شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

گمانم بهار….

در تاریخ: March 18, 2008




این روزها گنجشک ها زودتر از زنگ تلفن همراهم بیدارم می کنند ، سحر خیز شده اند و
از نسیم سحری لذت می برند …..شکوفه های بهارنارنج هم بی تابی می کنند انگار دلشان
برای چشم های حسرت زده ی آدم ها تنگ شده!انگار دلشان برای دست های زیر چانه زده ی
عشاق دور از معشوق غنج می رود …….آدم ها با سرعت نور عبور می کنند و از تنه زدن
به هم واهمه ای ندارند …..به سرعت اما ….اما نگاهشان روی تمام ویترین ها سر می
خورد. انگار بهار پشت ویترین هاست و لابد تکه ای از آن توی نایلکس های توی دستشان
……دارم به این فکر می کنم که ما آدم ها همیشه گم شده داریم و ……..بدتر
اینکه دنبال نامه های عاشقانه مان توی یخدان یخچال می گردیم!


هیچ می دانید شکوفه های بهار نارنج عاشق می شوند؟!شکوفه های بهارنارنج حیاط خانه
مان چنان هیز نگاه شکوفه های هلو می کنند که …..بهار سهم همین شکوفه هاست از
دنیا…..آخر ما آدمها دیر زمانیست از یاد برده ایم لذت بردن را ……یادمان رفته
چگونه می شود از بهار لذت برد …..شکوفه های بهار نارنج به عشق دیدن شکوفه های هلو
برای آمدن بهار لحظه شماری می کنند و ما به ……می گویم اگر ویترین مغازه ها
امانمان داد نگاهی به شکوفه ها بیندازیم …..شاید یادمان آمد ….آمده ایم که عشق
بورزیم و این تنها رسالت ماست!!!


 


آخرین پ.ن های  86:


پ.ن.1:من از پس این پرده ها به آینده فکر می کنم…به سالی که موش است مثل من!


پ.ن.2:امروز توی آخرین ساعت های کاری امسال چقدر آدم ها (همکاران!نه مراجعین صد
البته محترم) مهربان شده بودند ، بی خود نبود محسن می گفت : امروز با پس فردا هیچ
فرقی ندارد اما کاش همیشه عید بود!


پ.ن.3:آدم های زیادی هستند که دوست دارم شب عیدی هم صحبتشان بشوم!کاش فاصله ها
کوتاهتر از این بود که هست!


پ.ن.4:بهار را دوست می دارم به خاطر فرزندش که زندگی را با عطر شکوفه های سیب معطر
می کند!


پ.ن.5:همه عید یک طرف دعای لحظه سال تحویل یک طرف!یادمان می کنید که انشا الله؟؟!!


پ.ن.6: این هفته یک پست را جا انداختم!!!به خاطر بهار…به خاطرِ خاطرِ خیلی ها که
خاطر خواهشانم!


پ.ن.7:خدا حافظ 86!همین و دیگر هیچ………..


یتیم

در تاریخ: March 6, 2008







باد می پیچید توی کاپشنم ….اما نمی فهمیدم باد سرد است یا گرم ؟!گوش هایم چون
همیشه سرخ بودند و گونه هایم گل انداخته! می گویم گاهی باید اندیشید آندم که در
برابر پروردگار قرار می گیریم تا به دو دو تا چهارتای حساب سراپا نا معادله مان
رسیدگی کند،چگونه چهر ای خواهیم داشت؟! صداها توی گوشم رژه می روند…."آقا تو
روخدا ….تورو به ابالفضل کمک کنید….بچه یتیم دارم آقا …!"توی دلم می گویم" ما
همه یتیمیم …کمکان می کنی؟!"صدای کشیده شدن نعلین روی زمین مو را به تنم سیخ می
کند …..دنبال صدا می گردم اما ….آدم ها گاهی چیزهایی را می بینند و صداهایی را
می شنوند که در افکارشان می گذرد انگاری ….پایم را سریعتر می کنم ….ابراهیم حرف
می زند اما صدایش را نمی شنوم…..یعنی می شنوم ها …اما نمی فهمم…مدام توی ذهنم
تکرار می کنم …." ما یتیمیم …کمک مان می کنی؟!"


جلوی در جمع شده اند!می گوید :"مجهول المالک است دخترم؟!"دخترک انگار دارد سخت ترین
مساله فیزیک کوانتوم را حل می کند ….می گویم:" یعنی صاحبش مشخص نیست؟؟!"…سری
تکان می دهد دخترک که آری….می گوید " خودکار دارید؟!!"دخترک کیفش را زیر و رو می
کند ……دست می برم توی جیبم ….به خودکار صورتی می خورد ….خجالت می کشم
…..خودکار مشکی ام را در می آورم و می دهم …..دو سه نفری هم سوال می پرسند
….هرچه آدم ها کمتر می شوند ترسم بیشتر …..نگاهم می کند ….."شما چه کار دارد
آقا؟!!"چانه ام می لرزد ….نگاهم را می دزدم . برید اما سریع می گویم …..دعوتم
می کند داخل منزل ….


خانه ساکت است و سیمایش یاد "پدر سالار" می اندازدم …..این روزها نوستالوژی امانم
را بریده و دست از سرم بر نمی دارد…..تعارف می کند جلوتر از او وارد اتاق شوم
…..سرم را پائین می اندازم و احساس می کنم قرمز تر از همیشه ام…..وارد می شود
….توی دلم می گویم :" ما یتیمیم ….کمک مان می کنی؟!" وارد اتاق که می شوم
…خنده ام می گیرد راستش…..یاد مادر می افتم وقتی به رختخواب به هم ریخته و اتاق
بدتر از افکارم مشوش خرده می گیرد …..پتو وسط اتاق مچاله شده بود …سریع نشست و
تندی گفت :" برای اولی نیت کن …"دو زانو نشستم ….احساس می کردم تمام تنم می
لرزد  و ….سخت است آدم از نیکی بترسد ………آنگاه که جرات نمی کند حتی سیمایش
را نگاه کند …..با انگشت هاش می شمارد و سه توحید می خواند …."اللهُمَّ انِّی
تَافَئَلتُ بِکتابِکَ……"دلم می لرزد …..لب هام هم …..چشم هام هم …ما
یتیمیم…."میانه به خوب اس …بعدی را نیت کن …"این بار یک توحید کم می خواند و
دوباره نمی دانم که چه می شود یادش می اید …و باز….دلم می لرزد و …."بد است
این یکی آقا …"از اتاق که بیرون می آیم….خانه قهوه ای می شود ….کهنه تر به
نظر می رسد ….وقتی وارد می شدم احساس می کردم در و دیوار سبز است اما ….پا که
به حیاط می گذارم ….زیرلب می گویم …"ما یتیمیم اما تو هستی هنوز …."


 


پ.ن.1:نشستن کنار آیت الله رودباری تجربه ای متفاوت بود ….خیلی متفاوت ….من
هرچه دارم از خاندان رسول دارم …


پ.ن.2:دلم برای گنبد خضرایش لک زده است ….السلام علیک با رسول الله …


پ.ن.3:از آنجا که بعضی آدم ها خود را بزرگتر از آنچه که هستند می بینند ، حرف های
کوچکی می زنند که بزرگش می دانند ….اما محمد (ص) خیلی بزرگتر از این حرف هاست
….خیلی بزرگتر!!!