« قوم نوح را چون پیامبران را تکذیب کردند غرقه کردیم و آن ها را برای مردم عبرتی ساختیم و برای ستمکاران عذابی دردآور آماده کرده ایم. و عاد را و ثمود را و اصحاب رَسّ را و نسل های بسیاری را که میان آن ها بودند.»
آیات 37 و 38 سوره ی فرقان
« در کتاب عُیون از ابولصّلت هروی روایت کرده اند که امیرالمونین (ع) در حدیثی فرمودند : اصحاب رَسّ مردمی بودند که درخت صنوبری را می پرستیدند و نام آن را « شاه درخت» نهاده بودند.»
1.
قهوهخانه پر بود از دود سیگار. پیرمردی زمزمه کرد: « جعفر میگفت: شفا گرفته.الآنه راحت راه میره.» کبلایی قاسم چای را در نعلبکی ریخت و آب زیر استکان را با لبهی نعلبکی گرفت.قندی در چای زد و نعلبکی را به لبهایش نزدیک کرد. قهوهچی که نوک سیبیلش را به دندان گرفته بود ، گفت :« از کجا معلوم کار اون باشه؟مگه چند وقت پیش نبرده بودش پابوس امام رضا؟شاید آقا شفا داده.»
کبلایی قاسم ساعت جیبیاش را از جلیقه درآورد و نگاه کرد:« چیزی تا اذان نماند،خدا میدانه،بلکه راست بگه. نمیشه دروغش کرد همین جور. میگه از وقتی از پابوس آقا آمده ، دختره روزها ، میرفته پای دار میخوابیده.»
« ما که اصلا نفهمیدیم چه بلایی سرش آمد که چلاق شد! نه افتاد،نه چوب خورد. شب خوابید ، صبح راه نرفت.خدا میدانه.»
قهوهچی قلیان را روی میز پیرمردی گذاشت و فوتی به زغال بور شده کرد:« من که میگم دکان بازاره.آخه خانهی جعفر و آقا دار؟» سینی به دست آمد و استکانها را جمع کرد.
کبلایی قاسم بلند شد و کلاه نمدیاش را از روی میز چوبی برداشت:« اینقدر گناهش را نشور.من میرم مسجد ببینم آقا سید یحیی چی می گه؟»
2.
صدیقه گره روسریاش را سفتتر کرد وصدایش را بالاتر برد: « تمام قاضیان میدانن. تو چطور نشنیده ی تا به حال؟»
مش بدری از اتاق بیرون آمد و بشقاب میوه را جلوی صدیقه گذاشت .رویش را به طرف حیاط کرد:« قررررررررر… بیه بیه بیه !»دانه حیاط ریخت ، مرغها با سر و صدا هجوم بردند. نشست و به نردهی چوبی فیروزه ای تلار تکیه داد:« نه ولله، نشنیدم صدیق جان.کبلا قاسم که حرف نمی زنه، منم که پا ندارم از این حیاط بیرون برم.»
«میگن کبری را که از امام رضاآوردن.از خروسخوان میرفته پای دارشان مینشسته ، عدل سرِ چهل روز پا میشه ، بنا میکنه به دویدن.»
بعد زد پشت دستش :« لاالهالاالله… کی باورش میشه…آخه خانهی جعفر؟»
صدیقه گفت :« از سنگر ، رشت ،از همه جا مردم میآن دخیل ببندن.تمامِ دار شده پارچهی سبز. کبری شربت میده دست مردم ؛ عین آهو میچرخه بین جمعیت و صلوات میگیره.»
مش بدری دستش را روی زمین اهرم کرد و آرام بلند شد. دامن گلگلیاش را صاف کرد: « کبلایی قاسم خدا بگم چه کارت نکنه؟قرآن خدا غلط میشد ، من را هم میبردی دخیل میبستم به آقا دار؟»
3.
کبری لچک سبزش را بالای سر بسته بود، بلوز قرمز گلداری پوشیده بود و دامنی سورمهای با گلهای ریز. بین مردم میگشت و شربت پخش میکرد. مرغ و خروس ها ، دورتر از جمعیت دانه میخوردند. پیرزنی چسبیده بود به تنهی درخت و بلند بلند فریاد می کشید :« یا الله … یا الله … تو را به این دار قسم … از خودت میخوامش خدا … به جوانیش رحم کن.» دختری روی پتو ، پیش پای زن خوابیده بود.
مش بدری چوبدستی به دست ، سمتِ چپرِ خانهی جعفر رفت.
کبلایی قاسم گفت : « زن! چقدر یکسویی آخه تو؟! آقا سید یحیی میگه معلوم نیست درخت شفا داده باشه کبری را.»
«نگفت که نداده. گفت معلوم نیست که داده باشه.خدا را چه دیدی؟از کرمِ خدا نا امیدی کبلایی؟» دوباره راهش را ادامه داد.
کبلایی قاسم کلاهش را برداشت و سرش را خاراند:« کافر از کرم خدا نا امیده! بریم.»
