شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

خاطرات یک نوزاد 23 ساله (11)

در تاریخ: July 30, 2008

کز کرده ام کنجی اتاق و با دو قلوه سنگ بازی می کنم!نور اتاق کمتر از آن است که کسی ببیندم!اینگونه خیلی راحت ترم!حوصله هیچ بنی بشیری را ندارم!توی دست هام رعشه افتاده و صدای به هم خوردن قلوه سنگ ها دندان قروچه ام را بیشتر می کند!
صدای گابریل توی خانه می پیچد!
-”زلفت چو افشان می کنی ….ما را پریشان می کنی ….آخر من از گیسوی تو ….خود را بیاویزم به دار”
هر لحظه صداش گام بالاتری بر می دارد و من دندان قروچه ام بیشتر می شود.دلم می خواهد تک تک موهاش را بکنم دختره ی پر رو را ….ببین چه دلی از گابریل من برده …..خودم را جمع تر می کنم کنج اتاق ….می ترسم …..از روبرو شدن با گابریل می ترسم ….
-فریاد می زند:”معشوقه ای بی بند وبار …..با عشوه های بیشمار ….هم کرده یاران را ملول …..هم برده از دل ها قرار…..”
بی قرار کرده گابریل مرا …..هر چه خودم را جمع تر می کردم صدا به من نزدیک تر می شد…..انگار نوری گابریل را طرف من می کشید….شاید یک نور سبز فسفری…..
-نوزاد…..نوزاد کجایی با تو ام؟!!! اهوی….
گابریل روبرویم نشسته بود ….اینقدر غرق تفکراتم بودم که متوجه آمدنش نشدم!با انگشت های کوچکش اشک هام را پاک کرد….
-چته پسر؟!!
*آخه خره….چرا رفتی دنبال این دختره؟؟؟….آخه این دختره……….
حرفم را برید ….دستش را روی بینی اش گذاشت…..
-هیس!تو نمی شناسیش نوزاد….
پ.ن.1:اَحبِب حَبیبَکَ هَوناً مَا ، عَسَی اَن یَکُونَ بَغِیضَکَ یَوماً مَا،وَ اَبغِض بَغِیضَکَهَوناً مَا ، عَسَی اَن یَکونَ حَبِیبَکَ یَوماً مَا. (نهج البلاغه- حکمت 268)
پ.ن.2:سعی می کنم ساکت باشم در جایی که سکوتم آرامش را برای دیگران به ارمغان می آورد ….همیشه گوشت قربانی هستم!