شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

رشت-مدينه

در تاریخ: April 29, 2010

اي كاش مدينه رشت بود
يا رشت مدينه بود
شب ها
رعد و برق
ناله هايت را بغل مي كرد
و روزها
خاك
به تن چادرت نمي ماند
اي كاش رشت مدينه بود
يا مدينه رشت بود
تا كسي نهراسد
از صداي باران!
دري را آتش نزند
هركس كه از سرماي ايمان لرزيد
اي كاش مدينه رشت….رشت مدينه ……مدينه رشت ….رشت رشت بود
آسمان سرمان را گل مي گرفت
فاطميه هاي رشت هميشه بارانيست!

+ دو خبر مرگ در يك هفته ، هر كدام از ديگري تكان دهنده تر!بايد فكري به حال قلبم كنم.

خاطرات يك نوزاد 25 ساله (14)

در تاریخ: April 26, 2010

نشسته است و هي شلواركش را مي كشد پائين ، وقتي كه مي شاشد ، مي خندد و باز هم تكرار مي كند اين كار را.خاله براي دندان فشانم آوردش.از دم غروبي كه جشن تمام شده ، گابريل دست از سر اين عروسك بدبخت بر نمي دارد.گمانم مغز خاله ي ما و اين گابريل به يك اندازه جلبك طبيعي دارد و باقي محتوياتش هم كه اصولا هنوز كاربردشان كشف نشده است.نمي فهمم به چه مي خندد.اصلاً مگر شاشيدن خنده داره است؟گريه هم دارد تازه.آن اول اول ها كه حتي مي سوخت.الان هم كه نمي سوزد گريه دارد.آدم حوصله اش نمي كشد خب.
-    هوي گابريل به چي مي خندي؟
سرش را بر نمي گرداند نگاهم كند.يكبار ديگر شلوارك زرد عروسك را پائين مي كشد ، تا عروسك شروع كرد به شاشيدن ، قهقه مي زند.
-    جيش مي كنه!
يعني احمق انتظار داشت من با همين دو كلمه قانع شوم و بخندم همراهش؟
-    يعني تو هر وقت مي ري جيش كني ، مي خندي؟
برگشت و نگاهم كرد.از آن نگاه هاي احمق هميشگي كه وسوسه ام مي كند آن چشم هاي تيله اي مشكي اش را از حدقه دربياورم.يك كلمه حرف نمي زد و فقط نگاهم مي كرد.
-    با تو ام ها گابريل…كري؟مي گم تو هر وقت مي ري جيش كني مي خندي؟!
باز هم عين ميمون پس سرش را با چهار انگشت دست راست خاراند.چشمهاش را گرد كرد.
-    زندگي خنديدن به چيزايي كه عقل مي گه خنده دار نيستن و گريه كردن براي چيزايي كه عقل مي گه گريه دار نيستن!
پ.ن: ‹گفت:همه يك بيماري داريم ،چون بيماري يكي بود، دارو يكي باشد. جمله بيماري غفلت داريم ، بيائيد تا بيدار شويم.› شيخ ابوالحسن خرقاني

+ قصه اين ترانه با يك شوخي شروع شد و شوخي شوخي “زندوني”ساخته شد.صداي مهدي ميركريم پور ترانه ام را اجرا كرد. دانلود كنيد

پیش نوشت :
آنچه در این پست و پست هایی از این دست می آید ، نقد کتاب نیست و نگارنده خود را منتقد نمی داند.این سطور نوشته های یک مخاطب است پیرامون آنچه که خوانده است ، همین و بس!

