+چند سالي است فراري ام!چند نفرتان پشت خط همراهم مانديد و بوق ها پاسخ تان را دادند؟!فراري شده ام.درست مثل امروز كه “مقالات شمس” را برداشته ام و چند برگ كاغذ كه روي همين نيمكت پارك شهر بنشينم ، بخوانم و بنويسم .”هر شادي و هر خوشي كه پيش مي آيد ، تو را مبشر غم است. فَبَشٌِر هُم بِعَذابٍ اليم! شادي و بشارت لايق بشر است ، نه صفت خداوند سميع و بصير است . شادي پيك غم است و بسط پيك قبض است.”* چشم هايم را ببين چه خوب ياد گرفته اند لبخند بزنند ، كم زماني نيست كه بازي مي كنم.گريخته ام از خانه اي كه با 240 متر مربع بنا و چهار اتاق خواب مرا تنگ است.گريخته ام و پناه آورده ام به همين نيمكتي كه سال هاست عاشقان زيادي به خود ديده! – نيمكت هاي پارك شهر را عوض مي كنند.تازه شروع كرده اند.با خودم فكر مي كنم چند خاطره با اين نيمكت ها از بين مي رود؟چند زوج مي آيند كه به هم نيمكت قرارهاي عاشقانه شان را نشان بدهند و با نيمكتي جديد مواجه مي شوند؟- نشسته ام و مي خوانتم . كاغذ ها را آورده ام كه داستانم را ادامه دهم و اين ذهن مشوش چه بر سر داستان خواهد آورد ، خدا مي داند.”مقالات شمس” روي صفحه 80 گير كرده و در اين ميان 3 مجموعه شعر و يك مجموعه داستان خوانده ام ! از شمس مي ترسم ، تنم را مي لرزاند . گريخته ام تا به آن چه بيهوده اش مي خوانند بپردازم و شانه هايم را از زير فشار برهانم! چند سالي ست فراري ام.
*مقالات شمس
++ نمايشگاه كتاب را هم به سياق چند سال گذشته ديدم. پيرامون نمايشگاه بحث بسيار است.از محل برگزاري گرفته تا كيفيتش و باقي حاشيه ها ، اما هر چه كه هست براي من ِ بچه شهرستاني نمايشگاه يك فرصت است . يك فرصت كه تا يكجا كلي خريد كه ممكن است به شهرم نرسد را انجام دهم.همين مي شود كه با سي و چند جلد كتاب (كه البته بعضي هديه دوستان بود) به خانه بر مي گردم. وقت زيادي را صرف نمايشگاه نكردم ، كه از آن وقت كم هم مدتي به ديدار دوستان گذشت و هر چه كه بود خوب بود.
+++ حافظه ام ياري نمي كند كجا ؟اما جايي خوانده بودم :” حاشيه هاي ادبيات امروز ايران از متنش بيشتر است”مي خواهم بگويم همه چيز ما ايراني ها اين گونه است.ما به حاشيه ها بيش از اصل اهميت مي دهيم. دوستي فلان قسمت از فلان برنامه سيما را نگاه نكرد و استدلالش اين بود ميهمانش جنجال به پا نمي كرد ، به كسي گير نمي داد و در حال بحث بنيادي بود .حالا حكايت “جايي براي زيستن زن ها ” ست كه انگار پاراگراف آخرش كه به حاشيه پرداخته بود ، بيشترين نگاه ها را به خود معطوف كرد.
جایی برای زیستن زن ها
پیش نوشت :
آنچه در این پست و پست هایی از این دست می آید ، نقد کتاب نیست و نگارنده خود را منتقد نمی داند.این سطور نوشته های یک مخاطب است پیرامون آنچه که خوانده است ، همین و بس!
اگر اصل وجود جنسیت در نوشتار را بپذیریم ، “سریرا ، سیلویا و دیگران” نمونه ای از یک نوشتار زنانه است. حس می کنم در این داستان ها سپینود ناجیان ایستاده و فریاد می کشد :”من یک زن هستم و به زن بودنم افتخار می کنم.” داستان های کوتاه-و البته چند داستان کوتاهِ کوتاه- این مجموعه از رویایی زنانه پرده بر می دارند.گمانم – علیرغم تمام ژست های روشنفکرانه – هنوز هم زن ایرانی رویای مردی آرمانی را در سر می پرورانند. شخصیت های اکثر داستان های این مجموعه درگیر معشوقی اثیری اند و ناجیان با لطافت و زیرکی خاصی رویای سواری با اسب سپید را به روز رسانی
کرده است. توجه ناجیان به گیاهان خانگی که یکی از عناصر پر کردن تنهایی شهرنشینان امروز است ، زنانگی را فریاد می زند . گیاهانی که گاهی نامشان به گوش هیچکدام ما آشنا نیست اما گمانم زنانی که با گیاهان خو گرفته اند ، خوب آن را می شناسند. اعتراض نهفته ناجیان به وضعیت زن ایرانی دچار شعار زدگی نمی شود و مردها را – به سیاق آن خانم کارگردان – به ورطه اژدها شدن نمی کشاند و این یکی از نقاط قوت این مجموعه است.
