و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
حسین پناهی
چه گرما و حسي خوبي دارد اينجا. “فنجانت” عالي بود. و انگار از آن تهِ تهِ دل يك آدم بلند شده بود و آمده بود لاي صفحات مجازي. حقيقت را مي شود گاهي ميان همين صفحات مجازي كشف كرد.
روح الله در 09/01/26
گفت:
عطیه در 09/01/26
گفت:
یک حس داغ ، یک رد داغ ، مثل همان قهوه …
مست می کند چشمهایش …
قهوه مست می کند آقا ؟
-یادم نمی آید هیچ !
.
.
.
دیوانه این طرحم ..
نیما در 09/01/26
گفت:
بازم سلام. با این وضعیت فکر کنم تا چند وقت دیگه خدا به دادت برسه. کم کم داره عکسات رنگ داغی میگیره. حرفم که کمتر میزنی. چه شود.
ari در 09/01/27
گفت:
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
حسین پناهی
نیمرخ در 09/01/27
گفت:
رضاه در 09/01/28
گفت:
عکس عالی یی بود.
طرح عالی تر.
یه جوری ام شد.
رضاه در 09/01/28
گفت:
حرف کم میزنی اما گزیده چون در
نه… اشتباه گفتم
حرف کم نمیزنی. حرف زیاد میزنی اما کوتاه
عطیه در 09/01/28
گفت:
یک جرعه نگاه ..
مه رو جعفری در 09/01/28
گفت:
حکایت دل بود و یک گره که خوب می فهممش…و شما خوب تر حق مطلب را ادا کردی البته…
زهرا كارداني در 09/02/15
گفت:
چه گرما و حسي خوبي دارد اينجا. “فنجانت” عالي بود. و انگار از آن تهِ تهِ دل يك آدم بلند شده بود و آمده بود لاي صفحات مجازي. حقيقت را مي شود گاهي ميان همين صفحات مجازي كشف كرد.