ديوانگي
از نردبان سینه ام بالا می رود
تا گلویم را بفشارد
خاطره هایت!
من پسر بچه غمگینی هستم
که دل خوشی از توپ بازی ندارد!
هوای خاله بازی دارد!
و هوای تو
که موهایت را
تازه چتری زده بودی
مبادا باران خیسمان کند
از نردبان سینه ام بالا می رود
تا گلویم را بفشارد
خاطره هایت!
و من سرخ شوم مدام
مثل یک پرسپولیسی دو آتشه
که دیدن سلطانش را
از نان شب واجب تر می داند!
و من سرخ شوم مدام
و خونم که سرشار از گلبول های قرمز خاطرات توست
جریان آشفته بگیرد!
فشار هیدرو استاتیکی روی دیواره ی رگ ها…
…می شکند
کاخ آروزهایم از ریشه!
و خاطره هایت خفه ام کند
و تو آسوده بنشینی و دعا کنی
قرص هایم را سر وقت بخورم
تا از دوری ات دیوانه نشوم!
و پدر سرفه های را
بپاشد توی صورتم
و مادر
چشمهایش را بدزدد از من
مبادا غم هاشان را بشمارم!
جوانان محل دوری کنند
که این جذام لعنتی دامن گیرشان نشود!
و کودکان کوچه
به سنگ ریزه های حماقت مادرانشان هدفم بگیرند!
نترس
هنوز قرص هایم را سر وقت می خورم!
و به کسی نمی گویم قدت از من بلندتر بود!
آهوهای رمیده از چشمانت را
روزی صیادی از پای در خواهد آورد!
و من
پلنگ پیری می شوم
که هر شب توی ماه می بینم
چه لذتی می برد صیاد
از طعم آهوی تنت
و پیرتر می شوم!
حالا مومن تر شده ام
برای نفس کشیدنم هم استخاره می کنم
چند متری تمام دو راهی عالم دور می زنم!
که از هر راه بروم گوشت قربانی می شوم!
و خواجه عجیب دلش خوش است
« دوش گفتم بگند لعل لبش چاره من
هاتف غیب ندا داد که آری بکند»
و من از خنده ریسه می روم
و کودکان کوچه
به سنگ ریزه های حماقت مادرانشان هدفم می گیرند!
و امروز نمی دانم چندم مارس سال 2009 میلادی
صفحه ای قدیمی می خواند :
« ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار
ای دل به چشمون غزلخون می رسی خودتو نگه دار!»
و انگار دانشمندان ایرانی
تازگی ها
ترمز دل ساخته اند!
پس « ما می توانیم»!
و شاید هم « ما هستیم»!
شعارهای اپوزیسیون های مخالف نظام را
با خس خس سینه ی پدرم تطبیق می دهم!
سرم سوت…
سوت…
« بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی!»
بابا بزرگ تو را جان سیبیل هایت ساکت!
از رشت تا دمش می ترسم
اصلاً از ولیعصر…
از انقلاب
می ترسم!
از هر چه که عطر تو را دارد
دوز قرص هایم بالاتر هم که بروند توفیری نمی کند!
عطرت مستم می کند!
و کودکان کوچه
به سنگ ریزه های حماقت مادرانشان هدفم می گیرند!
پنج شنبه 22/12/87
ساعت 3:45 نیمه شب
پ.ن: می دانم این سطور شعر نیستند.کنار بستر بابا در روزهای بدی نوشتمشان.با این که شعر نیست اما دوستش دارم حتا اگر تلخ باشد. شاید گوشه ای از حال این روزهایم باشد.


