شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

زیارت

در تاریخ: May 28, 2008


از هرجا که می گذری
بوی خون شامه ات را فتح می کند! دنیا محل گذر است… گذرهای فراوانی هم دارد اما
….اینجا فقط گذر خون دارد!گذر خون خط فاصله ایثار، گذر خون خط فاصله عشق ، گذر
خون خط فاصله معرفت ، گذر خون خط فاصله ……

گوشت را که تیز کنی
صداهای غریب قریبی می شنوی! صدای آب می آید….صدای گریه….صدای به هم آویختن
شمشیرها ….صدای سم اسب ها ….صدای .."هَل مِن ناصِر…"صدای گریه …صدای نفرین
…صدای خون ….صدای خون …صدای خون…

اینجا قلمرو ای نفرین
شده است!هنوز صدای نفرین گوش نخل ها را پر می کند!آفتاب با نفرینی ابدی هر رور صورت
بی تفاوت آدم ها را به سخره می گیرد! و آب چشمانش را روی نفرینی ابدی باز می کند! و
خاک-باد با نفرینی ابدی سینه ها را در می نوردد!


+راستش را بگو!چقدر تنهایی رفیق؟!با توام که این سطور را می خوانی!

*دایره،خط،دایره،خط،دایره،خط،دایره،خط،
 خط،دایره،خط،دایره،خط، خط ،دایره ،خط ،دایره، خط،  خط،دایره،خط،دایره،خط،
خط،دایره،خط،دایره،خط، خط،دایره،خط،دایره، خط، خط،دایره،خط،دایره،خط،
خط،دایره،خط،دایره،خط، خط،دایره،خط،دایره،خط می شود ضریح!یک هندسه ساده اما بزرگ!به
ابعاد تمام دل های شکسته ی دنیا!به وسعت تنهایی آدم ها!

وارد صحن که می
شوم، ایوان طلا خودش را نمایان می سازد اما….اما من از جلالش چشمهام را عبور می
دهم تا با فاصله ای دروتر ضریح را ببینم!گلویم می لرزد!بغض دردش گرفته و بی قراری
می کند!به ضریح که می رسم دیگر تحملش را از دست می دهد و منفجر می شود – درست مثل
گنبد کاظمین که فیلم ها و عکس هاش را دیده ام – پاهام توانشان را از دست می
دهند…انگار جبروت علی (ع) ناخودآگاه همه را به زانو زدن می خواند….دستهام را به
ضریح قفل می کنم!جمعیت آنقدر نیست که بتواند این قفل را به زور بازویش باز کند!هر
کس که می رسد دستی بالای سرم به ضریح می کشد و عبور می کند،خودش گوشه ای گیر می
آورد و به ضریح قفل می شود!از فراموشی می ترسم اما …تک تک اسم ها یادم می آید «
رجوع شود به پ.ن.1» قدرتی ِ خدا  چهره ها جلوی چشمم می آیند و آخرین حرف ها
…."برا علی دعا می کنی؟!"…"دعا کن راهو بهم نشون بده"…."سلامتی مهمه ها،منتها
دعا کن ارشد قبول شم امسال"…"دو رکعت نماز هرجا تونستی بهم بدهکاری"….."نمی
خواد برام دعا کنی فق سلام برسون"…."علی (ع) برام یه طعم دیگه داره ….خوش به
حالت" و….
……


+راستش را بگو!چقدر تنهایی رفیق؟!با توام که این سطور را می خوانی!

سرت را که توی چاه می
گرفتی تا فریاد بزنی ، می دانستی تا امروز صدایت در ستون های مسجد کوفه خواهد
پیچید؟!می دانم همین حوالی هستی!توی همین آکواریومی که برای چاهت ساخته اند و با
چرب زبانی جیب مردم را خالی می کنند!

