سرم را توی دست هام
پنهان کرده بودم !!تمام تنم داغ بود!سرخ شده بودم و تمام استخوان هام درد می کرد!هر
چند دقیقه تمام هلِ و هوله هایی که این چند روز خورده بودم را بالا می آورم!
گابریل عین خیالش
نبود!نشسته بود، آلو بخارا می خورد و بازی بایرن مونیخ و چلسی را نگاه می کرد!بالشش
را بغل کرده بود و هر از چند گاهی پنجه هایش را به تن بالش فرو می کرد!
اگر فرشته مرگ هم
شانه ام را نوازش می کرد برایش مهم نبود!شاید مهمترین مساله این بود که باید به
خاطر بالاک طرفدار چلسی باشد یا طرفدار بایرن مونیخ؟! به یقین این موضع مهمتر از
سلامتی روحی و جسمی من بود!
فریاد زدم :« آخه
رفیق نا حسابی ….من دارم می میرم ……….!»
نگاهش را از روی
تلویزیون بر نمی داشت …..شاید فکر می کرد توی ” آریانس آرنا” نشسته ……«خود
کرده را تدبیر نیست …..»
لجم در آمده
بود…..دوباره دویدم سمت دستشویی!!!هر بار احساس می کردم که ایندفعه دلی ، جگری
….چیزی را بالا خواهم آورد …..آمدم بیرون و به ستون وسط پذیرایی تکیه دادم
……«وقتی خدا هم فراموشم کند …..از توی ِ عوضی چا انتظاری می ره ؟!»
تقصیر خودم بود
….اینقدر فحشش داده بودم که دیگر نسبت به فحش هام مقاوم شده بود!….دیگر فحش ها
کارگر نبود….!!ککش هم نمی گزید…..
صدای تلویزیون را
بلندتر کرد …..انگار من صدای جارو برقی بودم!!!
«آخه مرتیکه مگه من
چم بود؟! اصلا خدا چرا باهام لج کرده؟!…خدا چرا پاشو کرده تو کفش من گابریل
؟؟؟؟؟»
نگاهم نمی کرد
…..کاش اسم من هم بالاک بود ….شاید خدا که نه! ولی این گابریل زبان نفهم نگاهم
می کرد!
«هوی گابریل با
توام ….آخه چرا نگاشو دزدید؟!اصلا چرا رفت؟!اصلا چرا وقتی صداش کردم جوابمو
نداد؟!آخه مگه من چم بود؟!….من که ….لعنت …. لعنت به من …..لعنت به من
…..آخه پس کجاست این خدا؟؟….ها….؟! کجاست گابریل؟!»
لعنت به این فوتبل
…چشمش را از بازی نمی گیرد ….لبخند مسخره ای می زند….می خواهد تمام بنیان های
فکری ام را زیر دندان های کج و کوله اش له کند …..«خدا درست توی پاهای بالاکه
…..توی فریادهای احمقانه مورینیو……توی ….توی لرزه های دل همه ی این
تماشاگرا …..توی ….توی تکه پاره های قلب تو …..»
پ.ن.مربوط:تَذِلُّ
الاُمُور ِ لِلمَقادیر ِ ، حَتَّی یَکُونَ الخَتفُ فِی التَّدبِیر ِ «نهج البلاغه –
حکمت 16»

غیر مربوط :
پ.ن . 1 :مَولایَ
یا مَولای اَنتَ الّدلیلُ و اَنا المَتَحَیِّر وَ هَل یَرحَمُ ……….می دانی
فقط همین بند ها این مدت زنده ام نگاه داشت؟!
پ.ن.2:دلم می خواست
حتی به سوسک ها هم دشنام بدهم!خودم را می شناسم ….دیر عصبانی می شوم اما وقتی
عصبانی شوم سخت آبی خاموشم می کند !!!
پ.ن.3: پرسیدی خدا
کجاست؟ گفتم : توی دل آدم ها ….پرسیدی: دلی که بشکند، خدایش چه می شود؟ گفتم
درمان هر دردی توی همان درد مستتر است ……گفتی قبول ندارم ….راستش را بخواهی
توی روزهایی که خودم خدایم را گم کرده ام ، جواب دادن به این سوال ها وحشتناک بود
…..!
پ.ن.4: اگر دلتنگی
های قد بکشند سمت آسمان ، اما به آسمان هم برای فریاد اعتماد نداشته باشم تکلیف
چیست؟!
پ.ن.5: گفتی شاعر
ها دم دمی اند!!!پایدار نمی مانند در دوستی هاشان ….ما حجت تمام کردیم ….حالا
یا شاعر نبودیم یا شما اشتباه می کردید ….ماندیم ….سوختیم اما ……..نمی
خواهید خاکستر این جسد را تحویل خانواده اش دهید؟!
پ.ن.6: از آن وقت
هاییست که دلم می خواهد کوله ام را بردارم و بزنیم به جنگل ….جایی که هیچ کس
سراغمان نیاید! هیچ کس به یادمان نیاورد ! یعنی مجبور نباشد به یادمان بیاورد !!می
خواهم به خدا از دست خودم استراحت بدهم ….
پ.ن.7: ساده نبود
گذشتن از تو برام ….« دلم می خواست این ترانه را همراه خواندن این پست با صدای
حامی می شنیدید!»
پ.ن.8: صفحه درباره
خودم برای این به وبلاگ اضافه شد که خیلی سوال ها قبل از این که پرسیده شوند جواب
شان آماده باشد ….لطفا دیگر نامه برقی نفرستید …نیازی نیست بیشتر از این بدانید
در مورد یک آدم به شدت عادی ….یک نفر که هر روز از کنارتان رد می شود!
پ.ن.9: هنوز چسب
روی دهانم هست و اینقدر حرف زده ام!