آدمی اگر قرار است سقوط کند ایکاش از همان اول ….توی همان کوهپایه سقوط کند …. وقتی احساس می کنی قله از آن توست و نا غافل…….یک دفعه ای سقوط کنی…..خیلی دردناک تر است ….خیلی ….خیلی
پ.ن:چه باک که مادر چشمان پر از اشکم را ببیند وقتی سطور را می نویسم اینجا …..چه باک؟؟
آدم هایی
را می شناسم که سوگند به یگانگی خدا می خورند اما رفتارشان شرک را فریاد می زند!گه
صد البته خود این فریاد را نمی شنوند….که گوشی که به شرک افتاد صداها را قاطی می
کند!
آدم هایی
که شرک می ورزند ، این روزها در نظر خیلی ها موفقند!شاید چون ماشین بهتری سوار می
شوند!خانه بزرگتری دارند !در آمد بیشتری دارند !
خداهای
زمینی خوب به بندگانشان می رسند انگاری …! اما تنها این بندگان ساده انگارند که
خود را موفق می دانند!
من اما
خدای شخصی خودم را دارم که یگانه است و دوست داشتنی!
پای پیاده
طی مسیر می کنم!خانه ای از خود ندارم!درآمد متوسطی هم دارم!
اما من
خوشبخت ترم! موفق ترم! چون سلامم را جوابی هست با لبخند!
پ.ن.1:
آرزوی کثیفی است که رکوعم را ببینی در برابر خودت! آدم های کثیف ، آرزوهای کثیف
دارند! می گویم …..صد حیف که مجبوری آرزویت را به گور ببری! راستی مواظب چانه ات
باش!
پ.ن.2:
رفیق عزیزتر از جانم …..زبانم دراز تر از این حرف هاست ….اگر آنگونه پاسخ دادم
، دلیلی داشت …..سوگند خورده ام عصیان نکنم به این زودی ها! درست که انبار
باروتم!اما هنوز شعله این فیتله به چاشنی نرسیده!
پیش
.نوشت :این نوشته به سفارش دوستی سال گذشته روی کاغذ آمد ….نمی دانم چرا تصمیم
گرفتم این سطور اینجا باشد ……اما حالا که اینجاست تقدیم می شود به فرشته ای با
چشمان قهوه ای….
قرمز رنگ آبرو داریست.این را می دانستی؟؟نمی دانستی؟؟؟چطور نمی دانستی؟! …نگو
صورت قرمزم را نمی دیدی وقتی از هُرم عشق در خود گُر گرفته بود!خجالت؟؟!!نه…خجالت
نبود،بر فرض هم که بود!توفیری نمی کرد،خجالت هم عین آبرو داریست!اصلا گیریم خجالت
بود!!گل سرخ که دیگر خجالتی نبود،بود؟! نبود دیگر!داغ بود اما خجالتی نبود!داغ بود
از هُرم عشق!!!قبول آن دسته گل آخری که برایت فرستادم بد چشمی می کرد اما حق
بده!!!اینطور نگاهم نکن!!بحث بی رگی نیست!!آخر گل از طرف من نگاه می کرد!!!ندیده ای
مجانینی را که ماه را توی آب تماشا می کنند؟!!من چشمهام را به آن گل ها عاریه داده
بودم!!!یعنی به زور عاریه داده بودم که ببینمت آنگونه!!!!قرمز قرمز!!!!داغ ….از
هُرم عشق!
هوای غریبی ست!!این روزها مدام بوی گل مریم می پیچد توی شامه ام!!!نه…اینطور
نگاهم نکن!!!قبول دارم مریم قرمز نیست!!!نه عزیز دل،تناقض هم نمی گویم!مریم قرمز
نیست،قبول!دل قرمز که دارد،ندارد؟!!می گفتم!بوی مریم مستم می کند!دلم می خواهد فرار
کنم!!فرار کنم به زندانی که عشق برایم ساخته!!!ببین!نشد باز هم داری منطقی نگاه می
کنی!چرا نمی شود؟؟!!آدمها باید فرار کنند به زندان!!!آنجا که دل آدمی آرامش می گیرد
بهترین زندان دنیاست!!!زندانی که از آزادی شیرین تر است!!! بوی مریم که می پیچد توی
شامه ام ، چشمهایت را تصویر می کنم که همیشه از نگاه خیره ام فرار می کنند!!!دروغ
چرا؟!!شاید هم نگاه من فرار می کند!!!چشمهایت را که دارایی های منند!!نگو "تو که
دارا نیستی!"شاید مال دنیا نداشته باشم اما ….مال خدا که دارم!!!مگر نه اینکه عشق
یعنی خدا!!!مگر نه اینکه چشمهایت مال خداست!خوب من هم عشق دارم،هم چشمهایت را!!خدا
مهربان است و هیچ وقت دارایی هایم را نمی گیرد!!!من عاشق می مانم و چشمهایت مال
من!!!حالا دنیا هر چقدر می خواهد خودش را به در و دیوار بزند!توفیری ندارد!!!
خدا
تو را به من داده!توی بهار!!! ب ه ا ر!!!نشانه ها را که درست کنار هم بچینیم،همه
چیز جور است!!!تنها یک صبر قرمز مانده!!!صبر می کنیم به خاطر خدا که به ما عشق داده
و چشم و پس هم نمی گیرد!!!!
ولی عصر
(عج) کمرم را بزند
اگر دروغ بگویم!
زندگی را
توی زنبیلی
حصیری می کشید
پیرزن!
و مادرم
هشت صبح هر
روز
زنده بودنم
را آزمایش می کرد
با تلفن!
و چه
روزگار خوبی دارند
رقاصه های
رستوران های ولیعصر
که هر روز
توی فر های
ویترینی
می چرخند و می چرخند و می چرخند!
ولیعصر
کفش پاره
ای پوشیده!
شلوار وصله
کرده ای به پا دارد!
پیراهنی با
مارک ترک!
و کراواتی
که ایتالیایی اصل است!
تازگی ها
موهایش را هم فشن می کند!
ولیعصر
خاموش نمی
شود!
تنها نمی
شود!
تنها نمی
گذاردتان!
و همیشه در
دسترس است!
بهتر از
همراه اول!
ولی عصر
(عج) کمرم را بزند
اگر دروغ بگویم!
برای من
اما
ولیعصر
تنها یعنی تو!
تمام
درختان ولیعصر
شهادت
خواهند داد :
"چند بار شانه به شانه ی هم رشت تا دمشق را پیاده گز
کردیم!"
