کاش می شد
حرف هایم را توی کیسه ای پلاستیکی فوت کنم
بعد
بالای سر مردم بترکانمش!
پ.ن.1:امیدی بود و حالا هرروز کم رنگ و کم رنگ تر می شود….خود باوری ای بود و حالا هر روز بیشتر جایش را به بزدلی می دهد!
پ.ن.2:مگر چه انتظاری دارم؟!!مگر چه حرفی می زنم؟؟!!!خدا….گوشت با من است؟؟؟این راهش نیست!به خدا هر جنگی …..هر مسابقه ای ….آنتراکتی دارد….بی رحم بریده ام……!آنتراکت نمی دهی؟
پ.ن.3:از سایه ی خودم هم می ترسم شاید خبر از رفتنت برایم بیاورد!
پ.ن.4:گفت که بنویسم :”حتی می ترسد تلفن هایم را جواب دهد!”نوشتم….:من ترس دارم!
پ.ن.5:شاید ننویسم اینجا تا پایان نوروز لااقل ….شاید ….پیله ام را بدهید …بگذارید توی خودم لانه کنم…..دلسوزی هاتان به کاری نمی آید!
به
حمزه رادمنش رفیق سالهای دورم….
+یادم نیست خودم سپرت شدم ، یا تو هیکل نحیفت را پشت اندام نه چندان ورزیده ام
پنهان کردی؟چهره پسرک خوب یادم است! «هوی عمو می زنم لِهِت می کنما ……برو کنار
می خوام یه ریزه این مچاله رو بچلونم بخندیم…..»دستش را بال برده بود ….."می
ترسم این دفعه که دستت بالا رفت دیگه هیچ وقت بالا نره ……می دونی شکستن آرنج
خیلی درد داره ؟؟!!از این به بعد نگاه چپ به این مچاله کنین ….خودم مچاله تون می
کنم ….گرفتین؟؟!!" نشست سرجایش و ……از آن روز کنار خودم می نشستی توی سرویس
…..پسرک دست و پا چلفتی ….استخوانی که روکشی از پوست داشتی و آن روزها دور و
برم بودی….همه می دانستند اهل دعوا نیستم ….همچنان که همه می دانستند می توانم
هر کاری بکنم …..پس پشتم پنهان می شدی …..تا کسی آزارت ندهد …..دوستت نداشتم
گمانم …..دلم به حالت می سوخت شاید …..
++درگیر بودم …..سرم اینقدر شلوغ بود آن روزها و شب ها که امانم بریده شده بود
…..اینقدر مجبور به هماهنگی برنامه ها بودم که برنامه غذایی از دستم در رفته بود
…..دبیر هنر سالهای دورت که مرا دید ، بغضش گرفت …..«مهندس ، شنیدی هواپیمای
سپاه افتاده چند وقت پیش؟؟؟»……"آره حاجی …..خدا رحمتشون کنه ….چطور
مگه؟؟!!"…..«اسم شهدا رو شنیدی؟؟»….."نه حاجی …..چطور ؟!"…..«حمزه توی اون
هواپیما بود ……یادته؟؟!!حمزه رادمنش …."بغضش ترکید ….ماتم برد ….زانوهام
شل شد و نشستم روی زمین …..حمزه ؟ حمزه توی هواپیمای سپاه چه کار می کرد ؟!حمزه ی
پوست و استخوانی مردی شده بود برای خودش …….آن قدر که لباس رزم برای دفاع از
کشورش می پوشید …..گریه ام نمی گرفت ……تنها ماتم برده بود
+++حالا هر روز از کنار محلتان می گذرم تا به محل کارم برسم ، حمزه …….کنار
بلوار …..یادمان شهدای محلتان را نصب کرده اند و من هر روز نا خودآگاه صورتم را
به سمت عکست برمی گردانم و توی چشمهات مات می شوم …..دلتنگت شده ام حمزه
…..دلتنگ تو که هیچ گاه دوستت نداشتم ……دلتنگت شده ام حمزه….
پ.ن.1:گفته بودم این بار از پرواز می ترسم …..تو خوب می دانی که مرگ را آسان می
گیرم ……می ترسیدم …..چون دلتنگ شده بودم ….می ترسیدم برای تویی که بی گمان
دلتنگم می شدی …..
پ.ن.2:در 10 سال گذشته تقریبا هر هواپیمایی که سقوط کرده ، آشنایی را با خود به کام
مرگ کشانیده ……با هیچکدام بستگی خونی نداشته ام اما ……اما بدجور دلتنگشان
می شوم گاهی …..حالا چه برسد به
شما …..نمی توانم بگویم درکتان می کنم
……اما به جرات می گویم دلتنگی هاتان را می فهمم…..
