قصه می گفت از آهوها
کبوترها
از تنِ این کاغذ
دانه می چینند
من
پیراهنی کاغذی می پوشم
و برای ابرهایی که زیارت نامه می خوانند
استخاره می گیرم
دیشب
درختی نقاره می زد
و کودکی
برای کبوترها قصه می گفت
وبسایت رسمی مجتبا تقوی زاد
کبوترها
از تنِ این کاغذ
دانه می چینند
من
پیراهنی کاغذی می پوشم
و برای ابرهایی که زیارت نامه می خوانند
استخاره می گیرم
دیشب
درختی نقاره می زد
و کودکی
برای کبوترها قصه می گفت
پيراهنم
بوي ماهي هاي مرده مي دهد
وقتي
از لباس شويي در مي آيد
سهم من از اقيانوس اما
بركه اي كوچك
كه پشت زمينه ي مونيتورم است!
غمگین تر از
پسربچه ای که
صدای قارقار کلاغ ها را می شمارد
صبحی سرد در پاییز
یا
مردی که شب ها
تمرینِ لبخند می کند
در آینه ی دستشویی عمومی پارک
به میزم چسبیده ام
و برای مقام عالی چشمانت
که آخر نفهمیدم
مادرت
از کدام خواب رنگی دزدیدشان
نامه می نویسم!
- این شعر من است، پس حق دارم کفش هایم را بکنم ، روی سرامیک سردش روزنامه پهن کنم و تا می توانم تخمه آفتابگردان بشکنم. همین من که مجتبا تقوی زاد هستم و اندکی بیش از بیست و هفت سال دارم و بیرون از خانه مهندس صدایم می کنند و بعضی ها هم توی دلشان گاگول. خبر دارم بعضی دیگر هم ، واژه های بدتری به کار می برند که نمی شود در ساحت شعر بیانشان کرد-
سرد است
و
این برجک نگهبانی دیگر جای یادگاری نوشتن ندارد
دامنت را نتکان
گنجشک ها گرسنه می مانند
آقای رییس
گیلاس ها
از دیوار خانه ی هیچ کس بالا نرفتند
تنها
در چند فیلم کوتاه صد ثانیه ای بازی کردند
آقای رییس
من گرسنه بودم
به خدا گواهینامه ی پایه ی دوم رانندگی با باد را دارم!
آقای رییس
گیلاس ها
از دیوارهای خانه ی هیچ کس بالا نرفتند
اما چیزی از من دزدیده اند که …
- من مجتبا تقوی زاد هستم. یک کتاب شعر مزخرف دارم که هنوز چند ده جلدش یک گوشه افتاده و خاک می خورد و ناشر خیالش از بابت سود کارش راحت است. من توی همین سطور سانتی مانتال بی معنی تعریف می شوم و به هیچ کس اجازه نمی دهم چیزی را از من بدزدد ، جز تو …-
سرد است
و آخر
این کاغذ
توی پیت حلبی سیاه
منفجر می شود
یاد گرفته ام
گرم شوم و صدای قارقار کلاغ ها را بشمارم
تا وقتی پست را تحویل می دهم
بتوانم لبخند بزنم!
پای بنفشه ها
گوسفندی قربانی کرده اند
سرمان را به دستمالی سفید بسته ایم
و نقشه های جغرافی را روی بند رخت خشک کرده ایم
دیشب
شکوفه های سیب
از دیوار خانه مان بالا آمدند
و پای اخبار تلویزیون گریه کردند
بهارنارنج ها
با نوحه های عربی سینه زدند
و آلوچه ها
برای هم هایکو خواندند
«نی نی مُد»
دختر عمه ی دو ساله ام بغض کرد
بر چشم بد لعنت
یادم بیاور اسپند دود کنم
قمری ها زمستان به «بم» کوچ می کنند
بهار به «رودبار»
دانشمندان ثابت کرده اند :« قمری ها عاشق سواحل فوکوشیما هستند!»
پیرزن توی زنبیلش دو کیسه شیر داشت
یک بربری داغ
کودکی چشمانش را بست و پستان های مادرش را گاز گرفت
در خبرها آمده بود :« باید از هسته ها ترسید!»
تمام جالیز ها امسال
ماهی می دهند!
چادر نماز
روی سرت شکوفه می دهد
روزی 5 بار بهار می آید
می دانستی؟!