شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

تلقیح

در تاریخ: July 30, 2010

من حاصل
تلقیح مصنوعی بهار
در یک قطعه سنگم!
حالا
شعرهایم را در گونی کنفی می ریزم
به هر کس می رسم
لبخندی می زنم
و شعری را دو دستی به او تقدیم می کنم!
در تمام شعر هایم اما
نام تو جاریست
حرفه ی من
انتشار اردی بهشت است

پ.ن : این روزها آنقدر مشغول دغدغه های ذهنی ام هستم که از تمام برنامه هایم عقب افتاده ام.نوشته های زیادی را مچاله کردم و به سطل زباله فرستادم .همین است که این خانه را دیرتر از حد معمول به روز رسانی می کنم.عذر تقصیر در هر صورت

نذر دستان بریده عباس (ع)

در تاریخ: July 16, 2010

این شعر
اذن دخول گرفت
تا آمد به احترام شما
دست به سینه بایستد
خجالت کشید
دستانش را پانصد متر دورتر از حرم گذاشت و وارد شد
پدر
برای نماز صبح بیدارم کرد
مادر در سجده گفت :
“غازهای وحشی
هرکجای دنیا که باشند
محرم ها
راهی آبگیر های سادات محله می شوند!”

پ.ن: این شعر را محرم هشتاد و هشت نوشتم و تمام مدت تصویر حرم جانباز کربلا از مقابل چشمانم می گذشت. هر چه فکر کردم دیدم نمی توانم چیزی غیر از این را امروز که میلاد علمدار کربلاست منتشر کنم. دلم زیارت می خواهد.دو سال و نیم گذشته است آقا …..قولی از شما گرفته بودم …یادتان که هست نه؟

