آقاي مهرباني ها ……آقاي خاطره هاي شيرين من سلام
بيشتر از يكسال است كه دلم پر مي كشد براي ديدار مجددت …..چقدر دلم مي خواهد باز هم وسط بين الحرمين گير كنم و قدرت انتخاب نداشته باشم …..سر به چپ كه برگردانم ادب آقا ابالفضل را مي بينم كه سالهاست دست به سينه گنبدش به گنبدت خيره مانده…..سر به رسات كه برگردانم تو را با عظمتي مثال زدني ببينم.
آقاي خاطره هاي كودكي من
يادت هست سينه زدن هايم را؟؟چقدر گل به سر گرفتم ….يادت هست؟سرخ كه مي شدم …عرق كه مي كردم ……محرم هاي متوالي را به آرزوي ديدارت فرياد مي كشيدم ……فارغ از آنكه لبي كه به آب رسيده باشد عطشش دو چندان مي شود……
آقاي هميشه سيراب از عشق من
هر روز عطشم بيشتر مي شود براي تجديد ديدار…..تكه از دلم هنوز توي بين الحرمين جا مانده….
+آقاي ايثار …..جانباز هميشه ي تاريخ ….يادت هست قولي را كه دادي؟؟اين روزها ….روزهاي سرنوشت ساز منند …..حواست هست يا نه؟؟
++فرياد كشيد :”آخه كدوم احمقي اينجا چراغ راهنمايي گذاشته؟”پايش را بيشتر روي پدال گاز فشار داد.چراغ زرد شد.فاصله اش تا چراغ زياد بود و هيچ جور قبل از قرمز شدن نمي رسيد.پايش را بيشتر فشار داد.چراغ قرمز شد.پايش را بيشتر فشار داد.رسيد به چهار راه.زني عرض خيابان را رد مي كرد.كارش مهم بود.پايش را بيشتر فشار داد.با صداي دهشتناكي زن را زير گرفت .نايستاد . كارش مهم بود.پايش را بيشتر فشار داد و رفت.
+++مرتضي يادت هست؟؟چقدر بحث مي كرديم؟چقدر اختلاف نظر داشتيم؟اما چون نظر داشتيم …بوديم در كنار هم….فايده اي دارد حالا بگويم حق با تو بود؟ستون “گل به خودي” را من مي نوشتم توي آسمان آبي!حدست درست بود بزرگ مرد كوتاه قامت!آن ستون طنز انتقادي مال من بود!اسكوبار آن ستون من بودم!مرتضي هميشه گفته ام دريا دلانند كه توي دريا مي ميرند….دريايي بودي كه توي دريا غرض شدي…..پنج شنبه سياه!آقاي عزائيل شما مرخصي نمي رويد؟؟استراحت نداريد؟؟
++++ يادم باشد اين روزها حسابي به چهره پدر نگاه كنم…….
هر روز صبح
چشمهايت را مي شويي
تا از خون من پاك شوند!
قبل از نماز صبح
شعرهايم را غسل ارتماسي مي دهم!
تا از عطر پيراهن تو پاك شوند!
آدم ها قاتلان بالفطره هستند!
+بايد از شب به جرم دزديدن رنگ چشمهات شكايت كنم.
++هيچ چيز رنگ اعتقادم را عوض نمي كند!خيلي چيزها اعتمادم را به سخره مي گيرنداما اعتقادم بزرگتر از اين حرف هاست.مي گويم هيچ كدامتان جايي براي دفاع نگذاشتيد!من مدافع هيچكس نيستم.من تنها از اعتقادم دفاع مي كنم.
+++ديشب عروسي عباد بود حمزه.جايت خالي ….جاي باباي عباد هم.آن بالا نشسته بوديد و مي خنديديد نه؟؟؟سيد مي گفت اگر رضا بود همه را مي خنداند.راستش را بگو حمزه باباي عباد روده برت كرد از خنده؟؟؟خواستم بگويم كاش توي آن هواپيماي لعنتي نبودي ….يادم آمد خودت انتخاب كردي….انتخابي كه هيچ وقت من جراتش را نداشتم.ديشب از كنار عكست گذشتيم و بي اختيار باز هم چشمانمان به هم گره خورد.توي آن هيكل نحيف عجب مردي زندگي مي كرد حمزه….بخند برادر به حال و روز ما كه از مردانگي مان چيزي نمانده بخند.يادم باشد پيش خدا برهان بياورم روزي مردي پشت من پنهان مي شد.
دخيل مي بندم
به ضريح مژگانت…
دل را
كه پا بست حرم چشمانت بماند!
+ نفس كشيدن در هواي تو دلنشين تجربه هميشه شيرين من است …..و چقدر دوست دارم اين تكرار را …..روح تنوع طلب من تنها تكرار نامت را تاب مي آورد و ديدار چشمانت را….
++چقدر خوشحال شدم كه دوباره مي نويسي خواهري ….هدا
نوشته بودند
“شاعران شمالي لطيفند مثل طبيعت شان”
خواستم
اوليين نفر باشم
كه قانون شكني مي كند!
دلم به حال خدا مي سوزد!
نمي دانم چرا؟!
گريه مي كرد شايد
روزي كه گفت
“لم يلد و لم يولد”
بحث نكن!
بغض كرده بود دست كم!
همين است كه من مي رسم اينجا بغض مي كنم
و هميشه
شهادت مي دهم به تنهايي خدا!
معلم كلاس پنج ابتدايي ام
آقاي تاران جم
هميشه با گچ قرمز بالاي تخته مي نوشت :
“به نام او كه زيباست و زيبايي را دوست دارد”
يادم باشد
اگر روزي معلم شدم
با گچ هاي نرم صورتي چيني بالاي تخته بنويسم:
“به نام او كه تنهاست و تنهايي را دامن مي زند”
راستش خدا….
گمانم
كيفور مي شوي با تنهايي آدم ها نه؟
دلم به حال خدا مي سوزد!
نود درصد مخاطبان شعرهاي من
جايي فحشم مي دهند كه نشنوم!
بيچاره خدا
كاش سميعٌ بصير نبود!
هيچ وقت
نديدم همخوابگي لاك پشت ها را
“راز بقا”تنها از نفله شدن بچه لاك پشت ها در راه دريا حرف مي زند!
من و لاك پشت و خدا تنهائيم!
مثل خورشيد و ماه!
حالا اگر
مجتبي تقوي زاد را
به زور اسپري هاي رنگي روي ديوارهاي شهر ماندگار كنند!
و هر روز
تيتر روزنامه هاي صبح
مجتبي تقوي زاد باشد
بلد شماره 150
هيچ چيز از تنهايي من كم نمي شود!
هيچ چيز!
پ.ن:از دست ام تي عصباني ام كه اجازه چينش درست سطرها را نمي دهد.راستش فرانت پيج هم روي اين سيستم نصب نيست تا ….ببخشيد كلا.