*کوچه
را که طی می کنم و برمی گردم سمت چپم، گنبد عباس (ع) چشمانم را قلقلک می دهد.حالم
را نمی فهمم!نمی فهمم چظور گیت اول تفتیش را رد می کنم!صدای روحانی کاروان را هم
نمی شنوم!یک نفر شعر خودم را توی گوشم زمزمه می کند:


"این قافله سالار ندارد،برگرد


بابا به خدا یار ندارد،برگرد


ما آب نخواستیم عمو جان،عباس


این قوم علمدار ندارد،برگرد"


باد، خاک را توی صورتم پخش می کند……صدای ناله ای می
رسد:"وَالله اِنکَسَرَ
ظَهری"…پایم را که توی بین الحرمین می گذارم ،خشک می شوم!قدر حرکت ندارم،تصمیم
گرفتن سخت است!چطور عباس (ع) تصمیم گرفت؟! یک نفر شعر خودم را توی گوشم زمزمه می
کند:


"حتی اگر زمین


                   میان خورشید و ماه باشد


بین الحرمین


تنها کهکشانی ست که خسوف نمی شناسد"


ماه بنی هاشم به ادب چشمهاش را به حسین(ع) دوخته!صدها سال است که عباس (ع) دست ادب
به سینه گذاشته و حسین (ع) را عاشقانه تماشا می کند!این را گنبدها را فریاد می
زنند! مانده ام کدام طرف بروم!


+راستش را بگو!چقدر تنهایی رفیق؟!با توام که این سطور را می خوانی!


*وارد صحن که می شوم،ترس امانم نمی دهد!من کجا ؟!اینجا کجا؟! دنبال یک خط می
گردم!یک خط اتصال!بعد توی خودم فریاد می کشم:" او مهربان ست …او مهربان ست…"


دایره،خط،دایره،خط،دایره،خط،دایره،خط،  خط،دایره،خط،دایره،خط، خط ،دایره ،خط
،دایره، خط،  خط،دایره،خط،دایره،خط، خط،دایره،خط،دایره،خط، خط،دایره،خط،دایره، خط،
خط،دایره،خط،دایره،خط، خط،دایره،خط،دایره،خط، خط،دایره،خط،دایره،خط می شود ضریح!یک
هندسه ساده اما بزرگ!به ابعاد تمام دل های شکسته ی دنیا!به وسعت تنهایی آدم ها!


شش گوشه آخر دنیاست…جایی که پدر فرزندانش را در آغوش می کشد!علی اکبر ادب کرده
پائین پای پدر خوابیده ، علی اصغر اما کوچکتر از آنست که جایی جز سینه پدر آرامش
کند!ضریح را به آغوش می کشی و هوس می کنی به رسم اعراب تمام تنت را مسح دهی به ضریح
.به سرعت نور فکر ها از ذهنت عبور می کنند!و چه خواسته هایی داریم ما آدمها!لحظه ای
به این فکر می کنم که من این طرف ضریح دعا به افتادن اتفاقی می کنم که شاید مادرم
آن طرف ضریح به نیفتادنش دعا می کند!


وقتی مقام شهدای موسوم 72 تن را می بینی که شمارشان از 100 گذشته ، دست احترام به
سینه می گذاری در مقابل غیرت و معرفت! حبیب را که می بینی چهره ی پدر بزرگ از ذهنت
عبور می کند . گاهگاهی که صدای نمازهای شبانه اش خواب سبکت را پاره می کند …..و
قتله گاه….آدمی می تواند تصور کند عاشورا را ….جایی که از روی تل زینبیه به
وضوح گودال قتله گاه دیده می شود…."از حرم تا قتله گه زینب صدا می زد حسین/دست و
پا می زد حسین زینب صدا می زد حسین"…و صدای زینب در فاصله کوتاه تل تا قتله گاه
می پیچد هنوز که …"گلی گم کرده ام  می جویم اور را …." و چه نگاه معنا داری می
کند زینب از روی تل به قتله گاه!


+راستش را بگو!چقدر تنهایی رفیق؟!با توام که این سطور را می خوانی!

