمای خلقم کرد ، این هم از اهلِ دهات که چو  انداختند جعغر نجس‌فروش است.خدا خاک ریخت دهن شان.»

کبلایی قاسم این‌پا و آن‌پا مرد :« مش بدری پا درد داره.گفتیم …»

جعفر حرفش را قطع کرد:« ها ،خوب جایی آمدین. ببین مش بدری ، این پارچه ی سبز را ببند سر آن شاخه .شمع هم پای درخت روشن کن و دو رکعت نماز زیارت بخوان. چند تا دعا هم هست که کبری می‌گه بهت کدامشان را بخوانی.»

مش بدری آرام‌آرام پا پیش کشید و به زحمت خودش را به درخت رساند. صدای ناله زنان بلند بود. کبلایی قاسم دورتر ایستاد. مش بدری آمد پارچه را به سر شاخه گره بزند که پایش سُرید و افتاد. کبلایی قاسم دوید بین مردم و زنش را بلند کرد. مش بدری به شوهرش تکیه داد و پارچه را به سر شاخه گره زد و شمع‌هایش را با سر شمع‌های دیگر روشن کرد. کمی اشک شمع  پای درخت ریخت و بعد شمع را چسباند. بعد رو به درخت ایستاد:« الله اکبر.»

4.

« حکم داریم ، باید درخت را قطع کنیم.  هر که مانع شود را زندان می‌کنیم.»

فرمانده پاسگاه با با یک مرد کت شلوار پوش آمده بود ، چند سرباز  و جنگل‌بان هم همراهش .

« دهنت را آب بکش سرکار.آقا دار کمرت را می‌زند ها!» معلوم نشد از وسط جمعیت  چه کسی گفته بود.

مرد کت و شلوارپوش دستمال کرمی از جیبش درآورد و سرش را پاک کرد :« دستور داریم آقا. گفتن هرچه امام‌زاده ی بی سند است تخریب کنید ، جاش مسجد بسازید. کلی تو‌ی اوقاف استان بررسی کردیم. این درخت اصلا سندیت نداره.  شده خانه‌ی شیطان.»

از وسط جمعیت گالشی به سمت مرد پرتاب شد. مرد نشست و گالش پشت سرش افتاد.

کبری داد زد :« کلی آدم این‌جا شفا گرفتن. درخت رو ببُرین؟!خدا قهرش می‌گیره.»

پیرمردی گفت :« مسلمانی‌تان کجا رفته؟ نمی‌بینین زن و بچه‌ی مردم دخیل بستن و حاجت گرفتن؟چی ‌می‌خواید از جانِ مردم؟»

فرمانده پاسگاه یک قدم جلوتر آمد :« برین امام‌زاده هاشم، برین آغا سید فاطمه. چه کاریه چسبیدین به این درخت. جعفر! هوی جعفر! صدامو می‌شنوی؟ همه‌ی این آتیشا از گور تو لامذهب پا می‌شه! »

مش بدری داد کشید :« هوی سرکار. چی شده؟آب دولت خوردی از دین بیرون رفتی؟»

« بسه! بسه! هوی سرباز، راهِ باز کنین که بِرَن درخت رو ببُرن.»

سربازها هجوم بردند ، جنگلبان هندل کشید و اره‌ روشن شد. مردم و سرباز‌ها درگیر شدند. چوب‌ها و باتوم ها بالا و پایین می‌رفتند. زن ها جیغ می کشیدند و با هر چه نزدیک دستشان بود به سمت سربازها حمله کردند. سربازها باتوم می چرخاندند و سعی می کردند جمعیت را عقب ببرند. کبری دورتر از غائله ایستاده بود و سنگ پرتاب می کرد. چند تا از سنگ ها به بدن جمعیت خورد تا پاره آجری که پرتاب کرد به سر یکی از سربازها خورد. خون از سرش فواره می زد. جمعیت برای چند لحظه ساکت شد ، تا مردی از وسط جمعیت فریاد کشید : « بزنین این بی دین ها را!» و به سمت سربازها حمله برد. جمعیت با چوب و چماق ، دنبال سربازها دویدند.

پیرزن ها دور درخت حلقه زدند و آرام آرام گریه کردند. جعفر پشت میزش نشست و سیگاری گیراند. مردها لبخندزنان از جاده بر می گشتند. کبری فریاد کشید :« بلند صلوات بفرست.»

+از این داستان در سومین دوره جشنواره قصص تقدیر شد.

بهانه

در تاریخ: February 8, 2012

همه چیز از … شروع شد! اصلا همه اش تقصیر گنجشک شما بود که روی دیوار خانه ی ما نشست و گفت جیک ، آنوقت مادربزرگ 136 ساله پدرم توی دهاتشان سقط شد!

دقیقا همینقدر ساده و مسخره استدلال می کنیم. حتی به عمق حماقت آمیخته به وقاحتمان فکر نمی کنیم. اصلا انگار جوری بار آمده ایم که به سرعت ارتباط منطقی بین گوزن و شقایق ایجاد می کنیم. ما مردم بهانه جویی هستیم. از کوچکترین رفتارهامان گرفته تا عالی ترین سطح مدیریتی مان دنبال ساختن بهانه هایی برای محق جلوه دادن خود هستیم. اگر منطقی به موضوع نگاه کنیم ایمان می آوریم که این بهانه ها به هیچ وجه خودمان را راضی نمی کند ، اما بد ماجرا اینجاست که ما مردمی هستیم که نه برای خودمان ، که به خاطر دیگران زندگی می کنیم. بهانه جویی عنصریست برای فرار ما از واقعیت های وجودی مان. از ترس هامان ،ناتوانی هامان ،عدم پذیرش تبعات تصمیماتمان و … .

حالا همین بهانه های ریز و درشت یقه  ام را چسبیده و خفتم کرده کنار دیوار. به روی آتش زندگی کردن عادت کرده ام. گاهی فکر می کنم شاید نسبم به سیاوش یا ابراهیم می رسد. صدای مرا از عمق آتش می شنوید!

خدا نگهداری

در تاریخ: February 3, 2012

یادم بیاور این بار که از هم خدا حافظی می کنیم ، تکلیف خدا را مشخص کنم. نگذار پای خودخواهی ام. وقتی قرار است چند وقت همدیگر را نبینیم ، خدا باید نگهدار من باشد ، نه؟

+ دلتنگی را به هیچ زبان زنده ی دنیا نمی توان گفت.

+باور کن اینجا تاسیان است.