همیشه با خودم فکر می کردم ، آدمی باید کل کتاب های یک نویسنده را جمع کند و بعد بگردد دنبال نظرات دیگران.ببیند کدام کتاب به دل بقیه بهتر نشسته است ، آن را گوشه ای نگه دارد و باقی را بخواند.کتابی که کلی تعریف و تمجید دارد را باید آخر خواند.همیشه می ترسیدم وقتی کتابی از کسی می خوانم ، کتاب بعدی نا امیدم کند.خود مدرس صادقی در مصاحبه با اعتماد می گوید : “خودِ من دوست ندارم هرگز به اوج پختگی برسم ، چون بعد از هر اوجی لابد یک فرودی هست”گمانم راست می گوید.منِ خواننده با کتاب های نویسندگان محبوبم تصویرشان را در ذهن خود حک می کنم ، حالا اگر بر حسب اتفاق کاری را شاهکار دانستم ، هیچ تضمینی نیست کارهای بعدی نویسنده محبوب تصویرش را در ذهن من خراب نکند.این مساله ناشی از افول نویسنده نیست.تنها نقص تصویرسازی من ِ خواننده است.درست مانند سینما که برای ما مرحوم خسرو شکیبایی تا ابد حمید هامون است و همه ی نقش های دیگرش را با هامون می سنجیم.این ضعف منِ خواننده است.
توپ شبانه را که می خواندم ، بهت زده بودم.برای من ، نام مدرس صادقی مترادف گاوخونی بود و حالا با داستانی خطی واجه شده بودم که زنی بی حوصله روایتش می کرد.زنی که خصوصیات زنانه نداشت و خیلی در مسائل ریز نمی شد.زنی که بر عکس زنانگی اش شبیه من بود!با همان ذهن داستان پرداز.توپ شبانه را می توان با چندین ساعت وقت گذاشتن به سادگی خواند.داستان نمی پیچد.تو را سوار کلمه های یک راوی – که من هنوز با زنانگی اش کنار نیامده ام- می کند و بعد از صد و شصت صفحه پیاده می کند.ذهن جستجوگرم هر لحظه و در هر سطر دنبال گرهی می گشت ، اما دریغ از یک گره.داستان به سادگی نقل شد والسلام.همین که به پایان رسید ، تازه داستان در ذهن من آغاز شد.انبوه سوالات بی جواب احاطه ام کردند.حالا تصویرهای داستان به من هجوم می آوردند. تصویر زنی که با تعریف مان از زنانگی سنخیتی ندارد.حتی جاهایی باورم نمی شد راوی زن است.زنی با بی حوصله گی های مردانه.زنی با سرگردانی هایی که از جنس امروزند.زنی که به ظنِ من بیش از واقعیت های زندگی ، ذهن داستان پردازش ، روحش را زخمی می کرد.گاهی با خودم فکر می کردم ، حتی میل به مرگ و خودکشی این زن زائیده ذهن داستان سرایش است و هیچ میلی در عالم واقع وجود نداردوگاهی فکر کردم این زن حتی به بالکن نمی رفته و این ذهن او بوده که او را به بالکن می برده است.
مدرس صادقی ،مظلومیت شاعران را در تمام دنیا پر رنگ کرده است.حس می کنم مدرس صادقی دینی از شعر را بر گرده ی خود احساس می کرده است.ویلیام فاکنر می گوید:”رمان نویس، داستان کوتاه نویس شکست خورده است و داستان نویس شاعر شکست خورده!” وقتی “جیم” استاد و مراد راوی اعتراف می کند که سالهاست شعری ننوشته و سعی می کند رمان بنویسد تا نامش را در دنیا پرآوازه کند ، دلم به حال شعر و شاعر می سوزد.استیصال جیم از سال های گذشته نشان از بی کاربرد بودن شعر نیست.شاید نشانه ی دم دستی بودن رمان است.یادم هست جایی نوشته بودم :”همه ی آدم ها شاعرند.آن ها که شعر می نویسند تنها گوش هایشان را تیز می کنند تا صدای طبیعت را بشنوندو آن را بدون اندکی تصرف روی کاغذ می آورند.” و جیم همینگونه بود.جیم زبان پرنده ها را می فهمید.اما همین شاعر که زبان پرنده ها را می فهمد رسیده است به جایی که می بیند از دارایی اش چیزی نمانده و رونمایی با شکوه کتابش در سالنی متروک کنار کارخانه سیمان برگزار می شود.جایی که باران سقف را از معنا می اندازد و جای تعجب دارد  ، در کشوری چون کانادا ارزش یک شاعر کهنه کار این است.مدرس صادقی به سادگی توانسته است مهجوریت شاعر را در تمام دنیا به تصویر بکشد.تصویری که برای ما ملموس است.نگاهی به آمار فروش مجموعه های شعر-اگر چه شاید فروش مقیاس مناسبی نباشد-می تواند یاریگر تحلیل ما باشد.حالا راوی با مشخصات یک زن شرقی که در هنر دست و پا می زند مانده است حیران!از نقاشی که دل خوشی ندارد و شعر هم که سرنوشتی مه گرفته را نوید می دهد.سرگشتگی های راوی است که داستان را شکل می دهد و شاید شما هم در دلتان بارها بگوئید :”او دیوانه است!”مثل همه ی شخصیت های “توپ شبانه”.تنها کسی که نگفت راوی دیوانه است ، جیم بود.شاید چون جیم فردای راوی بود و حالا داشت با خاطرات کهنه زندگی می کرد.هرچه که بود راوی آشفتگی را پذیرفته و از آن لذت می برد.شاید از بی حوصله گی راوی خسته شوید.این نقطه قوت “توپ شبانه” است ، زیرا در کل داستان همه از دست راوی به تنگ می آیند.مادرش ، همسرش،دوستش ،دوست همسرش و حتی جیم!شما ناخودآگاه با اشفتگی راوی آشفته می شوید و این راز موفقیت مدرس صادقیست.اینکه ساده بنویسد اما شما سخت درگیر شوید.همانگونه که من هنوز نمی دانم ، رمان راوی را خوانده ام یا زندگی واقعی اش را؟!آقای مدرس صادقی واقعا نمی دانم.

