شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

فنجانت

در تاریخ: January 26, 2009

سالهاست
ظرفشوی کافه های شهرتان هستم
شاید سهمم را بگیرم
فنجان ماتیکی ات

10 دیدگاه نوشته شده است! »

  1. روح الله در 09/01/26
    گفت:

    ;) شاید تنها سهم من از دنیا این باشد و بس…

  2. عطیه در 09/01/26
    گفت:

    یک حس داغ ، یک رد داغ ، مثل همان قهوه …
    مست می کند چشمهایش …
    قهوه مست می کند آقا ؟
    -یادم نمی آید هیچ !
    .
    .
    .
    دیوانه این طرحم .. :)

  3. نیما در 09/01/26
    گفت:

    بازم سلام. با این وضعیت فکر کنم تا چند وقت دیگه خدا به دادت برسه. کم کم داره عکسات رنگ داغی میگیره. حرفم که کمتر میزنی. چه شود.

  4. ari در 09/01/27
    گفت:

    و رسالت من این خواهد بود
    تا دو استکان چای داغ را
    از میان دویست جنگ خونین
    به سلامت بگذرانم
    تا در شبی بارانی
    آن ها را
    با خدای خویش
    چشم در چشم هم نوش کنیم
    حسین پناهی

  5. نیمرخ در 09/01/27
    گفت:

    :)

  6. رضاه در 09/01/28
    گفت:

    عکس عالی یی بود.
    طرح عالی تر.
    یه جوری ام شد. :)

  7. رضاه در 09/01/28
    گفت:

    حرف کم میزنی اما گزیده چون در
    نه… اشتباه گفتم
    حرف کم نمیزنی. حرف زیاد میزنی اما کوتاه

  8. عطیه در 09/01/28
    گفت:

    یک جرعه نگاه ..

  9. حکایت دل بود و یک گره که خوب می فهممش…و شما خوب تر حق مطلب را ادا کردی البته…

  10. چه گرما و حسي خوبي دارد اينجا. “فنجانت” عالي بود. و انگار از آن تهِ تهِ دل يك آدم بلند شده بود و آمده بود لاي صفحات مجازي. حقيقت را مي شود گاهي ميان همين صفحات مجازي كشف كرد.