شاسوسا شبیه تاریک من

Just another WordPress weblog

خاطرات يك نوزاد 25 ساله (14)

در تاریخ: April 26, 2010

نشسته است و هي شلواركش را مي كشد پائين ، وقتي كه مي شاشد ، مي خندد و باز هم تكرار مي كند اين كار را.خاله براي دندان فشانم آوردش.از دم غروبي كه جشن تمام شده ، گابريل دست از سر اين عروسك بدبخت بر نمي دارد.گمانم مغز خاله ي ما و اين گابريل به يك اندازه جلبك طبيعي دارد و باقي محتوياتش هم كه اصولا هنوز كاربردشان كشف نشده است.نمي فهمم به چه مي خندد.اصلاً مگر شاشيدن خنده داره است؟گريه هم دارد تازه.آن اول اول ها كه حتي مي سوخت.الان هم كه نمي سوزد گريه دارد.آدم حوصله اش نمي كشد خب.
-    هوي گابريل به چي مي خندي؟
سرش را بر نمي گرداند نگاهم كند.يكبار ديگر شلوارك زرد عروسك را پائين مي كشد ، تا عروسك شروع كرد به شاشيدن ، قهقه مي زند.
-    جيش مي كنه!
يعني احمق انتظار داشت من با همين دو كلمه قانع شوم و بخندم همراهش؟
-    يعني تو هر وقت مي ري جيش كني ، مي خندي؟
برگشت و نگاهم كرد.از آن نگاه هاي احمق هميشگي كه وسوسه ام مي كند آن چشم هاي تيله اي مشكي اش را از حدقه دربياورم.يك كلمه حرف نمي زد و فقط نگاهم مي كرد.
-    با تو ام ها گابريل…كري؟مي گم تو هر وقت مي ري جيش كني مي خندي؟!
باز هم عين ميمون پس سرش را با چهار انگشت دست راست خاراند.چشمهاش را گرد كرد.
-    زندگي خنديدن به چيزايي كه عقل مي گه خنده دار نيستن و گريه كردن براي چيزايي كه عقل مي گه گريه دار نيستن!
پ.ن: ‹گفت:همه يك بيماري داريم ،چون بيماري يكي بود، دارو يكي باشد. جمله بيماري غفلت داريم ، بيائيد تا بيدار شويم.› شيخ ابوالحسن خرقاني

+ قصه اين ترانه با يك شوخي شروع شد و شوخي شوخي “زندوني”ساخته شد.صداي مهدي ميركريم پور ترانه ام را اجرا كرد. دانلود كنيد

خاطرات نوزاد 25 ساله-13

در تاریخ: April 14, 2010

پيش نوشت :آن ها كه از قديم ترها وبلاگم را مي خوانند ، گابريل و نوزاد را خوب مي شناسند.چقدر خوشحالم كه باز به دنيا آمده اند.دوستان جديدتر هم لطفا انتظار نثري فاخر از اين پست ها نداشته باشند.واگويه هاي كودكانه ي(حس و نه زبان كودكانه) اين دست پست هابه همين بكارتشان خوشند.