مردی درونش جنگل داشت

در تاریخ: July 11, 2010

صورتش را چسبانده بود به شیشه ی ماشین و یک کلمه حرف نمی زد . چشمانش سر می خورد روی تپه ها و کوه های پوشیده از طراوت و سبزی و خانه هایی که بچه گانه خود را در پناه درختان پنهان کرده بودند. اما گاهی پایی ، دستی ،سری مخفیگاهشان را لو می داد. صدای ترانه های گیلکی بی کیفیتی که اتومبیل را پر کرده بود هم ، چشمانش را از کوه ها نگرفت. تنها کمکش کرد دخترکانی را ببیند که با لباس های رنگارنگ محلی ، چند نفری سمت چشمه می رفتند تا آب آشامیدنی خانه را تامین کنند . گفت :« دلم می خواهد یک ماه موبایلم را خاموش کنم ، دور از همه ی وسایل ارتباطی و آدم ها کز کنم گوشه ی یک کلبه ی جنگلی. یک ماه به خودم استراحت بدهم.» برنگشت به صورت دیاری نگاه کند. انگار بلند بلند فکر کرده باشد . دیاری با دستمال کاغذی مچاله شده ای ، عرق های درشت روی پیشانی اش را پاک کرد و هن هن کنان گفت : « دیوانه شدی؟آدم به آدم زنده است.می خواهی بکپی توی تنهایی ات که چی؟از این گذشته، چطور می خواهی گرمای اینجا را تحمل کنی؟رطوبت از سر و کول آدم بالا می رود.» حرف های دیاری را به هیچ جایش حساب نکرد.پیچیده بود در باد خیال و می رفت لای کلبه های جنگلی . با خودش فکر کرد ، یک کوله فقط کتاب و کاغذ و خودکار می آورد و می نشیند به خواندن و نوشتن. اگر چنین جایی به دنیا می آمد احتمالاً چوپان شده بود ، اما حالا که در بیست متری دوم افسریه  ، کوچه سی و سوم به دنیا آمده و کارشناسی ارشد حسابداری اش را از دانشگاه شهید بهشتی گرفته ، اگر بیاید مدتی را اینجا بگذراند  ، حتما می تواند پر فروش ترین رمان سال را بنویسد . متوجه بحث بالا گرفته دیاری و راننده نشده بود . دیاری که  شاکی از هوای شرجی گیلان بود ، نمی توانست استدلال های راننده درباره ی بهشت گیلان در بهار و پائیز را قبول کند. با اینکه ته دلش غنج می رفت برای باران های بهاره و پائیزه گیلان ، احساسات ناسیونالیستی اش مانع می شد که به هوای خوب آنجا اعتراف کند. راننده هم که هر جای بحث کم می آورد  ،دیاری را حواله می داد به همان دود خانه ای که از آنجا آمده است. کلبه چوبی نم گرفته دست از سرش بر نمی داشت . فقط دو دل شده بود . نمی دانست جنگل پائیزه همراه با باران های بی وقفه می خواهد یا جنگلی تابستانی که شرجی هوا ، مجبورش کند تنها با یک شلوراک پشت میزی چوبی بنشیند و کتاب بخواند و داستان بنویسد.«گزارش عملکرد سه ماهه اول پارسال را هم آوردی؟» دیاری انگار زورش به راننده نرسیده  و ترجیح داده بود  ، بحث را به کار بکشاند تا راننده سکوت کند.صورتش را از شیشه جدا نکرد تا دیاری که حالا دکمه های بالای پیراهنش را باز کرده بود و با گزارش بیلان مالی و عوارض دریافتی از شرکت های ترخیص کالا خودش را باد می زد را نگاه کند. « همه ی گزارش های مربوط به دو سال گذشته آستارا را آورده ام.»اینقدر کلی جواب داد که انگار می خواست دیاری را تا خود آستارا ساکت کند. اتومبیل سرعتش را بیشتر کرده بود و از قوس های پوشیده از گیاه طوالش می گذشت.جنگل گیسوم ، قلعه لیسار و کافه های بین راهی ، هر کدام هوس کاری را در دلش جوانه می زدند. دیاری تمام مسیر برگشت را هم از گرمای شرجی گیلان غر زد. حتی تمام وقتی را که توی ردیف 21 هواپیمای فوکر 100 نشسته بودند و کولر زهوار در رفته هواپیما جوابگوی گرمای شرجی گیلان نبود . اما او هر لحظه به فکر تغییری در زندگی اش بود .جوری که حتی حس نکرده بود ، بوی عرق عجین شده با لباسش ممکن بوده حال هر کسی را به هم بزند. این را وقتی فهمید که پدرش با همان زیر پوش سفید  که گوشه سمت چپ  نافش سوراخ شده بود و همان پیژامه طوسی با خط های عمودی سیاه در را باز کرد و بعد از چند سرفه خشک ، دست  چپش را روی بینی اش گرفته و دست راستش را با سیگار وینستون لایت روشن در هوا تکان می داد و داد می کشید  :« پسره ی بی شعور نمی گوید لباسهایش را بشوید  ، فقط فکر مدل مویش است.» نشنیده بود . شاید دیاری بین تمام غر زدن هایش در مورد هوای شرجی گیلان ، در مورد بوی گند تن او هم حرف زده باشد. اصلاً مگر چقدر از حرف های دیاری را شنیده بود؟!