شاسوسا شبیه تاریک من

وبسایت رسمی مجتبا تقوی زاد

برش هايي كوتاه از اين روزها

در تاریخ: June 30, 2010

+ حالا كه از اين سفر برگشته ام ، بايد زره به تن كنم.از امروز جنگ نا برابر روزگار با اين تن – ديگر نه چندان نحيف – آغاز خواهد شد. از امروز بايد بزنم به دل دشمن دانا و دوست نادان! من به دفاع از جغرافياي كوچكي برخاسته ام كه گستره اش دنيا را بر مي دارد.اين جا كشور عشق من است و من تا آخرين لحظه مي جنگم، حتي اگر تمام دنيا در مقابلم بايستد!

+ سفر شيراز لازم بود.براي اين ذهن خسته از كار و زندگي حكم شربتي گوارا و سرد را داشت.شيراز را دوست داشتم و دوست تر مي داشتم كه تنها به اين سفر مي رفتم . طاقت خانواده ديدن تمام نقاط نبود.از طرفي هم برنامه ريز سفر من بودم و نمي شد تك پري كرد.به هر صورت اين چهار روز از من گذشت و مرا با خاطره هايي شيرين تنها گذاشت.گمانم بايد چند باره به خودم يادآوري كنم كه در اين سفرها مي بايست رفيق سفر پيدا كنم ، نه كساني كه نهايت آمالشان بازار است و بازار!!!

+هر كاري كردم دستم نرفت فال بگيرم ، خوب مي داني چرا!

+ اخيراً هر مجموعه شعري كه خواندم ، نا اميدم كرد.حتي نام ها هم راضي ام نمي كردند.از هر مجموعه يكي دو كار را پسنديدم  كه براي نام هايي كه شعرشان را خواندم خيلي كم است.مي دانم به شدت خرده گير شده ام اين روزها اما دلم مجموعه اي مي خواهد كه يك نفس بخوانمش و مدام به به و چه چه كنم برايش! اگر سراغ داريد معرفي كنيدش

+”شمايل تاريك كاخ ها” ي سناپور را خواندم.تمام كتاب را در مسير رفت و برگشت سفر و در ماشين خواندم.مي خواستم در موردش بنويسم اما پشيمان شدم.عبارات زيادي در ذهنم نقش بستند اما ديدم براي نوشتن كوچكند . گمانم اگر چيزي مي نوشتم در حد يك بيانيه سياسي باقي مي ماند.آن هم بيانيه اي در پاسخ بيانيه سياسي سناپور!

گيلانگردي روي تنت

در تاریخ: June 16, 2010

و گیسوانت را

وقتی

به باد منجیل می سپاری تا آشفته شوند

زندگی از نظم می افتد

و من

شاعر می شوم

آه از این ذائقه ی گیلکم

روزه هایی را که افطار می کنم

با زیتون لبت

در ظهر رودبار

کفاره سنگینی دارد

به بلندای ندیدنت

چهل روز تمام!

و چقدر خواستنی ست

ماهیگیری از سفید رود تنت

در عبور از امام زاده هاشم

که به هم حلالمان می کند

حالا که به رشت رسیدیم

بگذار بباریم

روی نیمکت های فلزی پارک شهر

و فکر کنیم

این باران و نیمکت بود که آدم ها را عاشق کرد!

حاشيه هاي يك حاشيه

در تاریخ: June 1, 2010

ما
حاشيه هاي داغ يك بازي فوتبال بوديم
كه سوختيم
سر زانوهايمان سوراخ شد
و
پيشاني هايمان خراش برداشت
در هزار و يك بخش خبري نشانمان دادند
ميليون ها نفر
در گزارش هايمان هورا كشيدند
و هزاران نفر
اطلاعاتي در مورد مادرمان منتشر كردند
حالا او
فراري قرمز سقف كروكي خريده!
و من
دنبال كرايه هاي عقب افتاده ام هستم!