شاسوسا شبیه تاریک من

وبسایت رسمی مجتبا تقوی زاد

خاطرات یک نوزاد 23 ساله (10)

در تاریخ: June 19, 2007

سرم را توی دست هام
پنهان کرده بودم !!تمام تنم داغ بود!سرخ شده بودم و تمام استخوان هام درد می کرد!هر
چند دقیقه تمام هلِ و هوله هایی که این چند روز خورده بودم را بالا می آورم!

گابریل عین خیالش
نبود!نشسته بود، آلو بخارا می خورد و بازی بایرن مونیخ و چلسی را نگاه می کرد!بالشش
را بغل کرده بود و هر از چند گاهی پنجه هایش را به تن بالش فرو می کرد!

اگر فرشته مرگ هم
شانه ام را نوازش می کرد برایش مهم نبود!شاید مهمترین مساله این بود که باید به
خاطر بالاک طرفدار چلسی باشد یا طرفدار بایرن مونیخ؟! به یقین این موضع مهمتر از
سلامتی روحی و جسمی من بود!

فریاد زدم :« آخه
رفیق نا حسابی ….من دارم می میرم ……….!»

نگاهش را از روی
تلویزیون بر نمی داشت …..شاید فکر می کرد توی ” آریانس آرنا” نشسته ……«خود
کرده را تدبیر نیست …..»

لجم در آمده
بود…..دوباره دویدم سمت دستشویی!!!هر بار احساس می کردم که ایندفعه دلی ، جگری
….چیزی را بالا خواهم آورد …..آمدم بیرون و به ستون وسط پذیرایی تکیه دادم
……«وقتی خدا هم فراموشم کند …..از توی ِ عوضی چا انتظاری می ره ؟!»

تقصیر خودم بود
….اینقدر فحشش داده بودم که دیگر نسبت به فحش هام مقاوم شده بود!….دیگر فحش ها
کارگر نبود….!!ککش هم نمی گزید…..

صدای تلویزیون را
بلندتر کرد …..انگار من صدای جارو برقی بودم!!!

«آخه مرتیکه مگه من
چم بود؟! اصلا خدا چرا باهام لج کرده؟!…خدا چرا پاشو کرده تو کفش من گابریل
؟؟؟؟؟»

نگاهم نمی کرد
…..کاش اسم من هم بالاک بود ….شاید خدا که نه! ولی این گابریل زبان نفهم نگاهم
می کرد!

«هوی گابریل با
توام ….آخه چرا نگاشو دزدید؟!اصلا چرا رفت؟!اصلا چرا وقتی صداش کردم جوابمو
نداد؟!آخه مگه من چم بود؟!….من که ….لعنت …. لعنت به من …..لعنت به من
…..آخه پس کجاست این خدا؟؟….ها….؟! کجاست گابریل؟!»

لعنت به این فوتبل
…چشمش را از بازی نمی گیرد ….لبخند مسخره ای می زند….می خواهد تمام بنیان های
فکری ام را زیر دندان های کج و کوله اش له کند …..«خدا درست توی پاهای بالاکه
…..توی فریادهای احمقانه مورینیو……توی ….توی لرزه های دل همه ی این
تماشاگرا …..توی ….توی تکه پاره های قلب تو …..»

پ.ن.مربوط:تَذِلُّ
الاُمُور ِ لِلمَقادیر ِ ، حَتَّی یَکُونَ الخَتفُ فِی التَّدبِیر ِ «نهج البلاغه –
حکمت 16»

غیر مربوط :

پ.ن . 1 :مَولایَ
یا مَولای اَنتَ الّدلیلُ  و اَنا المَتَحَیِّر وَ هَل یَرحَمُ ……….می دانی
فقط همین بند ها این مدت زنده ام نگاه داشت؟!

پ.ن.2:دلم می خواست
حتی به سوسک ها هم دشنام بدهم!خودم را می شناسم ….دیر عصبانی می شوم اما وقتی
عصبانی شوم سخت آبی خاموشم می کند !!!

پ.ن.3: پرسیدی خدا
کجاست؟ گفتم : توی دل آدم ها ….پرسیدی: دلی که بشکند، خدایش چه می شود؟ گفتم
درمان هر دردی توی همان درد مستتر است ……گفتی قبول ندارم ….راستش را بخواهی
توی روزهایی که خودم خدایم را گم کرده ام ، جواب دادن به این سوال ها وحشتناک بود
…..!

پ.ن.4: اگر دلتنگی
های قد بکشند سمت آسمان ، اما به آسمان هم برای فریاد اعتماد نداشته باشم تکلیف
چیست؟!

پ.ن.5: گفتی شاعر
ها دم دمی اند!!!پایدار نمی مانند در دوستی هاشان ….ما حجت تمام کردیم ….حالا
یا شاعر نبودیم یا شما اشتباه می کردید ….ماندیم ….سوختیم اما ……..نمی
خواهید خاکستر این جسد را تحویل خانواده اش دهید؟!

پ.ن.6: از آن وقت
هاییست که دلم می خواهد کوله ام را بردارم و بزنیم به جنگل ….جایی که هیچ کس
سراغمان نیاید! هیچ کس به یادمان نیاورد ! یعنی مجبور نباشد به یادمان بیاورد !!می
خواهم به خدا از دست خودم استراحت بدهم ….

پ.ن.7: ساده نبود
گذشتن از تو برام ….« دلم می خواست این ترانه را همراه خواندن این پست با صدای
حامی می شنیدید!»

