نگاهي به “توپ شبانه”ي جعفر مدرس صادقي
پیش نوشت :
آنچه در این پست و پست هایی از این دست می آید ، نقد کتاب نیست و نگارنده خود را منتقد نمی داند.این سطور نوشته های یک مخاطب است پیرامون آنچه که خوانده است ، همین و بس!
همیشه با خودم فکر می کردم ، آدمی باید کل کتاب های یک نویسنده را جمع کند و بعد بگردد دنبال نظرات دیگران.ببیند کدام کتاب به دل بقیه بهتر نشسته است ، آن را گوشه ای نگه دارد و باقی را بخواند.کتابی که کلی تعریف و تمجید دارد را باید آخر خواند.همیشه می ترسیدم وقتی کتابی از کسی می خوانم ، کتاب بعدی نا امیدم کند.خود مدرس صادقی در مصاحبه با اعتماد می گوید : “خودِ من دوست ندارم هرگز به اوج پختگی برسم ، چون بعد از هر اوجی لابد یک فرودی هست”گمانم راست می گوید.منِ خواننده با کتاب های نویسندگان محبوبم تصویرشان را در ذهن خود حک می کنم ، حالا اگر بر حسب اتفاق کاری را شاهکار دانستم ، هیچ تضمینی نیست کارهای بعدی نویسنده محبوب تصویرش را در ذهن من خراب نکند.این مساله ناشی از افول نویسنده نیست.تنها نقص تصویرسازی من ِ خواننده است.درست مانند سینما که برای ما مرحوم خسرو شکیبایی تا ابد حمید هامون است و همه ی نقش های دیگرش را با هامون می سنجیم.این ضعف منِ خواننده است.
توپ شبانه را که می خواندم ، بهت زده بودم.برای من ، نام مدرس صادقی مترادف گاوخونی بود و حالا با داستانی خطی واجه شده بودم که زنی بی حوصله روایتش می کرد.زنی که خصوصیات زنانه نداشت و خیلی در مسائل ریز نمی شد.زنی که بر عکس زنانگی اش شبیه من بود!با همان ذهن داستان پرداز.توپ شبانه را می توان با چندین ساعت وقت گذاشتن به سادگی خواند.داستان نمی پیچد.تو را سوار کلمه های یک راوی – که من هنوز با زنانگی اش کنار نیامده ام- می کند و بعد از صد و شصت صفحه پیاده می کند.ذهن جستجوگرم هر لحظه و در هر سطر دنبال گرهی می گشت ، اما دریغ از یک گره.داستان به سادگی نقل شد والسلام.همین که به پایان رسید ، تازه داستان در ذهن من آغاز شد.انبوه سوالات بی جواب احاطه ام کردند.حالا تصویرهای داستان به من هجوم می آوردند. تصویر زنی که با تعریف مان از زنانگی سنخیتی ندارد.حتی جاهایی باورم نمی شد راوی زن است.زنی با بی حوصله گی های مردانه.زنی با سرگردانی هایی که از جنس امروزند.زنی که به ظنِ من بیش از واقعیت های زندگی ، ذهن داستان پردازش ، روحش را زخمی می کرد.گاهی با خودم فکر می کردم ، حتی میل به مرگ و خودکشی این زن زائیده ذهن داستان سرایش است و هیچ میلی در عالم واقع وجود نداردوگاهی فکر کردم این زن حتی به بالکن نمی رفته و این ذهن او بوده که او را به بالکن می برده است.
مدرس صادقی ،مظلومیت شاعران را در تمام دنیا پر رنگ کرده است.حس می کنم مدرس صادقی دینی از شعر را بر گرده ی خود احساس می کرده است.ویلیام فاکنر می گوید:”رمان نویس، داستان کوتاه نویس شکست خورده است و داستان نویس شاعر شکست خورده!” وقتی “جیم” استاد و مراد راوی اعتراف می کند که سالهاست شعری ننوشته و سعی می کند رمان بنویسد تا نامش را در دنیا پرآوازه کند ، دلم به حال شعر و شاعر می سوزد.استیصال جیم از سال های گذشته نشان از بی کاربرد بودن شعر نیست.شاید نشانه ی دم دستی بودن رمان است.یادم هست جایی نوشته بودم :”همه ی آدم ها شاعرند.آن ها که شعر می نویسند تنها گوش هایشان را تیز می کنند تا صدای طبیعت را بشنوندو آن را بدون اندکی تصرف روی کاغذ می آورند.” و جیم همینگونه بود.جیم زبان پرنده ها را می فهمید.اما همین شاعر که زبان پرنده ها را می فهمد رسیده است به جایی که می بیند از دارایی اش چیزی نمانده و رونمایی با شکوه کتابش در سالنی متروک کنار کارخانه سیمان برگزار می شود.جایی که باران سقف را از معنا می اندازد و جای تعجب دارد ، در کشوری چون کانادا ارزش یک شاعر کهنه کار این است.مدرس صادقی به سادگی توانسته است مهجوریت شاعر را در تمام دنیا به تصویر بکشد.تصویری که برای ما ملموس است.نگاهی به آمار فروش مجموعه های شعر-اگر چه شاید فروش مقیاس مناسبی نباشد-می تواند یاریگر تحلیل ما باشد.حالا راوی با مشخصات یک زن شرقی که در هنر دست و پا می زند مانده است حیران!از نقاشی که دل خوشی ندارد و شعر هم که سرنوشتی مه گرفته را نوید می دهد.سرگشتگی های راوی است که داستان را شکل می دهد و شاید شما هم در دلتان بارها بگوئید :”او دیوانه است!”مثل همه ی شخصیت های “توپ شبانه”.تنها کسی که نگفت راوی دیوانه است ، جیم بود.شاید چون جیم فردای راوی بود و حالا داشت با خاطرات کهنه زندگی می کرد.هرچه که بود راوی آشفتگی را پذیرفته و از آن لذت می برد.شاید از بی حوصله گی راوی خسته شوید.این نقطه قوت “توپ شبانه” است ، زیرا در کل داستان همه از دست راوی به تنگ می آیند.مادرش ، همسرش،دوستش ،دوست همسرش و حتی جیم!شما ناخودآگاه با اشفتگی راوی آشفته می شوید و این راز موفقیت مدرس صادقیست.اینکه ساده بنویسد اما شما سخت درگیر شوید.همانگونه که من هنوز نمی دانم ، رمان راوی را خوانده ام یا زندگی واقعی اش را؟!آقای مدرس صادقی واقعا نمی دانم.


