وقتی
تو هستی….
یعنی خدا هنوز فراموشم نکرده!

پ.ن.1:درخت ها به
من آموختند فاصله ای/ میان عشق زمینی و آسمانی نیست
پ.ن.2:زور دارد
خدا وکیلی ،آدم کلی برنامه ریزی کند و همه چیز به هم بریزد….حالا برنامه ریزی ها
را بی خیال ….فکرش را بکنید آدم خودش انار های حیاط خانه را بکند و از ترس
سرماخوردگی لب به دانه ای شان هم نزند….بعدش یک روز قبل از عمل جناب دکتر سرشان
به جایی بخورد هوس اصفهان رفتن کنند و به همین سادگی یک هفته جراحی آدم عقب بیفتد
…..آدم می سوزد دیگر ….خیلی هم می سوزد!
پ.ن.3:خدا ارواح
رفتگان ایرانسل را غریق رحمت گرداند انشا ا… . می دانید که؟!
می شود دست انداخت
توی آسمان و نشانه ها را چید!
دم صبحی سوز سردی می آمد و مثل هر روز با دهان نفس می
کشیدم…..احساس می کردم نوک بینی ام قرمز شده!حیف که آینه ای …." مومنان آینه
همدیگرند"….مومن نبودم!…به زحمت خودم را جا دادم!هیچ کس متوجه نشد دو نفر بودیم
انگاری!!! تا به حال این همه لبخند یک جا ندیده بودم!حتی توی عروسی دختر خاله ام!
که پدر تمام مدت ابروهاش را جمع کرده بود……شاید از ترس آبروش!
چقدر از آن آقایی
که پشت میکروفن بود بدم می آمد !کاش نمی شناختمش !!اما امروز دوست داشتم حرف
بزند!بگوید! بخواند! من منتظر صداش بودم !شاید هم منتظر تو!نمی دانم !تمامش را
منتظر بودم!
منتظر بودم که
بگوید :"الَهُمَّ اِنّی اَسئَلُکَ خَیرَ ما سَئَلَکَ
بِه عِبادُکَ الصّالِحون"….تو را می دیدم!….. خَیرَ ما سَئَلَکَ…..انگار
باقی دعا را نمی شنیدم!…اما این فرازش را می دیدم!!…می دیدم!!…مطمئن بودم که
تو را می دیدم!!! ….. خَیرَ ما سَئَلَکَ…..تو بودی! درست روبروی من! چشم در چشم
هام..!خدا بهترین عیدی هایش را از دست آل محمد می دهد نه؟؟!! « نزدیک دره فرحزاد….زیر
آسمان خدا……صدای بال فرشته ها را می شنویم…."الَهُمَّ
اِنّی اَسئَلُکَ خَیرَ ما سَئَلَکَ بِه عِبادُکَ الصّالِحون"…به
یادتم»….و تو خیر منی و من شاید خیر تو ….این را از کجا می
دانستیم….!می شود دست انداخت توی آسمان و نشانه ها را چید!…مومن نبودم اما عاشق
….چرا…!!
پ.ن.1:بی عشق عمر
آدم ، بی اعتقاد می ره/هفتاد سال عبادت، یک شب به باد می ره
پ.ن.2:دیروز تلفنی
رضا گفت :وقتی کارت پایان خدمت گرفتم بلافاصله
ازدواج می کنم….با یک حوری! اول آبان اعزام است …!جماعت همگی شاهد باشید ها!!!
پیش نوشت:(خیلی مدت بود داستان ننوشته بودم…..)
هر چقدر ورق می زد ، گیج تر می شد…..کانت درست می گفت یاملاصدرا؟؟؟ …. شریعتی
یا مطهری…؟؟ وسط اتاق نشسته بود و دور و برش پر بود از کتاب …..کتاب های باز
نیمه خوانده ای که باقی شان را شیطان می خواند …..نور قرمز اتاق عصبی اش می
کرد….موهاش را از جلوی صورتش کنار زد ……چنگی توی ریش بلندش برد …..همانطور
که پاهاش چمپاتمه بود دراز کشید…..اَلّهُمَّ بِحَقِّ
هذَا القُرانِ…..