پ.ن.3:آخ که زیارت عجیب دل آدم را باز می کند…!
من آدم بدقولی هستم چون مصوبه هیئت وزیران مانع انتقال از استان ها به تهران می شود و لابد چایی و بیسکویت می تواند تمام خاطرات خوب آدم ها را پاک کند….من یک غول بی شاخ و دم سبزم که آدم ها را فریب می دهم …خفاش شب را دیروز صبح وقتی ادرارش را می خورد دستگیر کردند…..عاشق های زیادی هستند که سرشان به سنگ می خورد …..اما هیچ وقت بر نمی گردند ….بحث شن و ماسه مهم است اقا …..درآمد سازمانی بالاتر می رود …..من هم فحش خواهر و مادر خوب بلدم قابل توجه سازمان متبوع …….جنگ است …..زناشویی یعنی جنگ …..یعنی مادر زن دشمن …..مادر شوهر قاتل پدر ……اصلا گور بابای هر کسی که غیر از این بگوید ……مردها همه سراپا یه کرباسند ….درست که هیچ دو آدمی در روی زمین مثل هم نیستند ولی این مردها همه اینگونه اند ….امروز امتیاز نگیری فردا …….من یک غول بی شاخ ودم سبزم که شاهزاده ای را توی قفس نگاه داشته ام ….می گویم مراقب خودتان باشد …..نزدیک نشوید …..من گاز می گیرم ها ……فاصله عشق و تنفر بک مرز باریک است ….از مرزهای جغرافیایی هم باریکتر …..می شود یک لحظه دیگر به خاطر نیاوری که عاشقت بود و روزهای خوشی با هم داشته اید …..خروسک گرفته ام ….صدایم در نمی آید و سرفه هام همه را کلافه کرده …..چشمانم از وزغ درشت تر شده اند …..من ادم کثیفی هستم ….مواظب پاچه شلوارت باش لجن نشوی…………من هیچ نمی فهمم …..نه می فهمم مریضی چیست …..نه فشار نه استرس……..اصلا من یک قول بی شاخ و دم سبزم
پ.ن:به اندازه تمام این سطوری که آنلاین نوشته شده بی معنی و بی سر وته ام اکنون….
ما آدم هایی هستیم که برای خودمان باورهایی می سازیم …..چند که میگذرد این باور ها عمومی می شود ……و چندی دیگر رنگ تقدس به خود می گیرد …….حالا هرکس از این باورها عدول کند مرتدش می نامیم …..مسخره است نه؟!
پ.ن.مرتبط : حالم به هم می خورد از کسانی که وقتی می خواهند از همسرشان حرف بزنند می گویند :”بی ادبیه خانمم…..”…..یا به جای خانمم یا همسرم از واژه “منزل” استفاده می کنند …..این دینداری و حیا نیست آقا …..این غیرت نیست آقا ….این حماقت است …..
+ علاقه ی من به شهاب حسینی از زمان برنامه اکسیژن به هیچ دوستی پوشیده نیست …..سیمرغ امسال را هم که گرفت خوشحال شدم ……اما حرکتش بعد از گرفتن سیمرغ دلنشین تر از نفس دریافت جایزه بود به نظرم …..یادم می آید چند سال پیش وقتی سروش هفتگی با او مصاحبه کرد تیتر مصاحبه را از آخرین جمله اش انتخاب کردند …..”یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟”……توی دست راستش که سیمرغ بود وقتی با انگشت اشاره دست چپ خدا را نشانه رفت و یاد عمو خسرو کرد بغضم گرفت ……خدا در همه لحظات زندگی ما جاریست.

با اینکه
ماتم برده به دانه های اسپندی که بالا و پائین می پرند ، سنگینی نگاهش را کاملا حس
می کنم!شاید به این مات ماندن های این روزهایم فکر می کند و آخر عاقبتم!به قول جلال
" مادرهای دنیا همه یک جورند …..همه خوبند " ……می گویم……مادرهای دنیا همه
یک جورند….هیچ وقت نمی توانند نگرانی هایشان را پشت صورت مهربانشان مخفی
کنند……هیچ وقت …….سرش را برمی گرداند طرف اسپند ….بوی اسپند می پیچد توی
کانال های بینی ام …..حس می کنم طعم اسپند زیر زبانم می نشیند …و من به شباهت
های غریبم به این اسپند دانه ها فکر می کنم!