كاهگلي

در تاریخ: April 18, 2010

هر ادكلني كه خريدم
عطرم را گرفت
هنوز
بوي كاهگل زنده مي دهم!

بوي كاهگل عاشقت مي كند.انگار بخش رمانتيك قلبت با حس بويايي ارتباطي قوي دارد.فرقي نمي كند ، ساكن جلگه ي غربي باشي يا شرقي ،اينجا كه باشي ساده عاشق مي شوي و ساده به عشقت مي رسي.مي تواني دنيا را سه طلاقه كني و بنشيني روي تلار ، چاي و كلوچه فومن بخوري و حرف بزني ،كتاب بخواني ، بنويسي و حتي به آغوش عشقت بخزي.
مي تواني نان داغ لاكو بخوري و در فكر صف هاي طويلِ نان با آرد غير يارانه اي نباشي.اصلا مي داني؟!زندگي ات رنگي مي شود ، لباس هايت ، خانه ات ، غذاهايت ، باغچه ات و دلت.زنگي مي شوي.
گمانم تمام داستان هاي اين روستاها به وصال ختم مي شوند . يادت باشد تو مديون كاهگل ديوارها هستي اگر از غم فراق بگويي ، اصلاً “يار با ماست ، چه حاجت كه زيادت طلبيم!”
تمام شاعران جهان روستايي اند ، حتي اگر در بزرگترين شهرها به دنيا آمده و زندگي كرده باشند.اينجايِ دنيا كه باشي ، بي گمان هستي.خودِ خودت.ساده و بي آلايش و رنگي.يادت باشد دست اين بودم به خون هيچ عاشقي آغشته نيست.مي داني؟!همه ي اين ها را گفتم كه برسم اينجا ….زير اين سقف كلوشي ، روي اين تلار چوبي ، تو را عجيب كم دارم.

پ.ن.1:گيلان كه آمديد ، موزه ميراث روستايي را از دست ندهيد.من كه دوست نداشتم از زير آن سقف هاي كلوشي خارج شوم.اين خانه ها بودند كه آدم ها را ساختند.
پ.ن.2:برويد و بخوريد.چه بخوريدش مهم نيست.برويد و هر چيزي كه چشمتان را گرفت بخوريد.ترشك هاي ملچ مولوچ انزلي(حدفاصل ميدان امام خميني (ره) و شهرداري)بي نظيرند.

خاطرات نوزاد 25 ساله-13

در تاریخ: April 14, 2010

پيش نوشت :آن ها كه از قديم ترها وبلاگم را مي خوانند ، گابريل و نوزاد را خوب مي شناسند.چقدر خوشحالم كه باز به دنيا آمده اند.دوستان جديدتر هم لطفا انتظار نثري فاخر از اين پست ها نداشته باشند.واگويه هاي كودكانه ي(حس و نه زبان كودكانه) اين دست پست هابه همين بكارتشان خوشند.

