شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

نامه ای برای خداحافظی

در تاریخ: November 29, 2008

هر تصمیمی در زمان خود حساس و سرنوشت ساز است ، تصور اینکه در هنگام رانندگی تصمیمی ‏اشتباه بگیریم دردناک است.شاید در نظر خیلی ها این سطور ناشی از بازی کودکانه من در دنیای ‏مجازی است اما نه من نوجوانی هستم که به تازگی با این فضا آشنا شده ام و نه حوصله و وقتی ‏برای بازی دارم! به هر گونه این تصمیم هم برایم سخت بود.‏
فرند فید برای من از نمایشگاه رسانه های دیجیتال شروع شد ….از روزی که اصلا سرحال نبودم و ‏چهره ام استرس را فریاد می کشید (شاید محمد ، مس ، آق فری ، ژوپی و حتما امید و نیکو یادشان ‏هست)…..بعد از ارکات تنها جایی بود که با لذت دنبالش می کردم ….جدای دوستانی که سالها بود ‏با هم صحبت نکرده بودیم مثل محمد صالح و نادر و نیالا و آیدا و ….. دوستان بسیار خوبی پیدا ‏کردم.دوستانی که تمام سرمایه های من در دنیای مجازی اند! کسانی که از نزدیک مرا می شناسند ‏به خوبی می دانند که بهترین دوستانم با کیلومتر ها فاصله نسبت به من زندگی می کنند و فرندفید ‏خانه ای مناسب بود برای کم کردن این فاصله ها…..خوشحالم که فرند فید مرا با روح الله ،سنجاقک ‏،نجات ، بیبی مریم ، سجاد ، آناهیتا ، روژنا(بازم می گم م.ب هستی و منتظرم کتابامو بفرستی برام ‏‏:دی) ، فائزه ،دردا ، مقامر ،وارش ، سارا ، مه یا ، آنام ، احسان و خیلی ها دیگر آشنا کرد.خوشحالم ‏که دوستانی پیدا کرده ام که با اینکه نمی شناسندم دست های محبتشان را روی شانه هایم حس ‏می کنم…..اما فرند فید با عمر یک ماهه اش در زندگی من مدتهاست که برای من تمام شده ‏است…..‏
فرندفید دنیای پر از سوء تفاهمی شده که دلیل اصلی اش ماهیت اشتراکی آن است . من به شخصه ‏شاید بدون اطلاعات کافی برای فیدهایی کامنت بگذارم که اظهار نظرم سوء تفاهمی را بین دوستانی ‏ایجاد کند و این آفتی بزرگ است.روزی که اکانت فرند فید را ساختم همه چیز را به شوخی گرفتم اما ‏خودم هم گاهی شوخی و جدی را با هم تمییز نمی دادم و این مسائل خیلی از دوستی هایم را ‏ممکن بود تحت الشعاع قرار دهد.من برای دوستی هایم و برای دوستانم احترام و ارزشی زایدالوصف ‏قائلم که حاضر نیستم به سادگی از دستشان بدهم. احساس می کنم ادامه حضور من در فرند فید ‏به دوستی هایم لطمه می زند و این مساله برای من دردناک است.‏
از دیگر سو فرندفید مرا از خیلی از فعالیت های اساسی زندگی ام دور کرده و به نوعی معتاد شده ام ‏به آن.یک ماهی می شود که درست مطالعه نکرده ام ، به کارهایم رسیدگی نکرده ام ، درست ‏ننوشته ام و …..می خواهم کمی به خودم و نوشته هام برسم .کمی به فضای این بلاگ (البته اگر ‏گرافیست منظور نظر هرچه سریعتر سیمای اینجا را آماده کند حتما دستی به سر و رویش خواهم ‏کشید و با بخش های جدیدی فعالش می کنم)‏
اما حالا که تصمیم گرفته ام دیگر به فرندفید نیایم باید به چند نکته اشاره کنم در واقع چند اعتراف ‏کوچک کنم اسمایلی پدر روحانی و این حرف ها :‏
من به هیچ وجه شخصیت لوده ای که در فرند فید به خود گرفته بودم را ندارم. اتفاقا در برخورد های ‏معمولی یک ناله متحرکم!!!!البته نافی ته رگه های طنز در گفتارم نیستم اما اینقدرها هم شاد ‏نیستم!‏
‏ علیرغم کل کل های مداوم با جلال و بد وبیراه هایی که به هم میگفتیم جلال یکی از بهترین ‏دوستانم است که با تمام وجود دوستش می دارم.‏
من ازدواج نکرده ام!!!تمام بحث زن ذلیلی و زن شهیدی زائیده ذهنی است که به زودی در همین ‏بلاگ نتیجه پرورش یافته این فکر را در قالبی طنز خواهم نوشت.البته منکر نمی شوم کسی را دوست ‏دارم بیشتر از جانم که اتفاقا در فضای فرندفید هم حضور داشت اسمایلی پیدا کنید پرتقال فروش را ‏‏!!!‏
کوتاه سخن که امیدوارم دوستان به بزرگی خود عفو کنند تقاصیر این بنده سراپا تقصیر را ! حلالمان ‏کنند آنها که با کلاممان رنجش خاطری ایجاد کردیم برایشان.دل کندن سخت است اما …..اکانت را ‏پاک نمی کنم به احترام نوشته های شما که در فیدهایم است و مسلما همه آنها را پرینت خواهم ‏گرفت که خاطره اند همگی برایم……ای میل برخی دوستان را گرفتم و در اولین فرصت با آنها مکاتبه ‏خواهم کرد دوستانی هم که علاقه به تداوم ارتباط دارند می توانند با در نشانی های زیر پیدایم کنند :‏
آدرس پستی :رشت – مجتبی تقوی زاد – صندوق پستی :1468-41635‏
آدرس پست الکترونیک : ‏mojtabataghavizad@gmail.com
و آخر اینکه عاشق باشید اگر برایتان امکان دارد …..باقی بقایتان

