از شانه هاي صنوبر كوچه بالا مي روم
مي خواهم از زمين بگريزم
آسمان يقه ام را مي چسبد!
نگاهت را توي حلقومم مي ريزد!
انگاري غير از من و زمين آوارگان بسيار داري!
دستهبندی: وبلاگ | نوشتهی: مجتبي تقوي زاد | برچسب ها:
همه از چیزی می گریزیم در این دنیای آوار شده بر سرمان…جنس گریختن متمایز است….یکی از صنوبر بالا میرود…یکی از دیوار…یکی هم ترجیح میدهد نظاره کند گریختن دیگران را…!!!
mostafa در 09/06/02
گفت:
همه از چیزی می گریزیم در این دنیای آوار شده بر سرمان…جنس گریختن متمایز است….یکی از صنوبر بالا میرود…یکی از دیوار…یکی هم ترجیح میدهد نظاره کند گریختن دیگران را…!!!
ari در 09/06/02
گفت:
از هو اول دار واچوک بی…!!!!
مهدی در 09/06/02
گفت:
بوشو خودم احساس کردم که اینو نوشتم!
جایی حوالی دلم!
عطیه در 09/06/02
گفت:
گریز ِ ناگزیر و گذر
مسافر سکوت در 09/06/05
گفت:
شعر بود. فقط.
عيسا در 09/06/06
گفت:
زمين برايم تنگ شد …
به آسمان چنگ زدم …
خدا
نكند رهايم كند …
فاطمه انتظار...انتظار... در 09/06/15
گفت:
سلام…ناز بود…