فروردين سال اژدها
نه اينكه ترسيده باشم ها ، نه!بار اولم كه نيست.اما كمي استرس دارم.حالا معادل فارسي اش را نمي دانم ولي از همان حس  هاي مگويي كه هر وقت مادر اسمي برايشان پيدا نمي كند مي گويد “استرس دارم”، از همان ها دارم.گابريل اما طبق معمول عين خيالش نبود.مثل چهارپايان نجيب كه جز غريزه شان به هيچ چيز ديگري توجه نمي كنند ، سر جايش ميخ نشسته بود.من هم بايد به غريزه ي اين چهارپامغز لعنتي ايمان مي آوردم و بي خيال مي شدم.اگر قرار بود اتفاقي بيفتد بي گمان شست اين چهارپامغز خيلي زودتر از من خبردار مي شد.معلوم نبود چه وردي خوانده بود كه خودش را در رديف 3 تايي جا كرده بود كنار مامان و بابا ، من هم تنهايي در رديف دوتايي نشسته بودم.
-گابريل ….گابريل …..هوي گابريل ، با تو ام.
-چته نوزاد؟؟الانم كه قدرتيِ خدا افتادي تو رديف اونوري دست از سر كچل من بر نمي داري؟!
-خف بابا ….مي گما من چرا هميشه تنهام؟
باز فرمان هاي عجيب و غريب از مغز چهارپايي اش صادر شد و تنها لبخند زد.اين بشر فقط براي رژه رفتن روي اعصاب من آفريده شده ، با آن لبخند هاي احمقانه كه جواب نصف سوال هايم است.
تشريفات معمول پرواز و بحث ماسك اكسيژن و درب هاي خروج كه تمام شد ، جواب يكي از سوال هايم را گرفتم.فاصله من تا گابريل و پدر و مادر به خاطر اين خانم قد بلند سورمه اي پوش ، با چشماني كه دورش كاملا سياه است و هنوز رد تيغ جراح كناره پره هاي بيني اش خودنمايي مي كند بود.صندلي 15B مال اين خانم است كه تا همين چند لحظه پيش كار هر روزه اش را تكرار و با ماسك اكسيژن بازي مي كرد.
-اگه سقوط كنه چي ميشه؟
زن با تعجب نگاهم كرد.از درست بسته شدن كمربندش مطمئن نشده بود كه مبهوت توي چشمهام نگاه مي كرد.گابريل پشت سر زنك انگشتان شستش را گذاشته بود سر سوراخ گوشش و زبانش را تا جايي كه راه داشت  ، بيرون آورده بود.
-اگه سقوط كنه چي مي شه؟
گوشه بيني اش را با انگشت ميانه و اشاره دست راست خاراند.
-هيچي ! پودر مي شيم.هيچي ازمون باقي نمي مونه.
-اونوقت همه به هم قاطي مي شيم .پس ديگه تنها نمي شيم اونوقت؟
هواپيما از روي باند كنده شد.زن نفس عميقي كشيد و چشمانش را بست.گابريل نگاهم مي كرد و باز آن لبخند لعنتي روي صورتش بود.كمربندش را باز كرد.برگشت و زل زد توي چشمهام.
-اگه يكي باشه و هِي بگه نيستم ،نيستم ، اون وقت اگه پودرم شده باشي با هيچ پودر ديگه اي قاطي نمي شي!با هيچ آبي شسته نمي شي!!به هيچ كوهي نمي چسبي!حتي اگه پودر شده باشي هم تنهايي.
رفت.گابريل لبخند زد.دلم مي خواست لب هايش را با نخ و سوزن بدوزم كه اينقدر اين لبخند مسخره را تحويلم ندهد.
-گابريل اين چي مي گفت؟؟
باز هم اين چهارپا مغز لبخند زد :”گفت:هركه سفر زمين كند پاي آبله شود و هركه سفر آسمان كند دل آبله شود”*
*شيخ ابوالحسن خرقاني
پس نوشت 1: بعد از مدت ها باز كردن اين خانه سخت بود.عين دري قديمي كه زنگار زده باشد و به زور وا شود.از عليهاي عزيز ممنونم كه ياري ام كرد.
پس نوشت 2:و چه كسي مي تواند خوشحالي اش را از ديدن مستقبلي در فرودگاه ، ترمينال ، ايستگاه قطار و ….پنهان كند؟؟
پس نوشت 3 : لذت كشف مكان هاي ناشناخته ، از بزرگترين لذائذ بشري است.

