سقوط
پیش نوشت:(خیلی مدت بود داستان ننوشته بودم…..)
هر چقدر ورق می زد ، گیج تر می شد…..کانت درست می گفت یاملاصدرا؟؟؟ …. شریعتی
یا مطهری…؟؟ وسط اتاق نشسته بود و دور و برش پر بود از کتاب …..کتاب های باز
نیمه خوانده ای که باقی شان را شیطان می خواند …..نور قرمز اتاق عصبی اش می
کرد….موهاش را از جلوی صورتش کنار زد ……چنگی توی ریش بلندش برد …..همانطور
که پاهاش چمپاتمه بود دراز کشید…..اَلّهُمَّ بِحَقِّ
هذَا القُرانِ…..
سقف اتاق ترک برداشته بود …..یک لحظه فکر کرد اگر روی زی زمین ترک بخورد و هر
لحظه ترک باز تر شود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟؟؟؟نور قرمز صاف چشمهاش را هدف گرفته
بود ….انگار توی عسل خون بریزی……بِکَ یا
اللّهُ….. بِکَ یا اللّهُ….. بِکَ یا اللّهُ…..
چشمهاش را از سقف دزردی . سراند روی دیوار …..دیواری که دیگر معلوم نبود چه
رنگیست……عادت نداشت عکسی را از روی دیوار بکند …..پوستر جدید را روی پوستر
قدیمی می چسباند ……یک جوری که تکه لاشه ای از پوستر قدیمی معلوم باید زیرش …..بِمُحَمَّدٍ…..
ِمُحَمَّدٍ….. ِمُحَمَّدٍ…..
آل پاچینو توی آن زمینه مشکی جوری زل زده بود که انگار…..انگار او پول خونی به آل
بدهکار است…..اما جرج کلونی با آن لبخند ملیحش کمی فضا را آرام می کرد
…..آرامشی با طعم قهوه اسپرسو…..بِعَلیٍ…..
بِعَلیٍ….. بِعَلیٍ…..
غلتی زد و دمر خوابید ……آدم های زیادی هستند که حتی توان دهن کجی هم ندارند
…..ناچار پشت می کنند به همه چیز ……تار موی هایلایت شده ای توجهش را جلب
کرد…..نا خودآگاه خندید ….قهقه زد ….چه شب خوبی از او گذشته بود ….سونیا هم
خوره کتاب بود….چه لذتی داشت بین چند ده جلد کتاب می توانست …..می توانست چرک
های بدن سونیا را با زبان لیف بکشد …..بِفاطِمَه….
بِفاطِمَه…. بِفاطِمَه….
تازگی ها جلد کتاب ها را می کند …..تا هیچ نشانی از نویسنده نداشته باشند
…..شاید می خواست به خودش ثابت کند که می تواند از اندیشه و سبک نوشتار ، نویسنده
را بشناسد …….شاید هم می خواست از بند نام ها بگریزد ……ورق می زد
…..زندگی صحنه مبارزه است…..آدم ها باید هر روز صبح
بعد از شستن دست و صورت سلاحشان را تمیز کنند …..خطر همیشه در کمین است
…..یادتان باشد ….همیشه با دو اسلحه از منزل خارج شود …..بِالحَسَنِ…..
بِالحَسَنِ….. بِالحَسَنِ…..
کتاب دیگری رابرداشت …..کاغذ های شکری عمر کوتاهی دارند ……جرات نداشت تند ورق
بزند …..صحنه پودر شدن کاغذ کابوسی بود برایش……آرامش
حتی حیاتی تر از آب است …..آدمی باید چشمانش را روی خیلی چیزها ببندد….گاهی
ندیدن بهترین را برای آرامش است …..بِالحُسِینِ…..
بِالحُسِینِ….. بِالحُسِینِ…..
***
سرش داشت منفجر می شد ….در بالکن را باز کرد ….باد خنکی صورتش را نوازش کرد…..پابرهنه
رفت روی بالکن ….باران نم نم می زد……چراغ سبز مناره مسجد محل نور لطیفی داشت
…..رو به آسمان تا کمر خودش را از بالکن خم کرد بیرون ….باران از روی گردنش می
پیچید به ریشش …..آسمان دم سحری آبی بود ….. انگاری…..بِالُجَّةِ…..
بِالُجَّةِ…..
پ.ن:هر چی محال می شد باعشق داره می شه…..همین!



younas در 07/10/08
گفت:
به قول حضرت .. وقتی که نوشته ای رو می خونی يا اينکه خطابه ای رو داری می شنوی مهم نيس که از کيه به خود نوشته و يا حرف توجه کن و مفهومی رو که بايد ازش برداشت کن
عادله در 07/10/11
گفت:
الهی العفو!
علی یوسفی در 07/10/11
گفت:
سلام مجتبی جان . با ما خوب تا نمی کنی؟ کجایی رفیق؟
ما مخلص بچه های گیلانم هستیمااا.
یا علی
masoud در 07/10/14
گفت:
سلام رفیق…باز شروع کردی؟؟؟؟
عطيه در 07/10/20
گفت:
به محمد و آل محمد …
عالي …