فروردين سال اژدها
نه اينكه ترسيده باشم ها ، نه!بار اولم كه نيست.اما كمي استرس دارم.حالا معادل فارسي اش را نمي دانم ولي از همان حس  هاي مگويي كه هر وقت مادر اسمي برايشان پيدا نمي كند مي گويد “استرس دارم”، از همان ها دارم.گابريل اما طبق معمول عين خيالش نبود.مثل چهارپايان نجيب كه جز غريزه شان به هيچ چيز ديگري توجه نمي كنند ، سر جايش ميخ نشسته بود.من هم بايد به غريزه ي اين چهارپامغز لعنتي ايمان مي آوردم و بي خيال مي شدم.اگر قرار بود اتفاقي بيفتد بي گمان شست اين چهارپامغز خيلي زودتر از من خبردار مي شد.معلوم نبود چه وردي خوانده بود كه خودش را در رديف 3 تايي جا كرده بود كنار مامان و بابا ، من هم تنهايي در رديف دوتايي نشسته بودم.
-گابريل ….گابريل …..هوي گابريل ، با تو ام.
-چته نوزاد؟؟الانم كه قدرتيِ خدا افتادي تو رديف اونوري دست از سر كچل من بر نمي داري؟!
-خف بابا ….مي گما من چرا هميشه تنهام؟
باز فرمان هاي عجيب و غريب از مغز چهارپايي اش صادر شد و تنها لبخند زد.اين بشر فقط براي رژه رفتن روي اعصاب من آفريده شده ، با آن لبخند هاي احمقانه كه جواب نصف سوال هايم است.
تشريفات معمول پرواز و بحث ماسك اكسيژن و درب هاي خروج كه تمام شد ، جواب يكي از سوال هايم را گرفتم.فاصله من تا گابريل و پدر و مادر به خاطر اين خانم قد بلند سورمه اي پوش ، با چشماني كه دورش كاملا سياه است و هنوز رد تيغ جراح كناره پره هاي بيني اش خودنمايي مي كند بود.صندلي 15B مال اين خانم است كه تا همين چند لحظه پيش كار هر روزه اش را تكرار و با ماسك اكسيژن بازي مي كرد.
-اگه سقوط كنه چي ميشه؟
زن با تعجب نگاهم كرد.از درست بسته شدن كمربندش مطمئن نشده بود كه مبهوت توي چشمهام نگاه مي كرد.گابريل پشت سر زنك انگشتان شستش را گذاشته بود سر سوراخ گوشش و زبانش را تا جايي كه راه داشت  ، بيرون آورده بود.
-اگه سقوط كنه چي مي شه؟
گوشه بيني اش را با انگشت ميانه و اشاره دست راست خاراند.
-هيچي ! پودر مي شيم.هيچي ازمون باقي نمي مونه.
-اونوقت همه به هم قاطي مي شيم .پس ديگه تنها نمي شيم اونوقت؟
هواپيما از روي باند كنده شد.زن نفس عميقي كشيد و چشمانش را بست.گابريل نگاهم مي كرد و باز آن لبخند لعنتي روي صورتش بود.كمربندش را باز كرد.برگشت و زل زد توي چشمهام.
-اگه يكي باشه و هِي بگه نيستم ،نيستم ، اون وقت اگه پودرم شده باشي با هيچ پودر ديگه اي قاطي نمي شي!با هيچ آبي شسته نمي شي!!به هيچ كوهي نمي چسبي!حتي اگه پودر شده باشي هم تنهايي.
رفت.گابريل لبخند زد.دلم مي خواست لب هايش را با نخ و سوزن بدوزم كه اينقدر اين لبخند مسخره را تحويلم ندهد.
-گابريل اين چي مي گفت؟؟
باز هم اين چهارپا مغز لبخند زد :”گفت:هركه سفر زمين كند پاي آبله شود و هركه سفر آسمان كند دل آبله شود”*
*شيخ ابوالحسن خرقاني
پس نوشت 1: بعد از مدت ها باز كردن اين خانه سخت بود.عين دري قديمي كه زنگار زده باشد و به زور وا شود.از عليهاي عزيز ممنونم كه ياري ام كرد.
پس نوشت 2:و چه كسي مي تواند خوشحالي اش را از ديدن مستقبلي در فرودگاه ، ترمينال ، ايستگاه قطار و ….پنهان كند؟؟
پس نوشت 3 : لذت كشف مكان هاي ناشناخته ، از بزرگترين لذائذ بشري است.