تصمیم
سکانس یک – داخلی
– واگن شماره هفت مترو خط یک
چشمهایش را بسته بود و با نظمی خاص مثل منحنی های سینوسی ، سرش را تکان می داد
…..بی خیال آدم های دور و برش…..خودش بود هندزفری اش….نگاهم را می دزدم از او
…..همیشه آدم ها برایم جالب بوده اند ، مگر روزهایی که دلم می خواهد سر از تن تک
تک شان جدا کنم …..پیرمرد جلدی می پرد روی صندلی تازه خالی شده …..انگار بهشت
را به او داده باشند …..بدون اینکه نشیمنگاهش را از روی صندلی بکند ، با پایش
کیسه های پلاستیکی سفیدش را به طرف خودش می کشید …….دستهایش سیاه بود و تَرَک
پوش….چنان با دقت به حرف های مردان جوان مخابرات خوانده گوش می داد که انگار می
کردی او هم دستی بر اتش دارد ….نمی دانم از اسامی لاتین مدارها چیزی می فهمید یا
…بی خیال آدم ها …. خودم را جابجا می کنم روی صندلی ……پسرک ، دخترک را به
کنج در و پارتیشن کنار صندلی ها چسبانده و با دستش حصاری به دورش تنیده و شاید این
حصار را، اتاق خواب می پندارد که لحظه پایش را از میان پاهای دخترک و دستش را از
روی کمرش بر نمی دارد …….بی خیال آدم ها ……پیرزن بسته سبزی خوردن را روی
پایش گذاشته و چرت می زند حد فاصل ایستگاه ها را …..بی خیال آدم ها ….
سکانس دو – داخلی
– ایستگاه هفت تیر
پله ها را یک به دو بالا می روم…..باد توی سرم می پیچد ……کلاهم را پائین تر
می کشم ….تصمیم می گیرم ….تصمیم می گیرم به خاطر خودم زندگی کنم …..بی خیال
آدم ها ……تصمیم می گیرم هرچه از دهانم در می آید …..بی خیال ادم ها
…..تصمیم می گیرم همه ی آدم ها را فراموش کنم ….که همه ی آدم ها مرا ……آدم
ها بی خیال من شده اند و من هم تصمیم می گیرم بی خیال آدم ها شودم ….من باشم و
دنیای دو نفره مان ….بی خیال آدم ها …..
سکانس سه – خارجی
– میدان هفت تیر
باران شدت گرفته …..به تصمیمات مهمم فکر می کنم….لبخند می زنم ….می خندم …..ادم
ها بی خیال من شده اند ، اما انگاری من نمی توانم بی خیال آدم ها شوم………
پ.ن.1:مادرمان
هم بلاگ نویس شده اند!!!
پ.ن.2:گفتی : وقتی می آیی جنس دلهره هایم عوض می شوند ….میگویم : من اما رنگ
دلهره هایم عوض می شوند ….پر رنگ تر می شوند هر دم ….وقتی چیزی را در آغوش داری
، از فکر از دست دادنش هراسان تری!!! و این تمام راز نگاه نکردن ها بود!!!ترس
….ترس …..ترس…..
پ.ن.3: دوستان کار جدیدی شروع کرده اند ….ببینید
اینجا
را …..



عطیه در 08/02/18
گفت:
بی خیال آدمها …
لي لا - آبی آسمانی در 08/02/18
گفت:
سکانسهات خیلی جالب بود.
بیخیال آدمها … کاریه که منم مدتیه شروع کردم…
لینک اول رو نفهمیدم! مامان خودته؟
لینک دوم یه کمی حالمو بهتر کرد… مرسی.
انتظار...انتظار... در 08/02/19
گفت:
سلام
……ابتدای بی خیالی > آغاز خیلی چیزهاست…مثل زندگی……
عادله در 08/02/20
گفت:
رهايش كن ، اگر بازگشت مال تو است و اگر برنگشت يعني از اول منعلق به تو نبوده!
امین در 08/02/22
گفت:
آقا اجازه مترو های طرف شما زیر آبی میرن؟؟
عیسا در 08/02/23
گفت:
از فرط گرما …
لي لا - آبی آسمانی در 08/02/23
گفت:
دعا میکنم نظرت در مورد دوستی عوض نشه.
سازبارون در 08/02/25
گفت:
بی خیال ما که شدی رفیق