شاسوسا شبیه تاریک من

وبسایت رسمی مجتبا تقوی زاد

باران

در تاریخ: May 12, 2012

یقه‌ی ماه را

چسبیده

ابر!

و به صورت‌ش

سیلی می زند

باران

که شراب خورده

و ناخن‌هایش را می‌کشد

خورشید!

دکتر

که چی‌چی‌فن نوشت ، نه!

اما مادربزرگم گفت :

« ره! مایِ نگا نواکودن!»

شکایت‌نامه‌ای نوشتم

و باران را…

پدربزرگم گفت:« برکت خدایه ، ره!»

و من

به باران آخر شهریور فکر کردم

وقتی تمام محصول یوسف را برد!

تهران

در تاریخ: April 28, 2012

به پدرام رضایی‌زاده‌ی عزیزم

هرچه صدا زد
نیامد
خدا را
در ترافیک پنج عصر بزرگراه چمران گم کرده بود!

+اصل این شعر چیز دیگری بود که شاید برای خودِ پدرام خواندم. راست گفته بود :شاعران بندگان شیطانند!

سرِ زایمان بود که مُرد!

در تاریخ: March 11, 2012

رگم را كه مي زنم
شعرهاي خوني
روي كاغذ مي ريزند

دست مي زنند
لبخند مي زنند
و شايد
به احترامم برخيزند

شايد هم
پيرمردي
براي اهداي تنديس به جنازه ام
روي سن بيايد

شب كه مي شود
همه به خانه مي روند
و شعرهايم را
براي هم پيامك مي كنند

من اما
روي صحنه
به مردن ادامه مي دهم
و فكر مي كنم
طنين نام تو
چقدر به موسيقي نبضم مي آيد!

روزی فامیل خدا بودم!

در تاریخ: March 7, 2012

تا روز هفتم صبر می کنم
دنبال هیچ صنعت ادبی نمی گردم
آخر
وقتی از تو حرف می زنم
درختان شکوفه می دهند
گنجشک ها آواز می خوانند
و چترها عاشق می شوند!
جایی نوشته بود:
شاعرها نسبت دوری با خدا دارند!

روبان

در تاریخ: March 2, 2012

میخواستم رنگین کمان باشم
اما روبانی دو رو شدم
که به هر مناسبتی رنگ عوض می کند!