شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

تولد مهر

در تاریخ: September 27, 2009

آمده است و در را مي زند.چقدر انتظار اين مهر را كشيدم.مهري كه قرار است باز تويش متولد شوم ، بعد 25 سال.شادي هاي غريب كودكانه اي دارم.انگار كودك دلم شهربازي اش را پيدا كرده است و بستني به دست مي خندد.يادتان هست؟پشمك هايي كه ميتنيدند درو ني ها و تمام ذوقمان اين بود كه دستمان بگيريمش و توي شهربازي بدويم و اگر بازيها فرصتي گذاشتند كمي هم بخوريمش.حالا من پشمك به دست توي زندگي مي دوم و شادم كه قرار است دوباره متولد شوم.توي مهر دوست داشتني خودم.اتاق رحم ديگريست كه هر روز خط زدم اعداد را تا به اين مهر دوست داشتني برسم.شايد ديگر دختر عمه كوچكم دلش براي خنده هايم تنگ نشود.اين يك ماه به اندازه چندين سال خنديده ام.حالا كه ايستاده اينجا نه اينكه از پيرتر شدن يكساله شادم نه!!شادم كه خدا دوباره مرا به زندگي پرتاب كرده است.اينبار با اميدي شيرين.دلم مي خواهد روبروي دريا بايستم و فرياد بكشم “آقاي خدا دوستت دارم ….به اندازه ي تمام نشانه هايي كه برايم فرستادي”
پ.ن.1:بي خيال آنفولانزاي نوع A ، بگذار تا آخر دنيا ببوسمت.
پ.ن.2:مرا هزار اميد است و هر هزار تويي
پ.ن.3:كاش مي شد يك پست نام تو را بنويسم …..كه اول نامت اول عشق است.
پ.ن.4:هنوز درست توي روز تولدم نيفتاده ايم سيل تبريكات روان شده است ….ممنونم رفقا …آسمان دلتان آبي آبي آبي
پ.ن.5:اين سطور را توي برگه هاي “نخستين جشنواره دانشجويان وبلاگ نويس ايران” مي نويسم .چه نوستالژي شيريني ، دلم براي خيلي ها تنگ شده است.
پ.ن.6:درست ديشب فهميدم، بعد از 25 سال ….تقصير ماست يا تو كه حرف نمي زني؟؟ادامه والفجر 10 – كردستان – دو روز بعد از تولد مصطفي ……بگذار دستانت را ببوسم …..اوايل كارم اينجا بود كه مراجعه كننده اي تا اسمم را شنيد نام تو را برد …..وقتي فهميد پسرت هستم بويم مي كشيد …..گفت تو كشيدي اش عقب ….3 كيلومتر زير تير مستقيم …..وقتي كه پرسيدم باز هم نگفتي ……نمي خواهي اين روزه سكوت را بشكني مرد؟
پ.ن.7:دعا كنيد اين شادي تمام نشود كه هيچ ، همين روزها چند برابر شود.

عنوان نمي خواهد

در تاریخ: September 21, 2009

به نيماي شيرازي عزيز و پدر بزرگوارش كه از راه دور دستانش را مي بوسم
خونت را توي شيشه نمي كنند
اما
ديوار هاي خانه ات پلاستيكي مي شوند
ومن
چند سال است از كپسولهايت بلندترم!
قد نمي كشيم
نه من…..نه كپسول ها!
اما حواسم هست
ديوارهاي خانه ات حجاب ندارند
سر و صورتت لخت است!
مراقب چشمان هيزي باشم كه كورند!
كسي مي گفت
موج سبز كه از كار افتاد،آزادي!
من اما
دلخوشم به تلاطم اين موج سبز!
با توالي همان صداي بيب – بيبي كه هيچوقت لالايي خوبي نبوده!
مراقب حرف هايم باشم
هيچكدام از رنگ ها طاقتت را ندارند!
اصلا تو وصله ناجور هستي
جاي شكرش باقيست
خونت را توي شيشه نمي كنند!
مي خواهند
مسكن مهر بسازند!
يادم باشد بگويم بوي رنگ اذيتت مي كند!
تو به همان ديوارهاي پلاستيكي قانعي!
من هم به همين موج سبز!
باز هم يادم رفت!
رنگ ها چشم ديدنت را ندارند
مي نشينم
تلاطم موج هاي رنگي – كه ديگر فرقي نمي كند چه رنگي اند – را نگاه مي كنم
و خدا را شكر مي كنم
كه هنوز
“خونت را توي شيشه نمي كنند”
پ.ن.1خونت را توي شيشه نمي كنند، چون فكر مي كنند آلوده است.
پ.ن.2:اين سطور شعر نيست!چند كلمه است با يك رفيق.
پ.ن.3:اين پست بي سياست ترين پست دنياست.هرگونه استفاده سياسي از اين پست ممنوع است.دوستان منت مي گذارند به حال من و رفيقم اگر كامنت سياسي نگذارند.

خدا دوخاني 2

در تاریخ: September 19, 2009

روزي
ده بار برايت شهادت مي دهم
هزار بار شاهدت مي گيرم
اصلا مي داني چيست؟
راست و دروغم گردن تو …..
پ.ن:اشهد ان لا اله الا الله

خدا دوخاني 1

در تاریخ: September 16, 2009

يادم كن
يادت مي كنم
آهاي آقاي خدا
يادم تو را فراموش!
پ.ن.1:در مورد :اذكروني اذكركم
پ.ن.2:خدا دوخاني عبارتي گيلكي به معناي پيوسته خدا را صدا زدن است

عاشقانه ها 1

در تاریخ: September 15, 2009

گندمگون صورتم
فقط اشك را كم داشت
آب را هم به آسيابت ريختم
آي عشق!