مادر یعنی ….
تمام اشک های پشت
این شعر تقدیم می شود به صبوری های مادرم
مادر بزرگ نشده بود
اما
مادر ، بزرگ بود
درست بیست و یک سال
پیش
که یک هوو توی سینه پدر…..
زن های فامیل
روی زبانشان تله های انفجاری کاشته بودند
“مادر خانم خانه
نبود…..”
زن های فامیل می گفتند!
درست بیست و یک سال
پیش
ما سه نفر بودیم
مادر با احتساب همان بهار
درست نوزده
بهار دیده بود!
***
زن های فامیل
از
بیست و یک سال پیش
“مادر مریض است
مگر می شود یک زن ، سی روزِ
ماه بوی خون بدهد؟!”
نه! اشتباه
ما چهار
نفر بودیم
درست بیست و یک سال پیش
مادر ، من ، پدر
و هوو ….!
***
مادر بزرگ نشده بود
اما
درست نوزده سال پیش
که مادر بیست و یک بهار
دیده بود …
سایه ی شبح بلندتر
شد!
مادر سی روزِ ماه بوی خون می داد!
خاله بهار توی
کودکستان می گفت :
“پسر باز که بوی خون می دهی …. آخر
خون نجس است!”
و نجس
شاید همان
پاک بود
مادر همیشه به پدر می گفت :” خونت پاک است!”
***
زن های فامیل
تله های صوتی گذاشته بودند!
مادر دم نمی زد!
***
مادر بزرگ نشده بود
اما……….
درست هفده سال پیش
معلم پرسیده بود:”
پدرت چه کاره است؟”
-
” چه
کاره؟!”
معلم خط کش را کف
دست چپ می زد :” یعنی روزها چه کار می کند؟”
-
” سرفه!”
مادر چارقد سر کرد
به کلاس برگشتم!
***
درست هفت روز پیش
مادر چهل بهار دیده بود !
مادر بزرگ نشده بود
اما …..
آخرین النگویش …..اکسیژن
درست همین
دیشب…..
ما دو نفر شدیم ……
مادر و من!

پ.ن:این شعر را 3
ماه پیش نوشته بودم!وقتی در رادیو گیلان می خواندمش بدجور بغضم گرفته بود!!تنها
کاری بوده که بارها برایش گریسته ام!!!



انتظار ...انتظار... در 07/07/07
گفت:
سلام
چقدر آپ …و من نخواندم…….
اینجا قشنگتر شده از قبل……….
youans در 07/07/10
گفت:
1. اينجا خيلی قشنگ شده
2. متن غمناکی بود .. نمی دونم چی بگم!
نازنین در 07/07/12
گفت:
سلام .. خیلی زیبا بود . واقعآ لذت بردم .. قلمتان همیشه سبز آقا. نمی دانم چرا تعداد کامنت ها انقدر کم شده است .از روزی که آدرس خانه تان را عوض کرده اید دوستان کم لطف شده اند یا تنبل شاید مثل من … نمی دانم اما هر چه که هست مطمئنآ فراموش که …نه نمی توانند فراموش کرده باشند . حتمآ دلیلش همین تنبلی است .
بگذریم ….!
اینجا همیشه خانه ی اول من است . پاینده باشید .
تلخابه در 07/07/14
گفت:
به روزم
لاشریکستان در 07/07/18
گفت:
دلم گرفت مومن. دلم هوایی شد…. حالش بود شاید بر گشتم.بهم ریخته ام حالا
فائزه در 07/07/21
گفت:
درست همین دیشب…..
ما دو نفر شدیم ……
مادر و من!
….
آقا مجتبي ؟
لیلا در 07/08/20
گفت:
من موهایم را داده بودم به دست شانه… مادر نبود مادر بت بود مادر بت هست …
چقدر تلخ بود مجتبی! اگر درست باشد …راست باشد … خل می شوم به خدا!
غم دانم ترکید پسر
متاسفم برای اینهمه دیری… دوری… نوزد بیست و سه ساله ی عزیز …