روایت “نارنجی ، لیمویی تا زیتونی” برای همه ی ما آشناست. شاید خیلی از ما تجربه اش را داشته ایم و در این داستان غرق شویم.اضطراب شخصیت زن داستان در مورد مردی که به واسطه رابطه ی پنجره ها خود را در مقابل او متعهد می داند ، بسیار دلنشین است. حضور معشوق اساطیری در داستان های “آن مرد تبر دارد” و “نازک آرای تن ساقه گل ” به همان نگاه آرمان گرایانه ی زنان جامعه ایرانی – که پیشتر از آن صحبت کردم – بر می گردد و ماجرا آنقدر معصومانه روایت می شود که همه – حتی مردان – حق را به زن ماجرا می دهند.نه اینکه ناجیان دچار خط دهی به افکار خواننده شده باشد ، نه! مظلومیت زن داستان حسی غریب را برای مخاطب به وجود می آورد . ” حلقه ای در انگشت نشانه ” موضوعی را هدف می گیرد که به تصور من ذائقه زن ایرانی را تلخ می کند و باعث می شود او با عصبانیت سیم ارتباط با داستان را پاره کند. نویسنده با نگاهی روشنفکرانه به مساله “هوو” می پردازد و حق شخصی اش را به حق زن بودن ترجیح نمی دهد و هووی داستان را قربانی زن بودن می داند. اما به شخصه نقطه عطف این مجموعه را در داستان “امیرعلی”می بینم . جایی که بر خلاف کل مجموعه نگاه شاعرانه ی ناجیان به نگاهی قصه گو بدل می شود.دیالوگ های کوتاه ، بُرنده و دلنشین ناجیان و تصویر سازی های فوق العاده او “امیر علی” را به بهترین داستان این مجموعه بدل کرده است.در “امیر علی ” زنان داستان ، زنی ایرانی با تمام مختصات آشنا هستند.دیگر آرمان بر واقعیت نمی چربد و همین بار داستانی ماجرا را بالاتر می برد.
آنچه در کل این مجموعه به چشم می خورد ، روایت شاعرانه در داستان است. چیزی به به مذاق من خوش نمی آید .صادقانه باید اعتراف کنم برایم قصه گویی در داستان بسیار بیشتر از نگاه شاعرانه اهمیت دارد.شعر را به جای خود می پسندم . داستان را به جای خود.مجموعه ناجیان – جز در داستان امیر علی- فاقد مشخصه قصه گویی است و این به خودی خود ضعف محسوب نمی شود ، تنها با سلیقه ی من جور نیست. تصویر های خیال انگیز ناجیان شعر های زیبایی را در قالب داستان آفریده اند اما قصه ای را فریاد نمی کشند.
با تمام این ها که گفته شد ، حس می کنم “سریرا ، سیلویا و دیگران ” مظلوم واقع شده است. قبل از نگارش این سطور وب را جستجو کردم و به گفتاری دندان گیر در مورد این مجموعه نرسیدم. گمانم “سریرا ، سیلویا و دیگران ” پس از گذشت قریب به 9 ماه از انتشارش و خبرهایی مبنی بر فروش خوب آن جای صحبت بیشتری دارد و در عجبم از سکوتی که نسبت به آن روا داشته شده است . با خودم در مورد مافیای ادبی فکر می کنم و ندایی در من می گوید :”به راستی اگر ویراستار این مجموعه فلان کَسَک بود ، باز هم سکوت رسانه ای در برابر این مجموعه جریان داشت؟!” سپینود ناجیان و مجموعه داستانش شایسته ی این سکوت نیستند.
