شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

گريز

در تاریخ: June 2, 2009

از شانه هاي صنوبر كوچه بالا مي روم
مي خواهم از زمين بگريزم
آسمان يقه ام را مي چسبد!
نگاهت را توي حلقومم مي ريزد!
انگاري غير از من و زمين آوارگان بسيار داري!

7 دیدگاه نوشته شده است! »

  1. mostafa در 09/06/02
    گفت:

    همه از چیزی می گریزیم در این دنیای آوار شده بر سرمان…جنس گریختن متمایز است….یکی از صنوبر بالا میرود…یکی از دیوار…یکی هم ترجیح میدهد نظاره کند گریختن دیگران را…!!!

  2. ari در 09/06/02
    گفت:

    از هو اول دار واچوک بی…!!!!

  3. مهدی در 09/06/02
    گفت:

    بوشو خودم احساس کردم که اینو نوشتم!
    جایی حوالی دلم!

  4. عطیه در 09/06/02
    گفت:

    گریز ِ ناگزیر و گذر

  5. مسافر سکوت در 09/06/05
    گفت:

    شعر بود. فقط.

  6. عيسا در 09/06/06
    گفت:

    زمين برايم تنگ شد …
    به آسمان چنگ زدم …
    خدا
    نكند رهايم كند …

  7. سلام…ناز بود…