شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

تولد با طعم انار

در تاریخ: September 26, 2008


کوچه ها را یکی یکی رد می کنم ….نمی خواهم گامی تند کنم ….که نه مقصدی از این
راه رفتن دارم و نه عجله ای برای رسیدن…..به عکس ….تنها هدفم راه رفتن است و
عجله ام برای نرسیدن!


هنوز انارم را توی مشت می چلانم ….خوب آب ننداخته هنوز….

برگ
های تازه زرد شده ، بوی پائیز را توی مشام آدمی می دوانند و حالا تلاقی اش با عطر
نم باران تازه آغاز شده مستم می کند.

کاش
می شد فصلی بسازیم از برگ های زرد و قرمز پائیز و باران های اردی بهشتی!فصلی برای
دو نفر!


انار توی مشتم نرم شده و آماده مکیدن است …انار هم میوه ایست برای دو نفر!پس بیا
تا در مکیدن آب انار تنها نمانم!

این
روزها درگیر خاطره ها ام!درگیر روزهایی که گذشته اند!تلاقی خاطره ها گاهی شیرینند و
گاهی پارادوکس عجیبی می آفرینند….من هنوز تنم می لرزد ….هنوز صدایی توی دالان
های گوشم می پیچد :"صدایی که
هم اکنون می شنوید…"…."مامانی!بابا کی می یاد؟"روزهایی که همه مسافر کربلا
بودند….

همه
چیز از یک التماس دعای ساده شروع شد ….درست دو سال پیش ….تو یکی از همین روزهای
ماه رمضان ….همه چیز از یک التماس دعای ساده شروع شد …از همان ها که ورد
زبانمان است مدام …..اما این التماس دعا شد ، دست هایی رو به آسمان ….دست هایی
گره خورده به هم رو به آسمان ….


کوچه ای دیگر را رد می کنم ….این خیابان باران خورده مال من است بی گمان ….در
این نیمه شب ….

کسی
به میهمانی انارهایم نمی آید؟!یک مهمانی با طعم خاطرات قدیمی؟!


بیائید به میهمانی انارهایم …امروز پنجم مهرماه هشتاد و هفت ….جشن تولدی که
سرشار از خاطرات است و من بیست و چهارمین بهار زندگی ام را پشت سر گذاشتم !


پ.ن.1: و تو پیوند زدی….


           عشق ما را با خود ….


           و چه حسی دارد …..


          عشق تا لحظه مردن جاریست ….


پ.ن.2:دیشب آش نذری پختیم!یعنی به نذر من راستش!چقدر شلوغ بود اینجا …اما باز
…جای تو خالی!


پ.ن.3:دارم مدام "جبر جغرافیایی"محسن نامجو را زمزمه می کنم این روزها ….گرچه فکر
می کنم ، هنوز دنیا واقعی کمی قشنگتر از دنیای این شعر است!


پ.ن.4: تردیدهای زیادی هست!اما یک آب ایستا هیچ وقت از هیچ تردیدی عبور نمی
کند!بگذار رودخانه ای جاری باشم !یادت باشد رودخانه ها مجانینی سرگردان نیستند،
عشاقی خروشانند!


پ.ن.5:به قول آن تصنیف با صدای همایون :"بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست…"دو
نخطه دی!


پ.ن.6: دعا ….دعا …دعا …..بد نیست توی شادی های هم ….برای شادی هایی روز
افزون همدیگر را دعا کنیم….


پ.ن.7: هفت عدد مقدس است!هفت بار آمینی بگوئید به دعایی که از دلم می گذرد!لطفاً!


کودکی

در تاریخ: September 18, 2008







توی شامه ای باران خورده می پیچد…


عطر سالهای کودکی….


زنگ می زند همراهی که پلاستیکی است …..!

 


عبور

در تاریخ: September 12, 2008



رد که می
شوی ….

رد می
گذاری………


…………..روی روحم

 


پ.ن.1:بالاخره بی وتن (رضا امیرخانی) را شروع کردم ….مدتهاست هرچه می خوانم خودم
را در قالب یک شخصیت داستان می بینم!حالا حس می کنم ، ارمیا من هستم…بعد از 3
فصل!

پ.ن.2:به
خاطر حمله بی امان اسپم ها مجبور شدم برای کامنت ها بازه ی زمانی بگذارم.بنابراین
تنها تا 7 روز پس از ارسال پست می توان برای آن کامنت گذاشت!


خودِ خود

در تاریخ: September 6, 2008



گاهی لازم نیست چیزی ببینی!دست هایت را توی جیبت که بگذاری و بی هدف قدم بزنی ، حتی
اگر توی مسیر هیچ چیزی چشمت را نگیرد، فکر راه خودش را پیدا می کند!تندی سر می خورد
توی مخیله ات!آنجاست که گاهی دور از همه ی آدم ها غرورت را ،آن چهره ی روشن فکر
مابانه ات را کنار می گذاری و می فهمی اشتباه رفته ای!!!

آدم
ها توی جیب هاشان صادق تر از همه جایند! گاهی باید دست هایم را توی جیبم بکنم و
خودم را در آغوش بکشم!

 


پ.ن: هَلَکَ امرُوٌ لَم یَعرِف قَدرَهُ.(نهج البلاغه – حکمت 149)