خاطرات یک نوزاد 23 ساله (11)

در تاریخ: July 30, 2008

کز کرده ام کنجی اتاق و با دو قلوه سنگ بازی می کنم!نور اتاق کمتر از آن است که کسی ببیندم!اینگونه خیلی راحت ترم!حوصله هیچ بنی بشیری را ندارم!توی دست هام رعشه افتاده و صدای به هم خوردن قلوه سنگ ها دندان قروچه ام را بیشتر می کند!
صدای گابریل توی خانه می پیچد!
-”زلفت چو افشان می کنی ….ما را پریشان می کنی ….آخر من از گیسوی تو ….خود را بیاویزم به دار”
هر لحظه صداش گام بالاتری بر می دارد و من دندان قروچه ام بیشتر می شود.دلم می خواهد تک تک موهاش را بکنم دختره ی پر رو را ….ببین چه دلی از گابریل من برده …..خودم را جمع تر می کنم کنج اتاق ….می ترسم …..از روبرو شدن با گابریل می ترسم ….
-فریاد می زند:”معشوقه ای بی بند وبار …..با عشوه های بیشمار ….هم کرده یاران را ملول …..هم برده از دل ها قرار…..”
بی قرار کرده گابریل مرا …..هر چه خودم را جمع تر می کردم صدا به من نزدیک تر می شد…..انگار نوری گابریل را طرف من می کشید….شاید یک نور سبز فسفری…..
-نوزاد…..نوزاد کجایی با تو ام؟!!! اهوی….
گابریل روبرویم نشسته بود ….اینقدر غرق تفکراتم بودم که متوجه آمدنش نشدم!با انگشت های کوچکش اشک هام را پاک کرد….
-چته پسر؟!!
*آخه خره….چرا رفتی دنبال این دختره؟؟؟….آخه این دختره……….
حرفم را برید ….دستش را روی بینی اش گذاشت…..
-هیس!تو نمی شناسیش نوزاد….
پ.ن.1:اَحبِب حَبیبَکَ هَوناً مَا ، عَسَی اَن یَکُونَ بَغِیضَکَ یَوماً مَا،وَ اَبغِض بَغِیضَکَهَوناً مَا ، عَسَی اَن یَکونَ حَبِیبَکَ یَوماً مَا. (نهج البلاغه- حکمت 268)
پ.ن.2:سعی می کنم ساکت باشم در جایی که سکوتم آرامش را برای دیگران به ارمغان می آورد ….همیشه گوشت قربانی هستم!

خاطرات یک نوزاد 23 ساله (10)

در تاریخ: June 19, 2007

سرم را توی دست هام
پنهان کرده بودم !!تمام تنم داغ بود!سرخ شده بودم و تمام استخوان هام درد می کرد!هر
چند دقیقه تمام هلِ و هوله هایی که این چند روز خورده بودم را بالا می آورم!

گابریل عین خیالش
نبود!نشسته بود، آلو بخارا می خورد و بازی بایرن مونیخ و چلسی را نگاه می کرد!بالشش
را بغل کرده بود و هر از چند گاهی پنجه هایش را به تن بالش فرو می کرد!

اگر فرشته مرگ هم
شانه ام را نوازش می کرد برایش مهم نبود!شاید مهمترین مساله این بود که باید به
خاطر بالاک طرفدار چلسی باشد یا طرفدار بایرن مونیخ؟! به یقین این موضع مهمتر از
سلامتی روحی و جسمی من بود!

فریاد زدم :« آخه
رفیق نا حسابی ….من دارم می میرم ……….!»

نگاهش را از روی
تلویزیون بر نمی داشت …..شاید فکر می کرد توی ” آریانس آرنا” نشسته ……«خود
کرده را تدبیر نیست …..»

لجم در آمده
بود…..دوباره دویدم سمت دستشویی!!!هر بار احساس می کردم که ایندفعه دلی ، جگری
….چیزی را بالا خواهم آورد …..آمدم بیرون و به ستون وسط پذیرایی تکیه دادم
……«وقتی خدا هم فراموشم کند …..از توی ِ عوضی چا انتظاری می ره ؟!»

تقصیر خودم بود
….اینقدر فحشش داده بودم که دیگر نسبت به فحش هام مقاوم شده بود!….دیگر فحش ها
کارگر نبود….!!ککش هم نمی گزید…..

صدای تلویزیون را
بلندتر کرد …..انگار من صدای جارو برقی بودم!!!

