شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

ديوانگي

در تاریخ: September 7, 2010

از نردبان سینه ام بالا می رود

تا گلویم را بفشارد

خاطره هایت!

من پسر بچه غمگینی هستم

که دل خوشی از توپ بازی ندارد!

هوای خاله بازی دارد!

و هوای تو

که موهایت را

تازه چتری زده بودی

مبادا باران خیسمان کند

از نردبان سینه ام بالا می رود

تا گلویم را بفشارد

خاطره هایت!

و من سرخ شوم مدام

مثل یک پرسپولیسی دو آتشه

که دیدن سلطانش را

از نان شب واجب تر می داند!

و من سرخ شوم مدام

و خونم که سرشار از گلبول های قرمز خاطرات توست

جریان آشفته بگیرد!

فشار هیدرو استاتیکی روی دیواره ی رگ ها…

…می شکند

کاخ آروزهایم از ریشه!

و خاطره هایت خفه ام کند

و تو آسوده بنشینی و دعا کنی

قرص هایم را سر وقت بخورم

تا از دوری ات دیوانه نشوم!

و پدر سرفه های را

بپاشد توی صورتم

و مادر

چشمهایش را بدزدد از من

مبادا غم هاشان را بشمارم!

جوانان محل دوری کنند

که این جذام لعنتی دامن گیرشان نشود!

و کودکان کوچه

به سنگ ریزه های حماقت مادرانشان هدفم بگیرند!

نترس

هنوز قرص هایم را سر وقت می خورم!

و به کسی نمی گویم قدت از من بلندتر بود!

آهوهای رمیده از چشمانت را

روزی صیادی از پای در خواهد آورد!

و من

پلنگ پیری می شوم

که هر شب توی ماه می بینم

چه لذتی می برد صیاد

از طعم آهوی تنت

و پیرتر می شوم!

حالا مومن تر شده ام

برای نفس کشیدنم هم استخاره می کنم

چند متری تمام دو راهی عالم دور می زنم!

که از هر راه بروم گوشت قربانی می شوم!

و خواجه عجیب دلش خوش است

« دوش گفتم بگند لعل لبش چاره من

هاتف غیب ندا داد که آری بکند»

و من از خنده ریسه می روم

و کودکان کوچه

به سنگ ریزه های حماقت مادرانشان هدفم می گیرند!

و امروز نمی دانم چندم مارس سال 2009 میلادی

صفحه ای قدیمی می خواند :

« ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار

ای دل به چشمون غزلخون می رسی خودتو نگه دار!»

و انگار دانشمندان ایرانی

تازگی ها

ترمز دل ساخته اند!

پس « ما می توانیم»!

و شاید هم « ما هستیم»!

شعارهای اپوزیسیون های مخالف نظام را

با خس خس سینه ی پدرم تطبیق می دهم!

سرم سوت…

سوت…

« بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی!»

بابا بزرگ تو را جان سیبیل هایت ساکت!

از رشت تا دمش می ترسم

اصلاً از ولیعصر…

از انقلاب

می ترسم!

از هر چه که عطر تو را دارد

دوز قرص هایم بالاتر هم که بروند توفیری نمی کند!

عطرت مستم می کند!

و کودکان کوچه

به سنگ ریزه های حماقت مادرانشان هدفم می گیرند!

پنج شنبه 22/12/87

ساعت 3:45 نیمه شب

پ.ن: می دانم این سطور شعر نیستند.کنار بستر بابا در روزهای بدی نوشتمشان.با این که شعر نیست اما دوستش دارم حتا اگر تلخ باشد. شاید گوشه ای از حال این روزهایم باشد.

4 دیدگاه نوشته شده است! »

  1. ........ در 10/09/08
    گفت:

    خدایا مددی…
    عید فطر….عیدی عیدی عیدی….
    یا الله…………………………….

  2. اریایی در 10/09/09
    گفت:

    سلام .من از پایه ثابتهای وبلاگت میخوام بشم .خدایی قلم خوبی داری .خیلی دوست دارم لینکم کنی //و با نظراتت من و وبلاگم رو راهنمایی و مستفیذ کنی //اگه دوست داشتی بهم سر بزن و بهم ندایی بده تا لینکت کنم .پاینده باشی
    http://www.apadanah.blogfa.com

  3. شالیزه در 10/09/11
    گفت:

    قشنگ بود ..مرسی

  4. کوثر در 10/09/22
    گفت:

    سلااااااااااام.
    تو این روزای طولانی تب و کسالت
    میدونستم یه عالمه حس خوب اینجاست. حق با دلم بود

دیدگاه خود را ارسال کنید