یقهی ماه را
چسبیده
ابر!
و به صورتش
سیلی می زند
باران
که شراب خورده
و ناخنهایش را میکشد
خورشید!
دکتر
که چیچیفن نوشت ، نه!
اما مادربزرگم گفت :
« ره! مایِ نگا نواکودن!»
شکایتنامهای نوشتم
و باران را…
پدربزرگم گفت:« برکت خدایه ، ره!»
و من
به باران آخر شهریور فکر کردم
وقتی تمام محصول یوسف را برد!
به پدرام رضاییزادهی عزیزم
هرچه صدا زد
نیامد
خدا را
در ترافیک پنج عصر بزرگراه چمران گم کرده بود!
+اصل این شعر چیز دیگری بود که شاید برای خودِ پدرام خواندم. راست گفته بود :شاعران بندگان شیطانند!
رگم را كه مي زنم
شعرهاي خوني
روي كاغذ مي ريزند
دست مي زنند
لبخند مي زنند
و شايد
به احترامم برخيزند
شايد هم
پيرمردي
براي اهداي تنديس به جنازه ام
روي سن بيايد
شب كه مي شود
همه به خانه مي روند
و شعرهايم را
براي هم پيامك مي كنند
من اما
روي صحنه
به مردن ادامه مي دهم
و فكر مي كنم
طنين نام تو
چقدر به موسيقي نبضم مي آيد!
تا روز هفتم صبر می کنم
دنبال هیچ صنعت ادبی نمی گردم
آخر
وقتی از تو حرف می زنم
درختان شکوفه می دهند
گنجشک ها آواز می خوانند
و چترها عاشق می شوند!
جایی نوشته بود:
شاعرها نسبت دوری با خدا دارند!
میخواستم رنگین کمان باشم
اما روبانی دو رو شدم
که به هر مناسبتی رنگ عوض می کند!