پ.ن.8: صفحه درباره
خودم برای این به وبلاگ اضافه شد که خیلی سوال ها قبل از این که پرسیده شوند جواب
شان آماده باشد ….لطفا دیگر نامه برقی نفرستید …نیازی نیست بیشتر از این بدانید
در مورد یک آدم به شدت عادی ….یک نفر که هر روز از کنارتان رد می شود!

پ.ن.9: هنوز چسب
روی دهانم هست و اینقدر حرف زده ام!

13 دیدگاه نوشته شده است! »

  1. نيلوفر در 07/06/19
    گفت:

    دشمنات خجالت بكشن برادر …

  2. لی لا در 07/06/19
    گفت:

    دلم خواست دانه دانه پنجولهای گابریل را بکنم… آدمهای گنده چقدر چشمشان دنبال یک توپ دو دو می زند آخر ! حالا اوباش فرشته هم سه پیچ شدند :)
    خدا دور نیست … راستش مشکل این است که زیادی نزدیک است …
    تو سهم خودت را می توانی از خودت بگیری اما سهم ما را نه… حق الناس میکنی اخوی؟
    قشنگتر شد با این قالب … مبارک است.
    دلت دریائی بشود برادر، فدای سرت تمام نبودن های عالم. تو وسیعی و مهربان.
    خوب بمان بی زحمت ، باهات کار داری حالا حالا ها :) نذرت کرده ام مجتبی… نذر کردم تو را به آن مناجاتها.

  3. هوم … گابریل نداند خدا کجاست یحتمل مایکل می داند و شاید هم اسرافیل!!!… اینها از تراوشات ذهن خسته اتان است یا رونوشت از نوشته جات دیگران؟! هر چه باشد … هو!

  4. فائزه در 07/06/20
    گفت:

    پرسیدی خدا کجاست؟ گفتم : توی دل آدم ها ….پرسیدی: دلی که بشکند، خدایش چه می شود؟ گفتم درمان هر دردی توی همان درد مستتر است ……گفتی قبول ندارم ….راستش را بخواهی توی روزهایی که خودم خدایم را گم کرده ام ، جواب دادن به این سوال ها وحشتناک بود …..!
    ……………………………………
    اين رو با تمام وجود دركيدم …تو اون لحظه دوست داشتم يكي جواب منو بده اما كسي نيومد و من طبق معمول دست روي گلوم گذاشتم و سعي كردم فكر كنم اينجاست ! هر چند يه بغض لعنتي جاش رو تنگ كرده باشه !

  5. فائزه در 07/06/20
    گفت:

    مولاي يا مولاي انت الغني و انا الفقير وهل يرحم الفقير…

  6. فائزه در 07/06/20
    گفت:

    در آيينه مجتبي تان را هم خوانديم …دوره كودكي همه مان مثل هم گذشته …آدم چيزي /كسي را داشته باشد و انگار كه نيست …فكر مي كردم هيچ كس جز خودم معني اين جمله را نمي فهمد …خيلي وقت ها به زبان هم آورده بودمش عينا همين كلمات را اما هيچ كس دور و برم نفهميده بود يعني چي !

  7. فائزه در 07/06/20
    گفت:

    پي نوشت 5 ام تان هم تنها بايد گفت : وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه در طريقت ما كافريست رنجيدن …

  8. بوي آشنا مي آيد در اين حوالي اخوي!

  9. تلخابه در 07/06/20
    گفت:

    این شد یه چیزی
    حالا خوشکل شد .فعلا خسته ام می رم و بعدا نظر می دم .کلا خوبی ؟

  10. Heaven Searcher در 07/06/24
    گفت:

    ساده نبود گذشتن برام

  11. مسعود در 07/06/26
    گفت:

    سلام رفيق…ميخواستم امروز برات زنگ بزنم امكا پشيمون شدم….. چون يه كاري پيش اومدي ديگه نشد…. اما برسيم به اصلا موضوع تو مگه فضولي من پي نوشت ميزارم يا نميزارم؟ اصلا فك ميكنم تو فضول كامنتاي مردمي…كي بهت گفت از طرف دختر عموم جواب كامنتم رو بدي؟؟؟ هان؟؟؟ حالا چون رفيق قديميه مني ميبخشمت…حالا جدا از شوخي حق با تويه…ولي غير تو هركي اومده و اون نوشته ها رو به من نسبت داده بهش گفتم كه از من نيستو از فلانيه…بسه ديگه پر رو ميشي… سلام برسون.

  12. ari در 07/06/28
    گفت:

    چرا اینقدر سیاه………. درآینه مجتبی خیلی باحال بود ….فعلا بای بای تا بیام رشت (یکی دو روز دیگه)…

  13. فائزه در 07/06/28
    گفت:

    آدما اسیر خواسته های خودشونن…..این همه عذاب هم به خاطر همینه….هنوز نفهمیدن به اونی که دارن استحقاقی ندارند یعنی چه!منم نفهمیدم….ولی امیدوارم بفهمم تا هم خودمو کمتر اذیت کنم هم خودمو.خدا که بزرگتر از اونیه که من اذیتش کنم!!
    من حق آتیش زدن کسی رو ندارم.نوشته هامم همین طور.اینو وقتی می فهمم که نظرای شما آتیشمو دو چندان می کنه.می بینی دلم طاقت نمی یاره!
    این روزا آتیش هر کس برای خودش جهنمیه!
    آروم باش پسر….آروم باش