شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

تبرك

در تاریخ: August 31, 2010

نذرآقا اميرالمؤمنين (ع)

نمی شد از قیافه ی هیچ کدامشان خواند به چه چیز فکر می کنند.اما اگر کمی به قوه ی تخیلت فشار می آوردی ، می توانستی پازل های ذهن شان را کنار هم بچینی. روحانی درست وقتی که با انگشتان دست راست پشت گوشش را می اراند احتمالا دلش به حال پسرک سوخته بود. شاید هم لجش از حرف های پسرک درآمده بود. وقتی با دست خاک روی عبایش را می تکاند ، شاید کم کم دلهره رواج این تفکر در بین دیگر زائران به سراغش آمده بود و ترس از دست رفتن عنان کاروان در همین ابتدای سفر. اصلاً شاید به مسئولان حج و زیارت فکر می کرد که ممکن است بابت عدم مدیریت موضوع مورد بازخواست قرارش دهند و از نان خوردن بیفتد! البته او که تمام سعی ش را کرده بود ، اما مرغ پسرک یک پا داشت. آن هم مرغ پرواری که ادعای خروسی اش می شد و اجازه حرف زدن به روحانی نمی داد. نکند اصلاً پسرک علی اللهی بود؟! روحانی عمامه اش را روی سرش جابجا می کرد. اما به قیافه اش نمی خورد علی اللهی باشد.پسرک اما بی حرکت ایستاده بود . زل زده بود به حرکات روحانی . شاید به این فکر می کرد که ….! نه! تنها یک حالت وجود داشت . حتماً از حرفی که می زد مطمئن بود که آن طور محکم گفت :« مگر نمی گویی زنده است؟مگر نمی گویی سر به زمین نمی گذاشت تا تمام یتیمان کوفه را سیر نمی کرد؟باشد! قبول! من غذا نمی خورم تا خودش بیاید و سیرم کند.» باید ایمان می داشت به حرفی که می زد ، که حتی نمی گذاشت روحانی از جمله اش دفاع کند. « تو از لای کتاب ها روایت خوانده ای! به چیزی که می گویی باور نداری . اما من ثابت می کنم که این گونه است .حالا می بینی.»صورتش آفتاب سوخته بود و ته ریشی که تقریبا تمام صورتش را پوشانده بود سیاه ترش می کرد.شال مشکی نخی بلندی را دور تادور گردنش پیچانده بود.پاچه های شلوار مشکی اش خاکی شده بودند. سکوت حکفرمای میانشان را طاقت نیاورد و رفت روبروی ایوان طلا  ، وسط صحن نشست. روحانی برگشت و نگاهی به او انداخت و در حالی که سرش را به طرفین تکان می داد ، حرفش را پی گرفت.شروع کرده بود به خواندن بابی از نهج البلاغه که در مورد غلفت ساده لوحان و کوته اندیشان بود . شاید به قول خودش می خواست حساب کاروان را از پسرک جدا کند. از همان اولش هم دلش به این پسرک رضا نبود.معنا نداشت که یک مرد مجرد را همراه کلی خانواده ی مردم بفرستند عتبات.اصلاً زمینه گناه فراهم می شد. بی وقفه حرف می زد و روایت می خواند ، مبادا کسی سوالی بپرسد و باز وسط کارزار دستش خالی از سلاح بماند. زائران را به سمت حرم راهنمایی کرد و در همان حال توضیح می داد که در حرم امیرالمومنین (ع) نماز جماعت برگزار نمی شود و زائران می بایستی بعد از اقامه ی نماز مغرب و عشا  ، جلوی باب القبله تجمع کنند تا به هتل برگردند. همه به سمت حرم می رفتند اما پسر همانجا روبروی ایوان طلا نشسته بود . زائرانی که از کنارش رد شده بودند ، همگی شنیدند که با نوایی دلنشین می خوانده :« مَولایَ یَا مَولای أنتَ الدَّلیلُ وَ أنا المُتَحَیِر وَ هَل یَرحَمُ المُتَحَیِرَ …..».نگاه خیره و پوشیده از حسرت مداح کاروان آنقدر مشهود بود که روحانی بگوید :« حاج محسن؟اخوی؟ از چه ساکتی؟؟دم بگیر خب»که او هم شروع کند همان اشعاری که تهران تا نجف توی اتوبوس خوانده را تکرار کند. پسرک اما به این رفتارها توجهی نداشت . زل زده بود به ایوان طلا و مناجات حضرت امیر می خواند.هیچ کس نفهمیده بود ، حتی خودش! تنها وقتی چشمهایش را باز کرد ، دید چند نفری دورش را گرفته اند و به عربی و فارسی تند تند حالش را می پرسند.یک نفر هم بطری آب معدنی را روی صورتش خالی می کرد.جواب هیچ کس را نداد.هرچه پرسیدند : « از کدام کاروانی؟کدام هتل اقامت دارید؟درمانگاه می روی؟» فقط یادش آمد که کمیل می خوانده. اما یادش نمی آمد سر کدام فراز از هوش رفته.با پشت دست راست , کف گوشه ی دهانش را پاک کرد. اصلاً چه فرق می کرد؟!