پرواز کن ….
فرشته خواب با نوک انگشتانش چشمهایم را نوازش می کند و پلک هام هر لحظه سنگین تر
می شوند! بعضی چیزها وقتی توی مه قرار می گیرند قشنگ ترند! نقاشی های روی دیوار
اتاقم محو در نوری سپید می شوند و رنگ اتاق گرمم می کند! سرختر از همیشه شده ام و
انگار …..انگار اتاقم کوره آدم سوزی است ….خیس خیسم!دوست دارم برقصم ……با
نقاشی هایم …..با گردن آویز جشنواره دانشجویان وبلاگ نویس……با تندیس جشنواره
…….می خواهم برقصم و دهن کجی کنم به تمام دردهام …..گاهی باید دست انداخت
گردن دردها و با آن ها رفاقت کرد ……….گاهی هم باید آدمی دستهاش را کنار گوشش
بگذارد و زبان دراز کند سمت دردها….! قرار آدم ها توی بی قراری ها شان خلاصه می
شود! درد ها موذی ترین رفقای آدمی اند که باید روی رفاقتشان حساب کرد، اما مراقب
بود هیچ وقت احساس نکنند از آدمی سرند! وسط اتاق ایستاده ام ……چشمهام باز نمی
مانند……درست زیر لامپ کم مصرف خاموش اتاق …..دست هایم را باز می کنم …..پای
راستم را از پنجه کنار انگشت کوچک پای چپم می گذارم و آرام می چرخم …….می چرخم
…..و …..می چرخم و……"رقصی چنین ………."
پ.ن.1: همه چیز به دید آدمی بستگی دارد! گاهی نوای چکاوکی آدمی را به مرزهای جنون
می رساند و گاه صدای نخراشیده کلاغی آدمی را شاعر می کند!
پ.ن.2:برای پرواز دو بال سفید نیاز نیست!کافیست چشمانت را ببندی و دستهایت را
باز………تو مالک تمام آسمان هستی!
پ.ن.3: این صداها هستند که چشمها را منتظر می کنند!صدای قلب مادر را وقتی که توی
رحم بودیم یادتان هست؟!!چه حسی پیدا می کنید وقتی صدای منقطع بوق تلفن را می
شنوید؟!
پ.ن.4:عیار رفاقت توی دردها مشخص می شود!!!می شود آدمی ماهها گوشه یک آسایشگاه
روانی بخوابد و هیچ کدام از رفقا حتی خبر دار نشوند و می شود …..حتی اگر لحظه ای
……رفیق بزرگ و بزرگوار ممنونم!
پ.ن.5: راستی برای یک مادر دعا می کنید؟!!



