شاسوسا شبیه تاریک من

وبسایت رسمی مجتبا تقوی زاد

مردی درونش جنگل داشت

در تاریخ: July 11, 2010

صورتش را چسبانده بود به شیشه ی ماشین و یک کلمه حرف نمی زد . چشمانش سر می خورد روی تپه ها و کوه های پوشیده از طراوت و سبزی و خانه هایی که بچه گانه خود را در پناه درختان پنهان کرده بودند. اما گاهی پایی ، دستی ،سری مخفیگاهشان را لو می داد. صدای ترانه های گیلکی بی کیفیتی که اتومبیل را پر کرده بود هم ، چشمانش را از کوه ها نگرفت. تنها کمکش کرد دخترکانی را ببیند که با لباس های رنگارنگ محلی ، چند نفری سمت چشمه می رفتند تا آب آشامیدنی خانه را تامین کنند . گفت :« دلم می خواهد یک ماه موبایلم را خاموش کنم ، دور از همه ی وسایل ارتباطی و آدم ها کز کنم گوشه ی یک کلبه ی جنگلی. یک ماه به خودم استراحت بدهم.» برنگشت به صورت دیاری نگاه کند. انگار بلند بلند فکر کرده باشد . دیاری با دستمال کاغذی مچاله شده ای ، عرق های درشت روی پیشانی اش را پاک کرد و هن هن کنان گفت : « دیوانه شدی؟آدم به آدم زنده است.می خواهی بکپی توی تنهایی ات که چی؟از این گذشته، چطور می خواهی گرمای اینجا را تحمل کنی؟رطوبت از سر و کول آدم بالا می رود.» حرف های دیاری را به هیچ جایش حساب نکرد.پیچیده بود در باد خیال و می رفت لای کلبه های جنگلی . با خودش فکر کرد ، یک کوله فقط کتاب و کاغذ و خودکار می آورد و می نشیند به خواندن و نوشتن. اگر چنین جایی به دنیا می آمد احتمالاً چوپان شده بود ، اما حالا که در بیست متری دوم افسریه  ، کوچه سی و سوم به دنیا آمده و کارشناسی ارشد حسابداری اش را از دانشگاه شهید بهشتی گرفته ، اگر بیاید مدتی را اینجا بگذراند  ، حتما می تواند پر فروش ترین رمان سال را بنویسد . متوجه بحث بالا گرفته دیاری و راننده نشده بود . دیاری که  شاکی از هوای شرجی گیلان بود ، نمی توانست استدلال های راننده درباره ی بهشت گیلان در بهار و پائیز را قبول کند. با اینکه ته دلش غنج می رفت برای باران های بهاره و پائیزه گیلان ، احساسات ناسیونالیستی اش مانع می شد که به هوای خوب آنجا اعتراف کند. راننده هم که هر جای بحث کم می آورد  ،دیاری را حواله می داد به همان دود خانه ای که از آنجا آمده است. کلبه چوبی نم گرفته دست از سرش بر نمی داشت . فقط دو دل شده بود . نمی دانست جنگل پائیزه همراه با باران های بی وقفه می خواهد یا جنگلی تابستانی که شرجی هوا ، مجبورش کند تنها با یک شلوراک پشت میزی چوبی بنشیند و کتاب بخواند و داستان بنویسد.«گزارش عملکرد سه ماهه اول پارسال را هم آوردی؟» دیاری انگار زورش به راننده نرسیده  و ترجیح داده بود  ، بحث را به کار بکشاند تا راننده سکوت کند.صورتش را از شیشه جدا نکرد تا دیاری که حالا دکمه های بالای پیراهنش را باز کرده بود و با گزارش بیلان مالی و عوارض دریافتی از شرکت های ترخیص کالا خودش را باد می زد را نگاه کند. « همه ی گزارش های مربوط به دو سال گذشته آستارا را آورده ام.»اینقدر کلی جواب داد که انگار می خواست دیاری را تا خود آستارا ساکت کند. اتومبیل سرعتش را بیشتر کرده بود و از قوس های پوشیده از گیاه طوالش می گذشت.جنگل گیسوم ، قلعه لیسار و کافه های بین راهی ، هر کدام هوس کاری را در دلش جوانه می زدند. دیاری تمام مسیر برگشت را هم از گرمای شرجی گیلان غر زد. حتی تمام وقتی را که توی ردیف 21 هواپیمای فوکر 100 نشسته بودند و کولر زهوار در رفته هواپیما جوابگوی گرمای شرجی گیلان نبود . اما او هر لحظه به فکر تغییری در زندگی اش بود .جوری که حتی حس نکرده بود ، بوی عرق عجین شده با لباسش ممکن بوده حال هر کسی را به هم بزند. این را وقتی فهمید که پدرش با همان زیر پوش سفید  که گوشه سمت چپ  نافش سوراخ شده بود و همان پیژامه طوسی با خط های عمودی سیاه در را باز کرد و بعد از چند سرفه خشک ، دست  چپش را روی بینی اش گرفته و دست راستش را با سیگار وینستون لایت روشن در هوا تکان می داد و داد می کشید  :« پسره ی بی شعور نمی گوید لباسهایش را بشوید  ، فقط فکر مدل مویش است.» نشنیده بود . شاید دیاری بین تمام غر زدن هایش در مورد هوای شرجی گیلان ، در مورد بوی گند تن او هم حرف زده باشد. اصلاً مگر چقدر از حرف های دیاری را شنیده بود؟!