شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

غروب

در تاریخ: July 22, 2007



همه از
خورشیدیم!!!هر روز طلوع و هر روز……فکرش را بکن ….من به غروبی فکر می کنم که
زیباست مثل تمام لحظه هایی که عشق فرمانروایی می کند!!!من به غروبی در گرمای آغوش
تو شادم!!!

پ.ن.1:
عکس مرداب بندر کیاشهر….غروب 5 شنبه 21/4/86

پ.ن.2:
تعلق خاطرم به پست پیش عطشم را برای خواندن کامنت ها بدجور زیاد کرده بود اما
انگار……………


مادر یعنی ….

در تاریخ: July 4, 2007

تمام اشک های پشت
این شعر تقدیم می شود به صبوری های مادرم

مادر بزرگ نشده بود
اما


مادر ، بزرگ بود

درست بیست و یک سال
پیش


که یک هوو توی سینه پدر…..

زن های فامیل


روی زبانشان تله های انفجاری کاشته بودند

“مادر خانم خانه
نبود…..”


زن های فامیل می گفتند!

درست بیست و یک سال
پیش


ما سه نفر بودیم


مادر با احتساب همان بهار


درست نوزده
بهار دیده بود!


***

زن های فامیل

از
بیست و یک سال پیش


“مادر مریض است


مگر می شود یک زن ، سی روزِ
ماه بوی خون بدهد؟!”

نه! اشتباه

ما چهار
نفر بودیم


درست بیست و یک سال پیش


مادر ، من ، پدر
و هوو ….!

***

مادر بزرگ نشده بود
اما


درست نوزده سال پیش


که مادر بیست و یک بهار
دیده بود …

سایه ی شبح بلندتر
شد!


مادر سی روزِ ماه بوی خون می داد!

خاله بهار توی
کودکستان می گفت :


“پسر باز که بوی خون می دهی …. آخر
خون نجس است!”

و نجس

شاید همان
پاک بود


مادر همیشه به پدر می گفت :” خونت پاک است!”


***

زن های فامیل


تله های صوتی گذاشته بودند!

مادر دم نمی زد!


***

مادر بزرگ نشده بود
اما……….


درست هفده سال پیش


معلم پرسیده بود:”
پدرت چه کاره است؟”

-

” چه
کاره؟!”

معلم خط کش را کف
دست چپ می زد :” یعنی روزها چه کار می کند؟”

-

” سرفه!”


مادر چارقد سر کرد


به کلاس برگشتم!


***

درست هفت روز پیش


مادر چهل بهار دیده بود !

مادر بزرگ نشده بود
اما …..


آخرین النگویش …..اکسیژن

درست همین
دیشب…..


ما دو نفر شدیم ……


مادر و من!



پ.ن:این شعر را 3
ماه پیش نوشته بودم!وقتی در رادیو گیلان می خواندمش بدجور بغضم گرفته بود!!تنها
کاری بوده که بارها برایش گریسته ام!!!