اینجا آدمی را خالی می
کگند!از خیلی دردها و غصه ها و دلهره ها که داشته!اما غم غربت را هیچ گاهاز ذهن
آدمی پاک نمی کند!!!گمان نمی برم که در هیچ شبی دور ضریح امام رضا (ع) جمعیتی به
قلت 10 نفر طواف کنند که در شب شهادت حضرت زهرا (س) – به روایت اول – در حرم
اباعبدالله اینگونه بود!اینجا غربت کده است!سرزمین نفرین شده ی عراق!آنجا که ائمه
غریبند…خیلی غریب!

 

پ.ن.1:هیچ سری به خودش
، به تن خودش نگاه نمی کنه.همیشه به رفیقش، به تن رفیقش نگاه می کنه.این اول لوطی
گریه…(رضا امیرخانی/منِ او)…ما لوطی بار آمده ایم!

پ.ن.2:لذت بردم….با
تمام وجود …خیلی ریزه کاری ها هست که دوست دارم اینجا به تفکیک روز بنویسمشان –
به شیوه خاطره نگاری – امیدوارم توفیق شود!

پ.ن.3:بین
الحرمین…..گنبد حضرت عباس (ع) ….گروهی از کاروانمان….

 


ف ا ص ل ه

در تاریخ: May 4, 2008




توی سرم صداهای عجیبی می پیچید…..این روزها نزدیکتر از آنم که می پندارم!نزدیکتر
از آنچه که دورترش می بینم! شاید همبن حوالی ….شاید اگر درست نگاه کنی  هنوز پسر
بچه ای زیر بهارنارنج ایستاده و انار چلانیده اش را میک می زند!پسر بچه ای که هنوز
نمی تواند "ر" را درست تلفظ کند!پسربچه ای با موهای لخت مشکی و ابروهای پر
پشت!ایستاده و چشمهای تیره اش قاب پنجره ای را دنبال می کند که ….خدا روزنه ها را
آفریده و هرکس به اندازه ی دیدش از نور بهره می گیرد!


چو نامه بر خط فرمان او سر طاعت                             نهاده ایم مگر او به
تیغ بردارد


توی سرم آیه هایی فریاد می کشند و
استخاره هایی نهیبم می زنند!چقدر به "بَشیراً و
نَذیراً" می رسم این روزها؟!من هنوز به نشانه
های صورتی ایمان دارم ! به
نورهای سبزی
که گاه عمق جان آدمی را تسخیر می کنند!ایمان ارم که دل حریم خاص دوست داشتن است!


بپای بوس تو دست کسی رسید که او              چو آستانه بدین در همیشه سر دارد


می خواهم این کلاف ای رنگی را بردارم و با خود به کلبه ی جنگلی ام ببرم!آنجا که بوی
نم چوب ، زندگی را به عشق می دوزد!می خواهم زندگی را پیکسل پیکسل رنگی ببافم!رج به
رج!برای رنگی دیدن دنیا لازم نیست لنزی توی چشمهام بگذارم، کافیست دلم خوش باشد به
بودن….!


ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب             که بوی باده و ما غم همیشه تر دارد


بودن همیشه به معنای نرفتن نیست!گاهی رفتن بهترین بودن است! شاید فاصله نعمتی باشد
که خدا ارزانی مان داشته است!ارزانی مان داشته که قدر بشناسیم! خدا فاصله ها را
تنظیم می کند!خود را به دست های خدا می سپاریم!


کسی که از ره تقوی قدم برون ننهاد                   

  
بعزم میکده اکنون
سر سفر دارد

 


پ.ن.1:وقتی چشم های دنیا به چشم های زیبای دو فرشته در یک روز و یک سال باز می شود
باید ایمان آورد که آن روز عید است.تولد
شما
و شما مبارک!(گرچه فرداست!)


پ.ن.2:مسافرم!حلالم کنید!دعایتان را می برم جایی که مدتهاست دلم برایش بی قرار
است!!!بین الحرمین….!