این نوشته عنوان ندارد
پیش
.نوشت :این نوشته به سفارش دوستی سال گذشته روی کاغذ آمد ….نمی دانم چرا تصمیم
گرفتم این سطور اینجا باشد ……اما حالا که اینجاست تقدیم می شود به فرشته ای با
چشمان قهوه ای….
قرمز رنگ آبرو داریست.این را می دانستی؟؟نمی دانستی؟؟؟چطور نمی دانستی؟! …نگو
صورت قرمزم را نمی دیدی وقتی از هُرم عشق در خود گُر گرفته بود!خجالت؟؟!!نه…خجالت
نبود،بر فرض هم که بود!توفیری نمی کرد،خجالت هم عین آبرو داریست!اصلا گیریم خجالت
بود!!گل سرخ که دیگر خجالتی نبود،بود؟! نبود دیگر!داغ بود اما خجالتی نبود!داغ بود
از هُرم عشق!!!قبول آن دسته گل آخری که برایت فرستادم بد چشمی می کرد اما حق
بده!!!اینطور نگاهم نکن!!بحث بی رگی نیست!!آخر گل از طرف من نگاه می کرد!!!ندیده ای
مجانینی را که ماه را توی آب تماشا می کنند؟!!من چشمهام را به آن گل ها عاریه داده
بودم!!!یعنی به زور عاریه داده بودم که ببینمت آنگونه!!!!قرمز قرمز!!!!داغ ….از
هُرم عشق!
هوای غریبی ست!!این روزها مدام بوی گل مریم می پیچد توی شامه ام!!!نه…اینطور
نگاهم نکن!!!قبول دارم مریم قرمز نیست!!!نه عزیز دل،تناقض هم نمی گویم!مریم قرمز
نیست،قبول!دل قرمز که دارد،ندارد؟!!می گفتم!بوی مریم مستم می کند!دلم می خواهد فرار
کنم!!فرار کنم به زندانی که عشق برایم ساخته!!!ببین!نشد باز هم داری منطقی نگاه می
کنی!چرا نمی شود؟؟!!آدمها باید فرار کنند به زندان!!!آنجا که دل آدمی آرامش می گیرد
بهترین زندان دنیاست!!!زندانی که از آزادی شیرین تر است!!! بوی مریم که می پیچد توی
شامه ام ، چشمهایت را تصویر می کنم که همیشه از نگاه خیره ام فرار می کنند!!!دروغ
چرا؟!!شاید هم نگاه من فرار می کند!!!چشمهایت را که دارایی های منند!!نگو "تو که
دارا نیستی!"شاید مال دنیا نداشته باشم اما ….مال خدا که دارم!!!مگر نه اینکه عشق
یعنی خدا!!!مگر نه اینکه چشمهایت مال خداست!خوب من هم عشق دارم،هم چشمهایت را!!خدا
مهربان است و هیچ وقت دارایی هایم را نمی گیرد!!!من عاشق می مانم و چشمهایت مال
من!!!حالا دنیا هر چقدر می خواهد خودش را به در و دیوار بزند!توفیری ندارد!!!
خدا
تو را به من داده!توی بهار!!! ب ه ا ر!!!نشانه ها را که درست کنار هم بچینیم،همه
چیز جور است!!!تنها یک صبر قرمز مانده!!!صبر می کنیم به خاطر خدا که به ما عشق داده
و چشم و پس هم نمی گیرد!!!!



نیما در 08/12/06
گفت:
عشق کلمه ی غریبی ایست، از هر که بپرسی جوری تعبیرش میکند. میدانی گاهی میفهمی، عشق میشوی، ولی نمیتوانی بگویی. البته گفتن هم ندارد. کسی که مستقیماً میگوید شاید معنی والای عشق را نادیده میگیرد و درک کامل ان را نکرده است.
عطیه در 08/12/06
گفت:
فرشته ای با چشمان قهوه ای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روح الله در 08/12/06
گفت:
ایشااله تا بهار ردیفه :دی
مسافر سکوت در 08/12/08
گفت:
حیای نهفته در عشق را میشد کشف کرد
نوشته ات رایحه ی پاک عشق میپراکند
جای اشکیدن داشت
شاسوسا در 08/12/09
گفت:
سلام
شبیه تاریک من
زاغچه در 08/12/12
گفت:
سلام
نوشته ات را پارسال همین موقع ها اگر می خواندم احتمالا دیوانه می شدم. یک دیوانگی غریب و دوست داشتنی! از جنس همان گر گرفتن و داغ شدن و بی جهت تقلا کردن. راه رفتن و دویدن و فرار….. از چیزی که نمی دانی ولی وادارت می کند فرار کنی داغش را یکجوری فرونشانی که خدا را خوش بیاید!
اما حالا خودم هم باورم نمیشه که از خوندن این سطور!، فقط به این فکر می افتم که پارسال همین موقع ها یا حتی تا9-8 ماه پیش اگر می خوندم….