گيلانگردي روي تنت
در تاریخ: June 16, 2010
و گیسوانت را
وقتی
به باد منجیل می سپاری تا آشفته شوند
زندگی از نظم می افتد
و من
شاعر می شوم
آه از این ذائقه ی گیلکم
روزه هایی را که افطار می کنم
با زیتون لبت
در ظهر رودبار
کفاره سنگینی دارد
به بلندای ندیدنت
چهل روز تمام!
و چقدر خواستنی ست
ماهیگیری از سفید رود تنت
در عبور از امام زاده هاشم
که به هم حلالمان می کند
حالا که به رشت رسیدیم
بگذار بباریم
روی نیمکت های فلزی پارک شهر
و فکر کنیم
این باران و نیمکت بود که آدم ها را عاشق کرد!



ari در 10/06/17
گفت:
چهل روزو خوب اومدیییی……هِِِِِِِِِِِِِِِِِِی…:))
مهدی اسعدی در 10/06/22
گفت:
ارادتمند…
آقا یه سوال!؟ ما چی هستیم توی این بغل؟! اگه دوستیم که چرا نیستیم اون بالا! اگر هم نویسندگانیم!!! کوشیم؟
آقا حق با شماست.همين الساعه اضافه مي كنيمتان
............ در 10/06/25
گفت:
خوشا به حالتان….
شما قطعه ای از بهشت را دارید و ما فضای خسته کننده اینجا را
رودبار…
باران…
شالی زار….
نیمکت….
آرامش……….
ممنون
آستياژ(آن شرلي سابق) در 10/06/26
گفت:
جمله ي آخر محشره….
به به …..احوالات…..كجائيد بابا؟
کوثر در 10/06/28
گفت:
اخیش. اگه بدونی چقدر دلم یه شعر ناز میخواست.ممنون
خواهش مي كنم.
زهرا در 10/06/29
گفت:
دل ِ خواهری گرفته از این روزا…
از این روزایی که بدون ِ “او” داره میگذره…
دعا کن واسه دلش..
يعني كتك لازمي …..خجالت بكش…..روزگار من رو حواست هست؟؟توكل كن دخترك ….توكل