تمام فکر و ذکرش شده بود که یک جایی مسیر زندگی اش را عوض کند. بیست و سه روز از ماه شهریور را با تاخیر حداقل یک ساعته در محل کار حاضر شد. این را وقتی برگه صورت تخلفات اداری را همراه فیش حقوقی – که پر ازکسر حقوق ، بدلیل تاخیر ورود  بود -  را دستش دادند ، فهمید. چند باری هم جای گزارش عملکرد بندرعباس و اصفهان و شیراز ، عملکرد آستارا را برای مدیر کل دفتر درآمد و ذیحسابی برده بود.چند تا گلدان شمعدانی در اتاق گذاشته بود و اصلاً به سرفه های گاه و بی گاه دیاری که ناشی از حساسیت به گرده گل ها بود ، توجهی نمی کرد. دیاری همچنان از زندگی می نالید و همه چیز را از بی کفایتی دولت می دانست  ، حتی گرمای هوا را . رابطه شان دیگر صمیمی نبود. دیاری حوصله ی کنکاش در کارهایش را نداشت . آن قدر دغدغه های بزرگ داشت که فرصت پیدا نمی کرد  ، رفتار عجیب و غریب او را تحلیل کند. شاید هم تحلیل کرده و فهمیده بود که عدم تناسب رشد نرخ تورم با رشد حقوق  ، عرصه زندگی را بر او تنگ کرده است و مجبور شده بالا خانه اش را اجاره بدهد.حتی هفته ی اولی که سر کار نرفت هم نگران او نشد. وقتی غیبتش ده روزه شد ، با اکراه و به اصرار مدیرکل دفتر امور درآمد و ذیحسابی  رفته بود خانه اش و از پدرش که همان زیرپوش سفید که سمت چپ نافش سوراخ بود و پیژامه ی طوسی با خط های عمودی مشکی پوشیده بود ، سراغش را گرفته بود.پدرش که مدتی بود کنت می کشید با دست راست سیگار را از روی لبش برداشته بود و دود را فوت کرده بود توی صورت دیاری و دیاری باز هم با دستمال کاغذی ، عرق های دودی روی صورتش را پاک کرده بود و دستمال کاغذی مچاله ی سیاه شده را توی جوی انداخته بود.پدر گفته بود : « اگر دیدیدش سلام ما را هم به او برسانید و بگوئید اینقدر زن نبردی که مادرت علیل شد. حالا هم معلوم نیست گورت را کجا گم کرده ای؟ اگر می خواستی ما را بکشی مرگ موشی ، سیانوری چیزی توی غذایمان می ریختی  ، چرا خودت را بدبخت می کنی؟»همانطور که غر می زد در را به روی دیاری بسته بود. حتی به لیوانی آب سرد یا شربت تعارفش نکرده بود .چند ثانیه ای که زل زده بود به فرفورژه قهوه ای رنگ در یک دست کرم – چرک شده ی – خانه  ، شنیده بود که پدر بلند بلند می گفته :« عین بچه ی آدم زندگی ات را می کرد. مثل همین نره خر رفیقت! چه می شد مگر ؟!» چند نوبت انشار آگهی دعوت به جلسه شورای انتظامی وزارت متبوع هم باعث نشد ، کسی خبری از او پیدا کند.حتی وقتی حکم اخراجش از وزارت متبوع به خاطر غیبت های مکرر و عدم حضور در جلسه شورای انتظامی برای ادای دفاع و توضیحات ، در روزنامه های کثیرالانتشار چاپ شد هم ،  هیچ نشانه ای از او پیدا نشد.دیاری هنوز هم بعد از 7 سال ، کارشناس مسئول امور مالی و اخذ عوارض بود و هنوز هم گاهی درست اواسط تیر ماه برای بررسی حساب های اداره آستارا به این شهر سفر می کرد. حالا کمی چاق تر شده بود و جای دستمال کاغذی ، از دستمال نخی به رنگ قهوه ای برای پاک کردن عرقش استفاده می کرد. هنوز هم با همان راننده مسیر رشت تا آستارا را طی می کرد و هنوز هم عین سگ و گربه به هم می پیچیدند و جنگ هایی بین موطن شان به راه می انداختند. همکار جدید دیاری ، پسرکی مودب بود که به همه ی اتفاقات روی زمین دید خوبی داشت و با اینکه زیاد اهل بحث نبود ، هر از چندگاهی نزاعی بین او و دیاری راه می افتاد  و پسرک در دفاع از دولت استدلال « حتماً این گونه است » و « حتما آن گونه نیست» را به کار می برد. تنها فرق این سال ها این بود که راننده بی توجه به غرغرهای دیاری – و شاید به قصد آزار او – در راه برگشت ، حتماً می ایستاد تا در کافه ای بین راهی چای بخورد. کافه چی راکه ریش های بلند بوری داشت و عینکی بیضی فرم بزرگی به چشم می زد و همیشه کلاهی روی سرش بود مهندس صدا می کرد و هر دفعه چند بسته کاغذ از او می گرفت و با خود به رشت می برد.

