شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

عمو….

در تاریخ: January 18, 2008

این قافله ، سالار ندارد برگرد

بابا به خدا یار ندارد برگرد

ما آب نخواستیم عمو جان عباس

این قوم علمدار ندارد برگرد

مقیاس

در تاریخ: January 13, 2008

به
لی لا


برف را با نوک چکمه جابجا می کنم تا راه فراری از این خندق پیدا کنم! توی ذهنم حروف
را کنار هم قطار می کنم …..کلمات دلتنگی ساخته می شوند که گریزانم از آنها ……آدم
ها همیشه از حقایق زندگی فرار می کنند ….حقایقی که شاید فی ذاته بد
نباشند…..اما هرچه هستند از رویاهای آدمی کوچکترند…..


بادی توی شاخه ها می پیچید و لباس سپید از تنشان می کَند….پایم را تند می کنم تا
مبادا گلوله برفی روی سرم فرود آید ….(همینطور هم درست کار نمی کند …مغزم را
عرض می کنم)


کاغذ ها را زیر و رو می کنم …سرگشته ام ….این را هر کودکی می تواند بفهمد
….از نوع لباس پوشیدنم ……به هم ریختیگ موهام …..اصلاح صورتم ….و نامفهومی
جمله هام ……آدم ها همیشه گرفتار دوره ها اند و عجیب که
در هر دوره ای یک عنصر فقط کار می کند …..دوره های دلی …دوره های عقلی …..آدم
ها گرفتارند …گرفتار پریشانی های زندگی ….زندگی تابع روزگار است و روزگار هم که
…..آن چیز که عیان است…….. چه حاجت به بیان است ……


دنبال واژه ای می گردم که صادقانه صحبت کند …..انگار این واژه ها نمی توانند
رسالت حرفم را برسانند ….نگرانی واژه کوچکی ست ….دلتنگی هم …..باید این
ادبیات کوجک را دور ریخت …..دردناک ترین لحظه آن است که درک می کنم ….که می
فهمم ….که می فهمم اما نمی توانم بگویم که می فهمم ….من هم مثل این واژه ها
کوچکم ….تو بزرگی ….بزرگتر از این واژه ها و دردهایت هم ….درمان دردهایت را
نمی توان توی این واژه های کوچک جست اما …..اما می خواهم بدانی ….می
فهمم…..همین!!!

 


پ.ن.1:نوشته بود :"گیرم که خط به خط کتاب را از
بر شویم ، خیالتان را چه کنیم که رج به رج می بافیم اما تار و پود خودمان دارد می
پوسد …." دلم درد گرفت ….نگفتم اشک ریختم ….که سوختم ….که بریده ام …که
دلتنگ تر از همیشه ام ….که حالم چگونه است …مبادا که بدتر شود …..


پ.ن.2:بعضی آدم ها تویِ زندگیِ  هم تاثیر گذارند …..حتی کوچکترین جمله هاشان
…..چند وقتی سات می خواهم جمله ای را هضم کنم اما نمی توانم ….بدجور توی گلویم
گیر کرده …..برای اولین بار می گویم که آن جمله در عین خشم به گریه ام انداخته
….!!!


پ.ن.3:لی لا گفت : دیگر نگو کوچکی ….خوشم نمی آید ….حجم ادم ها مهم نیست
….مهم جرم آدم هاست …..می گویم :منظور من هم جرم بود ….البته در برابر تو
….


پ.ن.4:من به لی لا مدیونم …خیلی…!این را بلند می گویم!

آهای خدا….

در تاریخ: January 5, 2008






 

پ.ن.1: نوشته بود :( نفس
می کشیدم ، برف میومد ، منظر تاکسی بودم ……

برف همه جا رو سفید کرد .. حس این که برف بازی با تو چه مزه ای میده ؟ ) ….چشمانم
را بستم


پ.ن.2: شاید شنیدن این پست کمی سخت شود ….به بزرگواری خود
ببخشایید …کمبود امکانات است دیگر!


پ.ن.3: برف می بارد و من دلم پیش خانه هاییست که
چند روز پیش بازدیدشان کردم ….دلم پیش بچه هاییست که….