پائیز

در تاریخ: November 23, 2008

لخت شده اند
به شوق آب تنی
درخت ها
پ.ن.1:می دانم آخرش هم من به غلط کردن می افتم.
پ.ن.2:هر 10 انگشت دستم درد می کنند…..نمی توانم درست تایپ کنم …بگردم جایی را پیدا کنم توی بدن که دردی نداشته باشد.

سبزآبی

در تاریخ: November 15, 2008



به
سبز آبی بلاگستان ….آفتابترین

 

با روزنه هایی باریک …..

            به اتاق تحمیل می کند خودش را….


                                                          آفتاب!

هوار کودکان کوچه….

صدای سمند هایی که نعل

KUMHO

 کرده اند…..

رفاقت های پلاستیک گرفته…..

عاشقانه های آماده طبخ ….

نعره طاووس های پر ریخته ….

گم می شوند……

                       توی تصنیف سماور برقی قدیمی مان!

 

با هیچ رنگی نمی توان شست….

                                 کاشی های سبز آبی
را……

تنها به درد گورستان های مجلل می خورند…..

                                                  
گرانیت های مشکی!

 

پ.ن:امیدواریم باز این روزنه های نور روی سبزآبیت بتابد و
باز بنویسی آشنا رفیق….


درخت

در تاریخ: November 11, 2008



گفتند :
درخت ایستاده می میرد


                                           رعد و برق ، درخت بودنم را به سخره
گرفت!

 

 

پ.ن:بسته
که رسید امروز ….فاصله اداره پست تا اداره خودمان را نفس نفس زدم …می خواستم در
سکون بازش کنم …..خدای من …خطت ….انگار روی آتش آب ریخته ای!


افسانه قیس

در تاریخ: November 7, 2008

پاهاش را که بغل گرفته بود، می شد فهمید که تنهایی چه امانی بریده از او اما ……اما قیس تنها خود می ‏دانست چه می خواهد …….‏
چانه اش را روی زانوانش فشار می داد و خیره به روبرو مانده بود ….تو گویی پیکره ایست تراشیده شده به ‏دستان استاد کاری خبره!‏
قیس صدها سال است آنجا نشسته!نه بادی یارای بلند کردنش را داشته ، نه برفی!‏
قیس خیره نشسته و رد چشمهاش را که دنبال می کنی به هیچ نمی رسی ! حتی به یک بوته ‏خشک!کویری در مقابل دارد که تا چشم کار می کند به یک گونه است ….خاکی خاکی !‏
قیس صد ها سال است کلامی نمی گوید …..قیس اما یک روز اردی بهشتی سال بر می خیزد …به قبله ‏بر می گردد …دستانی رو به اسمان می آورد …..چیزی می گوید و باز می نشیند………قیس انگار خدا را ‏سپاس می گذارد……‏
افسانه قیس سال هاست که در ایل بنی عامر سینه به سینه می گردد…..‏
به بازی کودکانه ای قیس را پرسیدم ……چگونه ای پسر عمو؟؟!!چرا تمام سال خیره می نشینی و یک روز ‏سال بر می خیزی ؟! آن چند نفس را چه می گویی زیر لب؟؟!‏
قیس انگار افسانه خود را از یاد برده باشد …لب می گشاید :”کودکانه پرسیدی که عاقلان این دیار هیچ ‏کدام را فهم پرسش نبود و ذهن بیمارشان تنها داستان هایی دنباله دار می ساخت !پسر عمو ….روزگاری ‏لیلی درست از همین راه که صدها سال است بر سر آن نشسته ام گذر کرد …..و من هنوز عطرش را توی ‏این راه نفس می کشم …..و آن روز که زاده شد را شکر می گویم به خدایی که با او دنیا را آفرید!که دنیا ‏بی لیلی دنیا نیست!‏