صبحانه اي با طعم خیانت

پیش نوشت :
آنچه در این پست و پست هایی از این دست می آید ، نقد کتاب نیست و نگارنده خود را منتقد نمی داند.این سطور نوشته های یک مخاطب است پیرامون آنچه که خوانده است ، همین و بس!

مصطفی مستور برای نسل من ، نامی آشناست.کسی که هنوز نامش برای اهل کتاب مترادف “روی ماه خداوند را ببوس” است.زبان امروزی و روایت هایی خطی از زندگی این عصر مولفه های اصلی قلم مستور هستند.قلمی که دنبال نتیجه گیری از داستان هایش نمی رود و آخر داستان مخاطب را با انبوهی انتخاب تنها می گذارد.درست همان جایی که تصور می شود مستور مقصود خود را به روشنی بیان کرده است می توان رگه هایی یافت که مخاطب را به نتیجه گیری دیگری سوق می دهد.”تهران در بعد از ظهر ” جدیدترین مجموعه داستان این نویسنده ی نام آشناست که توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است. این مجموعه شامل شش داستان کوتاه است که همگی نوعی سرگشتگی بشر از چارچوب زندگی امروز را فریاد می کشند.گرچه دو داستان این مجموعه – آنچه من یافته و خوانده بودم – قبلاً در اینترنت منتشر شده بود اما برای من طراوت خود را داشت و به خوبی پیوستگی خود را با مجموعه حفظ کرده بود.
“هیاهو در شیب بعد از ظهر” که به دوست دیرینه ی مستور ، کیارنگ علایی – نویسنده و عکاس – تقدیم شده بود ، سعی در نشان دادن روح والای هنرمندی داشت.آنجا که هنرمند با اثر خود و اثر خداوند – که همانا کل خلقت است- زندگی و عشق بازی می کند.آنجا که هنر از قیمت خارج می شود و هنرمند فروشی نیست. نگاه مستور در این داستان یک ایده آل انگاری به مقوله ی هنر و هنرمند است.
مستور در ” چند روایت معتبر درباره ی بهشت” برای نشان دادن بهشت ، سراغ معصوم ترین انسانی که در باور ما وجود دارد می رود ، کودکی که عقب افتاده است. انتخاب راوی با این خصوصیات به زعم من نوعی شجاعت به حساب می آید. یافتن نوع نگاه و گفتار وی برای نویسنده سخت به نظر می رسد.درست که زلال بودن این کودک  شاید در نگاه اول سادگی را به ذهن مخاطب بیاورد اما برای نویسنده ، جا شدن در قالب این کودک بسیار سخت است. به هر حال روایت ساده و زلال این کودک خنکای بهشت را به جان آدمی می ریزد و کله کدو می تواند با همه ی ما شرط ببندد و شرطش را ببرد.شرط بندد که نمی توانیم این قصه را بخوانیم و وسط آن گریه مان نگیرد .*
مستور در این مجموعه روی موضوعی معطوف می شود که خوشبین ترین آدم ها نمی توانند وجود آن را در جامعه امروز ایرانی – به خصوص کلان شهرها- منکر شوند. وی در داستان های ” تهران در بعد از ظهر” و ” چند روایت معتبر درباره ی دوزخ ” و حتی در ” چند مساله ساده” به سراغ روسپی ها رفته است . به نظر نشان دادن گسست و خیانت در زندگی  ماشینی امروز از دغدغه های مستور به حساب می آید. مستور آنقدر بی محابا از مساله مردان خیانتکار و زنان روسپی و معشوقه های مردان متاهل سخن می گوید که مخاطب ناگهان حس می کند قبح این مسائل در جامعه امروز ایران ریخته شده است. مستور با نوع نگارش خطی و بدون فراز و فرود خود این مساله را به عنوان مساله ای عادی در جامعه امروز ایران نشان می دهد.
” تهران در بعد از ظهر ” شهری خالی از عشق و خانه هایی پر از خیانت را  تصویر می کند. شهری که عشق را زود سر به نیست می کند و عاشق ماجرا دیر به گود می رسد.تعدد مکان و شخصیت در این داستان و روایت های کوتاه در هر مورد ، بدیهی بودن اتفاقات که همه ناشی از گسست در زندگی های امروز است را نشان می دهند .
“چند روایت معتبر در باره ی دوزخ” وارد زندگی روسپی ها می شود. سیر تکاملی روسپی شدن را نشان می دهد و مرگ زندگی برای آن ها را . نويسنده ، سرد و بی روح و بی حوصله این داستان را روایت می کند . شاید می خواهد با این کار سردی و بی حوصلگی یک تن فروش را به نمایش بکشد ، اما به گمان من زیاده روی کرده است . با تصویری که از سن و سال دخترک راوی در ذهن مخاطب ساخته می شود ، این میزان سردی قابل باور نیست.
“چند روایت معتبر در باره برزخ ” را در گذشته چند باری خوانده بودم.مستور باز هم در این داستان به فقدان عشق در جامعه امروز تاکید می کند . راوی این داستان مصداق همان ضرب المثل گیلکی است که :” ای دیل داره موربا….هرچی دینه انِ وا ” – دلی مثل مربا دارد و هر چه را که می بیند می خواهد- راوی سرگشته است و نمی داند چرا عاشق می شود ، که عشق دلیل نمی خواهد. درست! اما آیا راوی عاشق شده بود که بی دلیلی را بهانه کند؟!مستور چون جوانان کوی و برزن عشق را تعریف می کند ، همانقدر ساده و گذرا ، نتیجه اش  هم همین داستان است که راوی دمدمی است و هر کسی را که می بیند عاشقش می شود و معشوقه نیز با ترازو ایستاده تا همه چیز را سبک سنگین کند!
“چند مساله ساده” با نوع خاص روایتش ، که می توان گفت اگر نه بی نظیر لااقل در داستان نویسی ایران کم نظیر است ، به خوبی ذهن مخاطب را به بازی می گیرد. به او کمک می کند تا با تخیل خود داستان نویسی کند. مستور در این داستان با پوشش چند مساله به خوبی کلاسی برای داستان نویسی مخاطب برگزار می کند. توجه مستور به مساله خیانت  همسران در این داستان ، حلقه ی اتصال آن به داستان های قبلی این مجموعه است.
با تمام آنچه گفته شد با اندکی اغماض می توان این مجموعه را قسمت دوم مجموعه ” چند روایت معتبر” مستور دانست و اگر خواننده دائمی کارهای او هستید ، گمانم در این مورد با من هم عقیده باشید.

*مستور در ابتدای این داستان توضیحی با این مضمون می نویسد : کله کدو گفت شرط می بندم نمی توانی این قصه را بنویسی و وسط آن گریه ات نگیرد. من گفتم شرط می بندم تو نمی توانی این قصه را بشنوی و آخر نخندی.من شرط را باختم ، مثل همیشه.کله کدو اما ، شرطش را برد. مثل همیشه.