سقف اتاق ترک برداشته بود …..یک لحظه فکر کرد اگر روی زی زمین ترک بخورد و هر
لحظه ترک باز تر شود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟؟؟؟نور قرمز صاف چشمهاش را هدف گرفته
بود ….انگار توی عسل خون بریزی……بِکَ یا
اللّهُ….. بِکَ یا اللّهُ….. بِکَ یا اللّهُ…..
چشمهاش را از سقف دزردی . سراند روی دیوار …..دیواری که دیگر معلوم نبود چه
رنگیست……عادت نداشت عکسی را از روی دیوار بکند …..پوستر جدید را روی پوستر
قدیمی می چسباند ……یک جوری که تکه لاشه ای از پوستر قدیمی معلوم باید زیرش …..بِمُحَمَّدٍ…..
ِمُحَمَّدٍ….. ِمُحَمَّدٍ…..
آل پاچینو توی آن زمینه مشکی جوری زل زده بود که انگار…..انگار او پول خونی به آل
بدهکار است…..اما جرج کلونی با آن لبخند ملیحش کمی فضا را آرام می کرد
…..آرامشی با طعم قهوه اسپرسو…..بِعَلیٍ…..
بِعَلیٍ….. بِعَلیٍ…..
غلتی زد و دمر خوابید ……آدم های زیادی هستند که حتی توان دهن کجی هم ندارند
…..ناچار پشت می کنند به همه چیز ……تار موی هایلایت شده ای توجهش را جلب
کرد…..نا خودآگاه خندید ….قهقه زد ….چه شب خوبی از او گذشته بود ….سونیا هم
خوره کتاب بود….چه لذتی داشت بین چند ده جلد کتاب می توانست …..می توانست چرک
های بدن سونیا را با زبان لیف بکشد …..بِفاطِمَه….
بِفاطِمَه…. بِفاطِمَه….
تازگی ها جلد کتاب ها را می کند …..تا هیچ نشانی از نویسنده نداشته باشند
…..شاید می خواست به خودش ثابت کند که می تواند از اندیشه و سبک نوشتار ، نویسنده
را بشناسد …….شاید هم می خواست از بند نام ها بگریزد ……ورق می زد
…..زندگی صحنه مبارزه است…..آدم ها باید هر روز صبح
بعد از شستن دست و صورت سلاحشان را تمیز کنند …..خطر همیشه در کمین است
…..یادتان باشد ….همیشه با دو اسلحه از منزل خارج شود …..بِالحَسَنِ…..
بِالحَسَنِ….. بِالحَسَنِ…..
کتاب دیگری رابرداشت …..کاغذ های شکری عمر کوتاهی دارند ……جرات نداشت تند ورق
بزند …..صحنه پودر شدن کاغذ کابوسی بود برایش……آرامش
حتی حیاتی تر از آب است …..آدمی باید چشمانش را روی خیلی چیزها ببندد….گاهی
ندیدن بهترین را برای آرامش است …..بِالحُسِینِ…..
بِالحُسِینِ….. بِالحُسِینِ…..
***
سرش داشت منفجر می شد ….در بالکن را باز کرد ….باد خنکی صورتش را نوازش کرد…..پابرهنه
رفت روی بالکن ….باران نم نم می زد……چراغ سبز مناره مسجد محل نور لطیفی داشت
…..رو به آسمان تا کمر خودش را از بالکن خم کرد بیرون ….باران از روی گردنش می
پیچید به ریشش …..آسمان دم سحری آبی بود ….. انگاری…..بِالُجَّةِ…..
بِالُجَّةِ…..
پ.ن:هر چی محال می شد باعشق داره می شه…..همین!