اتفاقات تابع هيچ قانوني نيستند.اينكه من آن لحظه شماره ابراهيم را گرفتم ، يك اتفاق بود.اتفاقي كه تجربه اي متفاوت و دلچسب را ساخت.آنقدري كه يادم هست ، هيچ مراسم تشييع شهدايي در محل زندگي ام برگزار نشده كه نرفته باشمش.كوكي هايم را هم به ياد دارم كه در بغل مادر و بعدترها گام به گام با او در حالي كه پره چادرش را در مشت داشتم به تشييع شهدا مي رفتيم.اما قصه اين تشييع
جور ديگري رقم خورد.همه چيز از همان اتفاق ساده شروع شد ،از همان تلفن و همان پيشنهاد ساده كه آتشي درونم به پا كرد. آنگونه كه نفهمديم چگونه مي دوم به سمت خانه تا لباس عوض كنم و بزنم به دل تجربه اي دلنشين.بودن كنار تابوت هاي پرچم پوشيده ، دل آدمي را قرص مي كند.دلت قرص مي شود كه براي گريه كردن نبايد از كسي اجازه گرفت ، پس زار مي زني.حالا كه تنها نشسته اي كنار دو شهيد گمنام ، مي تواني بلند بلند درددل كني.مي تواني بنشيني و يك دل سير پرچم نويسي هاي آدم ها را بخواني.بخواني و باز گريه كني.التماس دعا ها ، شفاعت خواستن ها ،شفا خواستن ها و حتي عشق نگاري هاي ديواري. شهدا واسطه اند و اين مردم خوب مي دانند كه بايد با واسطه پيش خدا رفت.چه دلنشين است تشييع پيكرهاي 20 ساله اي كه گمنام مي خوانندشان ، اما هزاران نفر را در كنار خود مي بينند.راستي مرد 20 ساله ي فاو ، مرد 20 ساله ي سومار ، كدامتان گمناميد؟مگر نه اين است كه ما ، اين جماعت با شناسنامه و كارت ملي و هزار ورق پاره گمنام درگير ناميم؟نام آور من ، اين رسم روزگار گمنام پرور ماست كه تو را گمنام مي نامند و فلاني را نامدار!ديدي كه…..يادم رفته بود كه مي خواستم عكاسي كنم.يادم رفته بود براي تك تك عكس ها برنامه داشتم.همه چيز از يادم رفته بود و تنها تو در خاطره ام باقي ماندي.نه جسم نشان خستگي داشت و چشم ميل خواب.حالا كه تو باز چهره در خاك پنهان مي كني از خود مي پرسم چرا آمده اي؟!چرا چند روي زا خاك سر بر آوردي و ولوله اي به جان مردم انداختي و دوباره رفتي به سينه كش خاك؟!مي گويم برادر ، تلنگر كه نه!سيلي ات دريافت شد.
پ.ن.1:مي خواستم از نمايشگاه كتاب بنويسم در اين پست اما ورق برگشت.گفتم كه !اتفاقات تابع هيچ قانوني نيستند.
پ.ن.2:چقدر خواندن پرچم هاي روي تابوت ها دلنشين است.راستي برادر شفاعت همه مان را مي كني؟
نوشته بودم “باران فلاسفه زيادي را زائيد اما بي گمان ، بيش از آن شاعر آفريده است.”تصورت اگر روي خط سفيد ممتد يك جاده خلوت جنگلي ، چهار زانو نشسته باشي و پيراهنت از
خيسي باران به تنت چسبيده باشد ، شاعر نمي شوي؟!چرا ! مي شوي.اصلا تمام آدم هاي روي زمين شاعرند.اما بعضي گوش هايشان را تيز كرده اند و صداي مكالمات عاشقانه ي اطلسي ها را مي شنوند و همانطور دون اندكي تغيير روي كاغذ مي نويسند.اصلا مي داني چيست؟شاعران مترجمان همزمان طبيعتند ،براي آنان كه وقت و حوصله نمي كنند گوش بدهند به سمفوني عاشقانه ي طبيعت.يادم هست بار اولي كه با شمعداني صورتي گلدان كنار پله حياط صحبت كردم ،دستگيرم شد ،عاشق گل ناز گوشه ي باغچه شده است.همين را نوشتم و شد شعر.حالا تو اگر مي خواهي صداي طبيعت را بشنوي ، از خيس شدن نترس!يادت باشد رفيق ، كسي كه از خيس شدن بترسد ، عاشق نمي شود.بنشين زير باران و شعر بخوان ، شايد لهجه ي گل ها را شناختي.
نمايشگاه است و نشر فرهنگ ايليا غرفه دارد و بلاشك كتاب ما در غرفه موجود است. راستش نمي دانم كدام راهرو و كدام غرفه ولي پيدا كردنش سخت نيست.
لهجه ات رنگ اطلسي – مجتبي تقوي زاد-نشر فرهنگ ايليا
پ.ن.1:متن بالا را به عنوان يادداشت نويسنده به سايتي فرستاده بودم كه عليرغم معرفي كتاب اين يادداشت منتشر نشد. اين بود كه براي اين پست استفاده اش كردم.
پ.ن.2:آخر هفته آينده (24 اردي بهشت گمانم) مي رويم براي زيارت نمايشگاه كتاب.تا امروز ليستي مشتمل بر 20 كتاب از ادبيات منثور و منظوم تهيه كرديم براي ابتياع.گمانم به نمايشگاه كه برسم ليست 40 كتاب خواهد شد و با 80 كتاب از نمايشگاه خارج خواهم شد.
+در مورد غرفه اطلاع حاصل گرديد.نشر فرهنگ ايليا-سالن 23-غرفه 32