«آخه مرتیکه مگه من
چم بود؟! اصلا خدا چرا باهام لج کرده؟!…خدا چرا پاشو کرده تو کفش من گابریل
؟؟؟؟؟»

نگاهم نمی کرد
…..کاش اسم من هم بالاک بود ….شاید خدا که نه! ولی این گابریل زبان نفهم نگاهم
می کرد!

«هوی گابریل با
توام ….آخه چرا نگاشو دزدید؟!اصلا چرا رفت؟!اصلا چرا وقتی صداش کردم جوابمو
نداد؟!آخه مگه من چم بود؟!….من که ….لعنت …. لعنت به من …..لعنت به من
…..آخه پس کجاست این خدا؟؟….ها….؟! کجاست گابریل؟!»

لعنت به این فوتبل
…چشمش را از بازی نمی گیرد ….لبخند مسخره ای می زند….می خواهد تمام بنیان های
فکری ام را زیر دندان های کج و کوله اش له کند …..«خدا درست توی پاهای بالاکه
…..توی فریادهای احمقانه مورینیو……توی ….توی لرزه های دل همه ی این
تماشاگرا …..توی ….توی تکه پاره های قلب تو …..»

پ.ن.مربوط:تَذِلُّ
الاُمُور ِ لِلمَقادیر ِ ، حَتَّی یَکُونَ الخَتفُ فِی التَّدبِیر ِ «نهج البلاغه –
حکمت 16»

غیر مربوط :

پ.ن . 1 :مَولایَ
یا مَولای اَنتَ الّدلیلُ  و اَنا المَتَحَیِّر وَ هَل یَرحَمُ ……….می دانی
فقط همین بند ها این مدت زنده ام نگاه داشت؟!

پ.ن.2:دلم می خواست
حتی به سوسک ها هم دشنام بدهم!خودم را می شناسم ….دیر عصبانی می شوم اما وقتی
عصبانی شوم سخت آبی خاموشم می کند !!!

پ.ن.3: پرسیدی خدا
کجاست؟ گفتم : توی دل آدم ها ….پرسیدی: دلی که بشکند، خدایش چه می شود؟ گفتم
درمان هر دردی توی همان درد مستتر است ……گفتی قبول ندارم ….راستش را بخواهی
توی روزهایی که خودم خدایم را گم کرده ام ، جواب دادن به این سوال ها وحشتناک بود
…..!

پ.ن.4: اگر دلتنگی
های قد بکشند سمت آسمان ، اما به آسمان هم برای فریاد اعتماد نداشته باشم تکلیف
چیست؟!

پ.ن.5: گفتی شاعر
ها دم دمی اند!!!پایدار نمی مانند در دوستی هاشان ….ما حجت تمام کردیم ….حالا
یا شاعر نبودیم یا شما اشتباه می کردید ….ماندیم ….سوختیم اما ……..نمی
خواهید خاکستر این جسد را تحویل خانواده اش دهید؟!

پ.ن.6: از آن وقت
هاییست که دلم می خواهد کوله ام را بردارم و بزنیم به جنگل ….جایی که هیچ کس
سراغمان نیاید! هیچ کس به یادمان نیاورد ! یعنی مجبور نباشد به یادمان بیاورد !!می
خواهم به خدا از دست خودم استراحت بدهم ….

پ.ن.7: ساده نبود
گذشتن از تو برام ….« دلم می خواست این ترانه را همراه خواندن این پست با صدای
حامی می شنیدید!»

پ.ن.8: صفحه درباره
خودم برای این به وبلاگ اضافه شد که خیلی سوال ها قبل از این که پرسیده شوند جواب
شان آماده باشد ….لطفا دیگر نامه برقی نفرستید …نیازی نیست بیشتر از این بدانید
در مورد یک آدم به شدت عادی ….یک نفر که هر روز از کنارتان رد می شود!

پ.ن.9: هنوز چسب
روی دهانم هست و اینقدر حرف زده ام!