شاسوسا شبیه تاریک من

وبسایت رسمی مجتبا تقوی زاد

قصه می گفت از آهوها

در تاریخ: January 23, 2012

کبوترها

از تنِ این کاغذ

دانه می چینند

من

پیراهنی کاغذی می پوشم

و برای ابرهایی که زیارت نامه می خوانند

استخاره می گیرم

دیشب

درختی نقاره می زد

و کودکی

برای کبوترها قصه می گفت

و چه اندازه تنم مرداب است…!

در تاریخ: January 16, 2012

پيراهنم

بوي ماهي هاي مرده مي دهد

وقتي

از لباس شويي در مي آيد

سهم من از اقيانوس اما

بركه اي كوچك

كه پشت زمينه ي مونيتورم است!

غمگین تر از

پسربچه ای که

صدای قارقار کلاغ ها را می شمارد

صبحی سرد در پاییز

یا

مردی که شب ها

تمرینِ لبخند می کند

در آینه ی دستشویی عمومی پارک

به میزم چسبیده ام

و برای مقام عالی چشمانت

که آخر نفهمیدم

مادرت

از کدام خواب رنگی دزدیدشان

نامه می نویسم!

-         این شعر من است، پس حق دارم کفش هایم را بکنم ، روی سرامیک سردش روزنامه پهن کنم و تا می توانم تخمه آفتابگردان بشکنم. همین من که مجتبا تقوی زاد هستم و اندکی بیش از بیست و هفت سال دارم و بیرون از خانه مهندس صدایم می کنند و بعضی ها هم توی دلشان گاگول. خبر دارم بعضی دیگر هم ، واژه های بدتری به کار می برند که نمی شود در ساحت شعر بیانشان کرد-

سرد است

و

این برجک نگهبانی دیگر جای یادگاری نوشتن ندارد

دامنت را نتکان

گنجشک ها گرسنه می مانند

آقای رییس

گیلاس ها

از دیوار خانه ی هیچ کس بالا نرفتند

تنها

در چند فیلم کوتاه صد ثانیه ای بازی کردند

آقای رییس

من گرسنه بودم

به خدا گواهینامه ی پایه ی دوم رانندگی با باد را دارم!

آقای رییس

گیلاس ها

از دیوارهای خانه ی هیچ کس بالا نرفتند

اما چیزی از من دزدیده اند که …

-         من مجتبا تقوی زاد هستم. یک کتاب شعر مزخرف دارم که هنوز چند ده جلدش یک گوشه افتاده و خاک می خورد و ناشر خیالش از بابت سود کارش راحت است. من توی همین سطور سانتی مانتال بی معنی تعریف می شوم و به هیچ کس اجازه نمی دهم چیزی را از من بدزدد ، جز تو …-

سرد است

و آخر

این کاغذ

توی پیت حلبی سیاه

منفجر می شود

یاد گرفته ام

گرم شوم و صدای قارقار کلاغ ها را بشمارم

تا وقتی پست را تحویل می دهم

بتوانم لبخند بزنم!

باغ ماهی

در تاریخ: April 18, 2011

پای بنفشه ها
گوسفندی قربانی کرده اند
سرمان را به دستمالی سفید بسته ایم
و نقشه های جغرافی را روی بند رخت خشک کرده ایم

دیشب
شکوفه های سیب
از دیوار خانه مان بالا آمدند
و پای اخبار تلویزیون گریه کردند
بهارنارنج ها
با نوحه های عربی سینه زدند
و آلوچه ها
برای هم هایکو خواندند
«نی نی مُد»
دختر عمه ی دو ساله ام بغض کرد
بر چشم بد لعنت
یادم بیاور اسپند دود کنم

قمری ها زمستان به «بم» کوچ می کنند
بهار به «رودبار»
دانشمندان ثابت کرده اند :« قمری ها عاشق سواحل فوکوشیما هستند!»

پیرزن توی زنبیلش دو کیسه شیر داشت
یک بربری داغ
کودکی چشمانش را بست و پستان های مادرش را گاز گرفت

در خبرها آمده بود :« باید از هسته ها ترسید!»
تمام جالیز ها امسال
ماهی می دهند!

بهار

در تاریخ: March 23, 2011

چادر نماز
روی سرت شکوفه می دهد
روزی 5 بار بهار می آید
می دانستی؟!