تمام فکر و ذکرش شده بود که یک جایی مسیر زندگی اش را عوض کند. بیست و سه روز از ماه شهریور را با تاخیر حداقل یک ساعته در محل کار حاضر شد. این را وقتی برگه صورت تخلفات اداری را همراه فیش حقوقی – که پر ازکسر حقوق ، بدلیل تاخیر ورود  بود -  را دستش دادند ، فهمید. چند باری هم جای گزارش عملکرد بندرعباس و اصفهان و شیراز ، عملکرد آستارا را برای مدیر کل دفتر درآمد و ذیحسابی برده بود.چند تا گلدان شمعدانی در اتاق گذاشته بود و اصلاً به سرفه های گاه و بی گاه دیاری که ناشی از حساسیت به گرده گل ها بود ، توجهی نمی کرد. دیاری همچنان از زندگی می نالید و همه چیز را از بی کفایتی دولت می دانست  ، حتی گرمای هوا را . رابطه شان دیگر صمیمی نبود. دیاری حوصله ی کنکاش در کارهایش را نداشت . آن قدر دغدغه های بزرگ داشت که فرصت پیدا نمی کرد  ، رفتار عجیب و غریب او را تحلیل کند. شاید هم تحلیل کرده و فهمیده بود که عدم تناسب رشد نرخ تورم با رشد حقوق  ، عرصه زندگی را بر او تنگ کرده است و مجبور شده بالا خانه اش را اجاره بدهد.حتی هفته ی اولی که سر کار نرفت هم نگران او نشد. وقتی غیبتش ده روزه شد ، با اکراه و به اصرار مدیرکل دفتر امور درآمد و ذیحسابی  رفته بود خانه اش و از پدرش که همان زیرپوش سفید که سمت چپ نافش سوراخ بود و پیژامه ی طوسی با خط های عمودی مشکی پوشیده بود ، سراغش را گرفته بود.پدرش که مدتی بود کنت می کشید با دست راست سیگار را از روی لبش برداشته بود و دود را فوت کرده بود توی صورت دیاری و دیاری باز هم با دستمال کاغذی ، عرق های دودی روی صورتش را پاک کرده بود و دستمال کاغذی مچاله ی سیاه شده را توی جوی انداخته بود.پدر گفته بود : « اگر دیدیدش سلام ما را هم به او برسانید و بگوئید اینقدر زن نبردی که مادرت علیل شد. حالا هم معلوم نیست گورت را کجا گم کرده ای؟ اگر می خواستی ما را بکشی مرگ موشی ، سیانوری چیزی توی غذایمان می ریختی  ، چرا خودت را بدبخت می کنی؟»همانطور که غر می زد در را به روی دیاری بسته بود. حتی به لیوانی آب سرد یا شربت تعارفش نکرده بود .چند ثانیه ای که زل زده بود به فرفورژه قهوه ای رنگ در یک دست کرم – چرک شده ی – خانه  ، شنیده بود که پدر بلند بلند می گفته :« عین بچه ی آدم زندگی ات را می کرد. مثل همین نره خر رفیقت! چه می شد مگر ؟!» چند نوبت انشار آگهی دعوت به جلسه شورای انتظامی وزارت متبوع هم باعث نشد ، کسی خبری از او پیدا کند.حتی وقتی حکم اخراجش از وزارت متبوع به خاطر غیبت های مکرر و عدم حضور در جلسه شورای انتظامی برای ادای دفاع و توضیحات ، در روزنامه های کثیرالانتشار چاپ شد هم ،  هیچ نشانه ای از او پیدا نشد.دیاری هنوز هم بعد از 7 سال ، کارشناس مسئول امور مالی و اخذ عوارض بود و هنوز هم گاهی درست اواسط تیر ماه برای بررسی حساب های اداره آستارا به این شهر سفر می کرد. حالا کمی چاق تر شده بود و جای دستمال کاغذی ، از دستمال نخی به رنگ قهوه ای برای پاک کردن عرقش استفاده می کرد. هنوز هم با همان راننده مسیر رشت تا آستارا را طی می کرد و هنوز هم عین سگ و گربه به هم می پیچیدند و جنگ هایی بین موطن شان به راه می انداختند. همکار جدید دیاری ، پسرکی مودب بود که به همه ی اتفاقات روی زمین دید خوبی داشت و با اینکه زیاد اهل بحث نبود ، هر از چندگاهی نزاعی بین او و دیاری راه می افتاد  و پسرک در دفاع از دولت استدلال « حتماً این گونه است » و « حتما آن گونه نیست» را به کار می برد. تنها فرق این سال ها این بود که راننده بی توجه به غرغرهای دیاری – و شاید به قصد آزار او – در راه برگشت ، حتماً می ایستاد تا در کافه ای بین راهی چای بخورد. کافه چی راکه ریش های بلند بوری داشت و عینکی بیضی فرم بزرگی به چشم می زد و همیشه کلاهی روی سرش بود مهندس صدا می کرد و هر دفعه چند بسته کاغذ از او می گرفت و با خود به رشت می برد.

