درست وقتي كه در خودم مي پيچم كنارم هستي!مثل كودكي ها كه پرخوري هاي كودكانه ام تمامي نداشت و تو بودي!همان وقت هايي كه سمفوني گلوله ها لالايي شب هايم بود!آن روزهايي كه پدر مسافر كربلا بود!پدر آن روزها به كربلا نرسيد….بيست و دو – سه سال بعد با هم كربلا را ديديم.گمانم تو هم در آن كاروان مسافران كربلا بودي….درست از همان بيست و چند سال پيش!
زمين خوردن هايم را شمرده اي نه؟؟!!جايزه هايم را چطور؟؟!گريه هايم را؟؟آمار همه شان را داري….مي دانم!مي دانم حالم را از چشم هام مي خواني نه از كلامم!مادرها فرشته هاي بي بالي هستند كه دنياي ما را هنوز به حيات اميدوار مي كنند!
مادر تو امروز به دنيا مي آيي اما مادر امشب از دنيا مي رود!مادري كه بوي دود مي داد ….بوي خون …. بوي گوشت سوخته!تو كه اين بو ها را خوب مي شناسي نه؟؟!!تو هم مسافر كربلا بودي مادر…..تو به دنيا مي آيي مادر امروز اما ……اما من هزار و چهارصد سال است بي مادر شده ام!
پ.ن:دلم گريه اي بي وقفه مي خواهد در اين فاطميه……
به دوستي قديمي كه مدت هاست حس پيامبري اش گل كرده!
آخر اين داستان
در خاك فراموشي مي خوابند
پيامبران!
زليخا كه بود
يوسف
يوسف شد!
و چشمان تو
پيامبران بي كتابي هستند
كه مرا به دين قيس مي خوانند!
تو
در عرض و طول خدايگان جاري هستي!
كسي نوشته بود: “هيچگاه
تشريك پايه ي تكفير نيست!”
من
زليخاي داستان تو ام
چشمانت را نبند يوسف!
گفت :دلم می خواهد جایی باشم که نفسم حسابی تنگ شود و خستگی امانم را ببرد ….جایی که فرصت نداشته باشم به زندگی فکر کنم …..دکتر نوشت:”مازوخیست حاد”…..خندید ……اشتباه می کنی دکتر ….درستش می شود عاشق!
پ.ن.1:این روزها هجمه اس ام اس هاییست که با مضمون “شیری یا روباه” روان می شود سویم …..جواب اکثرشان هم این است که پلنگم……داشتم به ان بیت قدیمی فکر می کردم ….یادت که هست؟؟؟”من پلنگ سرکش رشتم،حرفه ام شکار آهوهاست/بخدا از نگات می ترسم ، که دوتا چشم های تو شیرند”
پ.ن.2:تهران ببین چه بر سرم آوردی……زیر لب این مصرع آشنای غریب را زمزمه می کنم ناخودآگاه!
پ.ن.3: هنوز طعم خنده هات زير دندان دلم مانده!