تو یک جمله هم از کمیل می خواندی ، انگار کل کمیل را خوانده بودی.پس بی توجه به آدم های نگران دور و برش از آخرین فراز شروع کرد : یَا مَن إسمُهُ دَوَا ءُ وَ ذِکرُهُ شِفَاءٌ وَ طاعَتَهُ غَنی اِرحَم مَن رأسُ مالِهِ الرَّجاءُ وَ سِلاحُهُ البُکاءُ….آدم های دور و بر خیالشان جمع شده بود.کنارش نشستند ، رو به ایوان طلا و دل دادند به صدای پسرک.تا اذان چیزی نمانده بود.روحانی از کاروان جدا شده بود و آمده بود سر و گوشی آب بدهد.خودش را گوشه ی ایوان پنهان کرد و دل داد به صدای پسرک.«آقای مهربان من ….از کودکی در گوشم خوانده اند که وقتی افتادی ، خواستی از زمین بلند شوی بگو : یا علی…می بینی ام؟به صحنت که رسیدم زانو شکستم آقا ….دست گذاشتم روی زمین که بلند شودم ….آمدم بگویم : یاعلی ….یادم آمد همینجایی آقا….یعنی دست دراز نمی کنی این تن رنجور گناه زده را بلند کنی؟!»صدای اذان تمام صحن را پر کرد.پسرک هق هق پشت سرش را نمی شنید. حتی نفهمید سعی کرده اند جمعیت پشت سرش را متفرق کنند. دستش را پل کرد و گفت : «یا علی». رفت که وضو بگیرد.روحانی دلش رضا نمی داد از تعقیب پسرک دست بردارد. به کلی کاروان را سپرده بود دست مداح ، تا جلوی باب القبله تحویلشان بگیرد. با چند ده متری فاصله از پسرک نماز خواند.چاره ای نداشت.باید به کاروان می رسید ، اما پسرک سمت باب القبله نمی رفت. همانجا وسط صحن نشسته بود . نه داخل حرم می شد و نه سمت خروجی می رفت.همانجا وسط صحن نشسته بود و لب هاش می جنبیدند.حتماً باز دم گرفته بود . دعایی ، روضه ای. صدایش را نمی شنید و چاره ای نداشت ، جز این که به کاروان برسد.پسرک را با صحن تنها گذاشت و سمت باب القبله رفت. در حالی که دلش مثل سیر و سرکه می جوشید و از عاقبت این سفر می ترسید. می ترسید این پسر دردسر شود.پسرک نشسته بود روبروی ایوان طلا و زیر لب زمزمه هایی می کرد  که هیچ کس نمی فهمید.فقط طنین حزن آلود صدایش ، صحن را پر کرده بود.نفهمید پیرمرد چند بار صدایش کرده.یعنی تا وقتی که پیرمرد دستش را روی شانه اش نگذاشته بود ، نفهمید.« بلدی روضه بخوانی؟» به چشم های میشی پیرمرد خیره شد. موهای سفیدش را به سمت راست شانه کرده بود و ریش کم پشت سفیدش با مزه اش می کرد.ته لهجه ی شمالی داشت. البته پسرک نفهمید پیرمرد اهل کجای شمال است. با انگشت اشاره و شست دست راست ، عینک قاب کائوچویی اش را روی صورتش جابجا  کرد و باز سوالش را پرسید.« من؟! نه حاجی ! بی خیال!» پیرمرد لبخند زد.« شنیدم قبل از نماز کمیل می خواندی.دریغ نکن پسرم.بخوان به عشق پسر شهیدم.»نفهمید چه شد؟! از روزی که گفته بود عازم عتبات است ، نگاهش نمی کرد.انگار قهر کرده بود. تا روز آخر هم حرفی نزد . حتی وقتی رفت پیشانی اش را ببوسد ، هم حرفی نزد.به در اتاق نرسیده  ، ماسک اکسیژن را از روی صورتش برداشته بود و گفته بود :« خیلی نامردی ….به ابالفضل تک خوری از گلوت پائین نمی ره»خودش هم نمی فهمید چه می خواند. البته چیزی نمی خواند.فقط حرف می زد. نه تحریر می داد به صدایش ، نه فراز و فرودی داشت.فقط با امیرالمونین (ع) حرف می زد.اوائل صدای هق هق پیرمرد را می شنید ، اما بعد حس کرد تمام صداهای عالم توی صدای خودش گم می شوند.فقط صدای خودش را می شنید.اصلاً نفهمیده بود باز جماعتی دوره اش کرده اند. در حال خودش نبود.حتی نفهمید کی دم گرفته « آی مردم …آی مردم…علی از دنیاتون سیره …….آی مردم…آی مردم…علی بی زهرا می میره» فقط می دید دست هایی رو به آسمان می روند و با نظمی خاص روی سینه ها فرود می آیند.باز هم نفهمید کی از حال رفته.فقط حس کرد صدایی آشنا را می شنود.حمید به صورتش سیلی می زد و آب می پاشید.چشمانمش را که باز کرد و صورت حمید را دید لبخند زد.« مرگ!می خندی؟! نصف عمر شدیم از دست تو.خوبی؟تو کجا؟اینجا کجا؟!»خودش را جمع و جور کرد.« سوال می پرسی ها!خوب آمده ام زیارت دیگر! تو چی؟»حمید با چفیه عرق روی پیشانی اش را پاک کرد.« از طرف ستاد بازسازی عتبات آمدم.توی آشپزخانه کار می کنم.شام نخوردی که؟» خندید.« نه!».حمید دستش را دراز کرد.« پس یا علی!»

