افسانه قیس
پاهاش را که بغل گرفته بود، می شد فهمید که تنهایی چه امانی بریده از او اما ……اما قیس تنها خود می دانست چه می خواهد …….
چانه اش را روی زانوانش فشار می داد و خیره به روبرو مانده بود ….تو گویی پیکره ایست تراشیده شده به دستان استاد کاری خبره!
قیس صدها سال است آنجا نشسته!نه بادی یارای بلند کردنش را داشته ، نه برفی!
قیس خیره نشسته و رد چشمهاش را که دنبال می کنی به هیچ نمی رسی ! حتی به یک بوته خشک!کویری در مقابل دارد که تا چشم کار می کند به یک گونه است ….خاکی خاکی !
قیس صد ها سال است کلامی نمی گوید …..قیس اما یک روز اردی بهشتی سال بر می خیزد …به قبله بر می گردد …دستانی رو به اسمان می آورد …..چیزی می گوید و باز می نشیند………قیس انگار خدا را سپاس می گذارد……
افسانه قیس سال هاست که در ایل بنی عامر سینه به سینه می گردد…..
به بازی کودکانه ای قیس را پرسیدم ……چگونه ای پسر عمو؟؟!!چرا تمام سال خیره می نشینی و یک روز سال بر می خیزی ؟! آن چند نفس را چه می گویی زیر لب؟؟!
قیس انگار افسانه خود را از یاد برده باشد …لب می گشاید :”کودکانه پرسیدی که عاقلان این دیار هیچ کدام را فهم پرسش نبود و ذهن بیمارشان تنها داستان هایی دنباله دار می ساخت !پسر عمو ….روزگاری لیلی درست از همین راه که صدها سال است بر سر آن نشسته ام گذر کرد …..و من هنوز عطرش را توی این راه نفس می کشم …..و آن روز که زاده شد را شکر می گویم به خدایی که با او دنیا را آفرید!که دنیا بی لیلی دنیا نیست!



عطیه در 08/11/07
گفت:
محشری ست .. قیس ِ اردیبهشت .. و جاده لیلی گذرش .. و عطر عشق !
مجيد در 08/11/08
گفت:
لذت و شيريني زندگي تو عشقه ، عشق واقعي مثل درختي ميمونه كه بعد از گذشت روزها و سالها هميشه سبز و تازه مي مونه و ريشه اون هم هر لحظه عميقتر مي شه اما اگه الكي باشه مثل يه شاخه گون مي مونه كه تو بيابون با يه باد به هر طرف مي ره
اي كاش تو اين بيابون دنيا ، تعداد درختا بيشتر از گون بودن
مه رو در 08/11/10
گفت:
برای ماندن عشق باید…
که گر نه…سرگشتگی فرجام است!
عشق ناب و زلال و لا غیر
فرشته اي در تاريكي در 08/11/11
گفت:
افسانه زيبايي ست …. حيف كه افسانه ست