شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

وا گويه هاي يك ذهن مشوش

در تاریخ: May 31, 2010

+چند سالي است فراري ام!چند نفرتان پشت خط همراهم مانديد و بوق ها پاسخ تان را دادند؟!فراري شده ام.درست مثل امروز كه “مقالات شمس” را برداشته ام و چند برگ كاغذ كه روي همين نيمكت پارك شهر بنشينم ، بخوانم و بنويسم .”هر شادي و هر خوشي كه پيش مي آيد  ، تو را مبشر غم است. فَبَشٌِر هُم بِعَذابٍ اليم! شادي و بشارت لايق بشر است ، نه صفت خداوند سميع و بصير است . شادي پيك غم است و بسط پيك قبض است.”* چشم هايم را ببين چه خوب ياد گرفته اند لبخند بزنند ، كم زماني نيست كه بازي مي كنم.گريخته ام از خانه اي كه با 240 متر مربع بنا و چهار اتاق خواب مرا تنگ است.گريخته ام و پناه آورده ام به همين نيمكتي كه سال هاست عاشقان زيادي به خود ديده! – نيمكت هاي پارك شهر را عوض مي كنند.تازه شروع كرده اند.با خودم فكر مي كنم چند خاطره با اين نيمكت ها از بين مي رود؟چند زوج مي آيند كه به هم نيمكت قرارهاي عاشقانه شان را نشان بدهند و با نيمكتي جديد مواجه مي شوند؟- نشسته ام و مي خوانتم . كاغذ ها را آورده ام كه داستانم را ادامه دهم و اين ذهن مشوش چه بر سر داستان خواهد آورد ، خدا مي داند.”مقالات شمس” روي صفحه 80 گير كرده و در اين ميان 3 مجموعه شعر و يك مجموعه داستان خوانده ام ! از شمس مي ترسم ، تنم را مي لرزاند . گريخته ام تا به آن چه بيهوده اش مي خوانند بپردازم و شانه هايم را از زير فشار برهانم! چند سالي ست فراري ام.
*مقالات شمس

++ نمايشگاه كتاب را هم به سياق چند سال گذشته ديدم. پيرامون نمايشگاه بحث بسيار است.از محل برگزاري گرفته تا كيفيتش و باقي حاشيه ها ، اما هر چه كه هست براي من ِ بچه شهرستاني نمايشگاه يك فرصت است . يك فرصت كه تا يكجا كلي خريد كه ممكن است به شهرم نرسد را انجام دهم.همين مي شود كه با سي و چند جلد كتاب (كه البته بعضي هديه دوستان بود) به خانه بر مي گردم. وقت زيادي را صرف نمايشگاه نكردم ، كه از آن وقت كم هم مدتي به ديدار دوستان گذشت و هر چه كه بود خوب بود.

+++ حافظه ام ياري نمي كند كجا ؟اما جايي خوانده بودم :” حاشيه هاي ادبيات امروز ايران از متنش بيشتر است”مي خواهم بگويم همه چيز ما ايراني ها اين گونه است.ما به حاشيه ها بيش از اصل اهميت مي دهيم. دوستي فلان قسمت از فلان برنامه سيما را نگاه نكرد و استدلالش اين بود ميهمانش جنجال به پا نمي كرد ، به كسي گير نمي داد و در حال بحث بنيادي بود .حالا حكايت “جايي براي زيستن زن ها ” ست كه انگار پاراگراف آخرش كه به حاشيه پرداخته بود ، بيشترين نگاه ها را به خود معطوف كرد.

2 دیدگاه نوشته شده است! »

  1. درود،

    تارنگار ارزشمندی دارید، شما را به پیوندهای تارنگارم افزودم.

    “یک ساحل پُر از شعر” با شش دوبیتی،

    آمدن مهربانانه ی شما را چشم براه مانده است..

  2. درود،

    تارنگارتان ارزنده است.

    “کرانه های کارون” با شش دوبیتی،

    چشم براه گامهای مهربان شماست..

دیدگاه خود را ارسال کنید