6 دیدگاه نوشته شده است! »

  1. کوثر در 10/08/31
    گفت:

    خیال گم شدن تو حیاط حرم مال من
    اجر لرزیدن شونه هام مال شما

  2. مادر سپید در 10/09/03
    گفت:

    سلام.در سرچ درباره تصاویر خانه پیامبر و حضذت خدیجه به وبلاگ شما برخوردم که حاوی سفرنامه تصویری از مکه مکرمه در چندسال قبل بود.برخی از تصاویر ارزشمندی که گذاشته بودید باز نشد . در پست ها ذکر کردید که تصاویر را در صورت درخواست ایمیل میکنید . براتون امکان داره عکس ها رو ایمیل کنید؟سپاسگذارم.

    سلام.گمانم اشتباهي شده.چون من تا كنون سفرنامه اي از حج نگذاشته ام.اصلِ اصلش سعادت زيارت هم نداشته ام.بي گمان اشتباه شده

    قبول باشه حاجی…کی رفتی به ما خبر ندادی:دی:دی:دی

  3. مادر سپید در 10/09/04
    گفت:

    با سلام متشکرم که جواب دادید.مطلبی که دیدم با نام شما امضا شده بود و به این وبلاگ لینک شده بود ! متاسفانه چون در سرچ ها به آن وبلاگ رسیده بودم در حال حاضر لینکی از آن ندارم . انشالله سفر حج نصیب شما شود . موفق باشید.

  4. ........ در 10/09/04
    گفت:

    اون وقتی که گفتیم و عشق آغاز کردیم یادمون باشه که با همون اسم هم گره ها را می شه باز کرد!
    یادش به خیر که می گفت : دست هامون را بذاریم رو زانو واسمش رو بیاریم تا قامت خمیدمون صاف بشه صاف صاف…

دیدگاه خود را ارسال کنید