7 دیدگاه نوشته شده است! »

  1. ari در 10/07/13
    گفت:

    خسته شدم ….دیگه از وسطاش نخوندم :)

  2. کوثر در 10/07/13
    گفت:

    واسه من که دیروز از شمال اومدم خیلی ملموس بود ولی……
    کلمه ای رو میشناسم که خیلی با ارزشه.تعادل

    ما همون دونه برنج هاي ته قابلمه هستيم …..سرنوشتمون ته ديگ شدنه

    اصلش اینه که
    این پست بزرگترین دغدغه ذهن منو به چالش کشید. من با یه مرد از جنس مهندس تو ازدواج کردم ولی از وسط اون همه تنفس کشوندمش تو این بی نظمی.و اتفاقا با همون توجیحات اشنا
    گرما رطوبت دوری تعادل. کاش که حداقل ته دیگ سوخته نباشم.

    واي خانم حرفي زديد كه قفل شده دهنم ….سرنوشت آدما …..واي …..پرتم كرديد وسط غصه هام

  3. زاغچه در 10/07/13
    گفت:

    سلام
    اینجا چقدر تغییر کرده!
    دعتتون کردم بازی

  4. ابراهیم در 10/07/22
    گفت:

    سلام
    قشنگ بود ولی …نمیدونم
    همون قشنگ بود
    تغییراتتم مبارک

دیدگاه خود را ارسال کنید