خاطرات نوزاد 25 ساله-13
پيش نوشت :آن ها كه از قديم ترها وبلاگم را مي خوانند ، گابريل و نوزاد را خوب مي شناسند.چقدر خوشحالم كه باز به دنيا آمده اند.دوستان جديدتر هم لطفا انتظار نثري فاخر از اين پست ها نداشته باشند.واگويه هاي كودكانه ي(حس و نه زبان كودكانه) اين دست پست هابه همين بكارتشان خوشند.
فروردين سال اژدها
نه اينكه ترسيده باشم ها ، نه!بار اولم كه نيست.اما كمي استرس دارم.حالا معادل فارسي اش را نمي دانم ولي از همان حس هاي مگويي كه هر وقت مادر اسمي برايشان پيدا نمي كند مي گويد “استرس دارم”، از همان ها دارم.گابريل اما طبق معمول عين خيالش نبود.مثل چهارپايان نجيب كه جز غريزه شان به هيچ چيز ديگري توجه نمي كنند ، سر جايش ميخ نشسته بود.من هم بايد به غريزه ي اين چهارپامغز لعنتي ايمان مي آوردم و بي خيال مي شدم.اگر قرار بود اتفاقي بيفتد بي گمان شست اين چهارپامغز خيلي زودتر از من خبردار مي شد.معلوم نبود چه وردي خوانده بود كه خودش را در رديف 3 تايي جا كرده بود كنار مامان و بابا ، من هم تنهايي در رديف دوتايي نشسته بودم.
-گابريل ….گابريل …..هوي گابريل ، با تو ام.
-چته نوزاد؟؟الانم كه قدرتيِ خدا افتادي تو رديف اونوري دست از سر كچل من بر نمي داري؟!
-خف بابا ….مي گما من چرا هميشه تنهام؟
باز فرمان هاي عجيب و غريب از مغز چهارپايي اش صادر شد و تنها لبخند زد.اين بشر فقط براي رژه رفتن روي اعصاب من آفريده شده ، با آن لبخند هاي احمقانه كه جواب نصف سوال هايم است.
تشريفات معمول پرواز و بحث ماسك اكسيژن و درب هاي خروج كه تمام شد ، جواب يكي از سوال هايم را گرفتم.فاصله من تا گابريل و پدر و مادر به خاطر اين خانم قد بلند سورمه اي پوش ، با چشماني كه دورش كاملا سياه است و هنوز رد تيغ جراح كناره پره هاي بيني اش خودنمايي مي كند بود.صندلي 15B مال اين خانم است كه تا همين چند لحظه پيش كار هر روزه اش را تكرار و با ماسك اكسيژن بازي مي كرد.
-اگه سقوط كنه چي ميشه؟
زن با تعجب نگاهم كرد.از درست بسته شدن كمربندش مطمئن نشده بود كه مبهوت توي چشمهام نگاه مي كرد.گابريل پشت سر زنك انگشتان شستش را گذاشته بود سر سوراخ گوشش و زبانش را تا جايي كه راه داشت ، بيرون آورده بود.
-اگه سقوط كنه چي مي شه؟
گوشه بيني اش را با انگشت ميانه و اشاره دست راست خاراند.
-هيچي ! پودر مي شيم.هيچي ازمون باقي نمي مونه.
-اونوقت همه به هم قاطي مي شيم .پس ديگه تنها نمي شيم اونوقت؟
هواپيما از روي باند كنده شد.زن نفس عميقي كشيد و چشمانش را بست.گابريل نگاهم مي كرد و باز آن لبخند لعنتي روي صورتش بود.كمربندش را باز كرد.برگشت و زل زد توي چشمهام.
-اگه يكي باشه و هِي بگه نيستم ،نيستم ، اون وقت اگه پودرم شده باشي با هيچ پودر ديگه اي قاطي نمي شي!با هيچ آبي شسته نمي شي!!به هيچ كوهي نمي چسبي!حتي اگه پودر شده باشي هم تنهايي.
رفت.گابريل لبخند زد.دلم مي خواست لب هايش را با نخ و سوزن بدوزم كه اينقدر اين لبخند مسخره را تحويلم ندهد.
-گابريل اين چي مي گفت؟؟
باز هم اين چهارپا مغز لبخند زد :”گفت:هركه سفر زمين كند پاي آبله شود و هركه سفر آسمان كند دل آبله شود”*
*شيخ ابوالحسن خرقاني
پس نوشت 1: بعد از مدت ها باز كردن اين خانه سخت بود.عين دري قديمي كه زنگار زده باشد و به زور وا شود.از عليهاي عزيز ممنونم كه ياري ام كرد.
پس نوشت 2:و چه كسي مي تواند خوشحالي اش را از ديدن مستقبلي در فرودگاه ، ترمينال ، ايستگاه قطار و ….پنهان كند؟؟
پس نوشت 3 : لذت كشف مكان هاي ناشناخته ، از بزرگترين لذائذ بشري است.



الهام در 10/04/14
گفت:
مبارک باشه مجتبی خوشحالم که دوباره وبلاگت و راه انداختی … طراحی سایتت خیلی خوب شده … خوشگله … کلا اومدم بگم وب قشنگی داری به وب منم سر بزن
))
آیدا در 10/04/14
گفت:
یه بار بهش گفتم : این خود ما هستیم که تنهایی رو انتخاب میکنیم. هرکی خودش رو با چیزی تنها میکنه. یکی عاشق میشه و در سکوت عاشقی میکنه و تنها میشه ، یکی هم خودش رو از قید و بند آزاد میکنه و تنها میشه.
همه میتونن از این تنهایی همیشگی فرار کنن ولی نمیخوایم !
ما میخوایم تنها باشیم با اون چیزی که دوست داریم.
و من او را دوست دارم
فاطمه انتظار در 10/04/15
گفت:
سلام و عرض تبریک سال نو و طرح جدید سایت…خوشحالم که از می نویسید…
ari در 10/04/15
گفت:
سلااا(ه)م…..تو سفرای هوایی همه آدما تنهان….فقط وقتی کسی به استقبالشون میاد که تو فرودگاه باشنو بازم پاشون رو زمین باشه…حتی اگه پودرشونم به زمین برسه مستقبلاا زیادن…آدما تو سفرایه هوایی تهنای تهنان…مرسی که بازم نوشتی
بوتیمار در 10/04/16
گفت:
سلام
سال نو مبارک
برگشت یو نو نوار شدی
خوشحالم
سال خوبی داشته باشی