2
در تاریخ: November 16, 2007
ساعت شنی را
بخوابان….
لحظات با تو
بودن را باید به سکون ثانیه ها پیوند زد!

پ.ن.1:خیلی حرف
داشتم این مدت نبودنم را ….از تمام چیزهایی که دیده بودم و از تمام اتفاق هایی که
پشت هم ردیف می شد! اما یک چیز این وسط بدجور آزارم داد ….صبح 8 آبان که بعد از
دو روز موبایلم را روشن کردم اس ام اس جواد آسمان آتشم زد ….صبحانه اشک ….قیصر!جای
کشیدن بالای چای …توی نی فوت کردم!!امپراطور واژه ها رفت و واژه ها ……تلخ
ترین خبری بود که می توانستم بشنوم!!قیصر برای من بزرگتر از یک شاعر بود…خیلی
بزرگتر!
پ.ن.2: این مدت
داستان کوتاهی نوشتم که چون 6-5 صفحه ای می شود از حوصله ی این صفحه خارج است.
پ.ن.3: ضمنا زنده ام هنوز!



ari در 07/11/17
گفت:
بچه از من به تو نصیحت …..جلو دریا از این جور چیزا نکش…..دووم نداره ها ….حالا از ما گتن بود …( زیاد جدی نگیر )….خوش باش
حسین دیلم کتولی در 07/11/17
گفت:
سلام ..متن در لینک پایین نوشته شد …همنفس نوشته هام…ممنون
فاطمه در 07/11/18
گفت:
سلام
از لطف و توجه شما ممنونم
فائزه حالش خیلی خوبه
مشغول کارهای بزرگه!
…
عطیه در 07/11/28
گفت:
ما نیز هم اخوی…
زنده ایم
!
لي لا - آبی آسمانی در 07/11/29
گفت:
چقدر دل میکشی مجتبی!

وای خیلی تعجب کردم دیروز که واسه پستم دنبال مطلب بودم همین عکس رو انتخاب کردم … اما یه لحظه پشیمون شدم … میخواستم چشمگیر تر باشه
دلم برات تنگ شده…
برم عکساتو ببینم … قبل از عمل و بعد از عمل هم داره؟
تو نمیدونستی قیصر رفته؟
لي لا - آبی آسمانی در 07/11/29
گفت:
چرا نوشتم مطلب؟ دنبال عکس بودم
amin در 07/11/29
گفت:
mage 2ktor cheghadr barat esterahat neveshte