مردم ، حلقه حلقه ، چسبیده بودند دور درخت. درخت قدیمی بود و بلند. بر اولین شاخه ، نوارهای سبز گره زده شده بود و پارچه ی سبزی را به تنهی درخت بسته بودند. از هر طرف صدای ناله میآمد. جعفر میزی گذاشته بود ، پارچهی سبز و شمع میفروخت:«یا الله کبلا قاسم. روشن کردی خانهی ما را. سلام مش بدری. خوب جایی آمدی. کبری را دیدی؟ چه سرپا شده؟خیلی ها حاجت گرفتند.» تند تند حرف میزد ، سیگاری گیرانده بود و لای دو انگشتش داشت.
«همیشه به شلوغی جعفر!»
« ها کبلایی ، از تنهایی درآمدم. میبینی؟ بنازم خدا را. من و این دختر پوسیدیم از تنهایی. آن از آن مادر پتیارهاش که گور به گور شده انگ چسباند به من و انگشتنمای خلقم کرد ، این هم از اهلِ دهات که چو انداختند جعغر نجسفروش است.خدا خاک ریخت دهن شان.»
کبلایی قاسم اینپا و آنپا مرد :« مش بدری پا درد داره.گفتیم …»
جعفر حرفش را قطع کرد:« ها ،خوب جایی آمدین. ببین مش بدری ، این پارچه ی سبز را ببند سر آن شاخه .شمع هم پای درخت روشن کن و دو رکعت نماز زیارت بخوان. چند تا دعا هم هست که کبری میگه بهت کدامشان را بخوانی.»
مش بدری آرامآرام پا پیش کشید و به زحمت خودش را به درخت رساند. صدای ناله زنان بلند بود. کبلایی قاسم دورتر ایستاد. مش بدری آمد پارچه را به سر شاخه گره بزند که پایش سُرید و افتاد. کبلایی قاسم دوید بین مردم و زنش را بلند کرد. مش بدری به شوهرش تکیه داد و پارچه را به سر شاخه گره زد و شمعهایش را با سر شمعهای دیگر روشن کرد. کمی اشک شمع پای درخت ریخت و بعد شمع را چسباند. بعد رو به درخت ایستاد:« الله اکبر.»
4.
« حکم داریم ، باید درخت را قطع کنیم. هر که مانع شود را زندان میکنیم.»
فرمانده پاسگاه با با یک مرد کت شلوار پوش آمده بود ، چند سرباز و جنگلبان هم همراهش .
« دهنت را آب بکش سرکار.آقا دار کمرت را میزند ها!» معلوم نشد از وسط جمعیت چه کسی گفته بود.
مرد کت و شلوارپوش دستمال کرمی از جیبش درآورد و سرش را پاک کرد :« دستور داریم آقا. گفتن هرچه امامزاده ی بی سند است تخریب کنید ، جاش مسجد بسازید. کلی توی اوقاف استان بررسی کردیم. این درخت اصلا سندیت نداره. شده خانهی شیطان.»
از وسط جمعیت گالشی به سمت مرد پرتاب شد. مرد نشست و گالش پشت سرش افتاد.
کبری داد زد :« کلی آدم اینجا شفا گرفتن. درخت رو ببُرین؟!خدا قهرش میگیره.»
پیرمردی گفت :« مسلمانیتان کجا رفته؟ نمیبینین زن و بچهی مردم دخیل بستن و حاجت گرفتن؟چی میخواید از جانِ مردم؟»
فرمانده پاسگاه یک قدم جلوتر آمد :« برین امامزاده هاشم، برین آغا سید فاطمه. چه کاریه چسبیدین به این درخت. جعفر! هوی جعفر! صدامو میشنوی؟ همهی این آتیشا از گور تو لامذهب پا میشه! »
مش بدری داد کشید :« هوی سرکار. چی شده؟آب دولت خوردی از دین بیرون رفتی؟»
« بسه! بسه! هوی سرباز، راهِ باز کنین که بِرَن درخت رو ببُرن.»
سربازها هجوم بردند ، جنگلبان هندل کشید و اره روشن شد. مردم و سربازها درگیر شدند. چوبها و باتوم ها بالا و پایین میرفتند. زن ها جیغ می کشیدند و با هر چه نزدیک دستشان بود به سمت سربازها حمله کردند. سربازها باتوم می چرخاندند و سعی می کردند جمعیت را عقب ببرند. کبری دورتر از غائله ایستاده بود و سنگ پرتاب می کرد. چند تا از سنگ ها به بدن جمعیت خورد تا پاره آجری که پرتاب کرد به سر یکی از سربازها خورد. خون از سرش فواره می زد. جمعیت برای چند لحظه ساکت شد ، تا مردی از وسط جمعیت فریاد کشید : « بزنین این بی دین ها را!» و به سمت سربازها حمله برد. جمعیت با چوب و چماق ، دنبال سربازها دویدند.
پیرزن ها دور درخت حلقه زدند و آرام آرام گریه کردند. جعفر پشت میزش نشست و سیگاری گیراند. مردها لبخندزنان از جاده بر می گشتند. کبری فریاد کشید :« بلند صلوات بفرست.»
+از این داستان در سومین دوره جشنواره قصص تقدیر شد.