شاسوسا شبیه تاریک من

وبسایت رسمی مجتبا تقوی زاد

آقا دار

در تاریخ: February 22, 2012

« قوم نوح را چون پیامبران را تکذیب کردند غرقه کردیم و آن ها را برای مردم عبرتی ساختیم و برای ستمکاران عذابی دردآور آماده کرده ایم. و عاد را و ثمود را و اصحاب رَسّ را و نسل های بسیاری را که میان آن ها بودند.»

آیات 37 و 38 سوره ی فرقان

« در کتاب عُیون از ابولصّلت هروی روایت کرده اند که امیرالمونین (ع) در حدیثی فرمودند : اصحاب رَسّ مردمی بودند که درخت صنوبری را می پرستیدند و نام آن را « شاه درخت» نهاده بودند.»

1.

قهوه‌خانه پر بود از دود سیگار. پیرمردی زمزمه کرد: « جعفر می‌گفت: شفا گرفته.الآنه راحت راه می‌ره.» کبلایی قاسم چای را در نعلبکی ریخت و آب زیر استکان را با لبه‌‌ی نعلبکی گرفت.قندی در چای زد و نعلبکی را به لب‌هایش نزدیک کرد. قهوه‌چی که نوک سیبیلش را به دندان گرفته بود ، گفت :« از کجا معلوم کار اون باشه؟مگه چند وقت پیش نبرده بودش پابوس امام رضا؟شاید آقا شفا داده.»

کبلایی قاسم ساعت جیبی‌اش را از جلیقه درآورد و نگاه کرد:« چیزی تا اذان نماند،خدا می‌دانه،بلکه راست بگه. نمی‌شه دروغش کرد همین جور. می‌گه از وقتی از پابوس آقا آمده ، دختره روزها ، می‌رفته پای دار می‌خوابیده.»

« ما که اصلا نفهمیدیم چه بلایی سرش آمد که چلاق شد! نه افتاد،نه چوب خورد. شب خوابید ، صبح راه نرفت.خدا می‌دانه.»

قهوه‌چی قلیان را روی میز پیرمردی گذاشت و فوتی به زغال بور شده کرد:« من که می‌گم دکان بازاره.آخه خانه‌ی جعفر و آقا دار؟» سینی به دست آمد و استکان‌ها را جمع کرد.

کبلایی قاسم بلند شد و کلاه نمدی‌اش را از روی میز چوبی برداشت:« اینقدر گناهش را نشور.من می‌رم مسجد ببینم آقا سید یحیی چی می گه؟»

2.

صدیقه گره روسری‌اش را سفت‌تر کرد وصدایش را بالاتر برد: « تمام قاضیان می‌دانن. تو چطور نشنیده ی تا به حال؟»

مش بدری از اتاق بیرون آمد و  بشقاب میوه را جلوی صدیقه گذاشت .رویش را به طرف حیاط کرد:« قررررررررر… بیه بیه بیه !»دانه حیاط ریخت ، مرغ‌ها با سر و صدا هجوم بردند. نشست و به نرده‌ی چوبی فیروزه ای تلار تکیه داد:« نه ولله، نشنیدم صدیق جان.کبلا قاسم که حرف نمی زنه، منم که پا ندارم از این حیاط بیرون برم.»

«می‌گن  کبری را که از امام رضاآوردن.از خروس‌خوان می‌رفته پای دارشان می‌نشسته ، عدل سرِ چهل روز پا می‌شه ، بنا می‌کنه به دویدن.»

بعد زد پشت دستش :« لااله‌الاالله… کی باورش می‌شه…آخه خانه‌ی جعفر؟»

صدیقه گفت :« از سنگر ، رشت ،از همه جا مردم می‌آن دخیل ببندن.تمامِ دار شده پارچه‌ی سبز. کبری شربت می‌ده دست مردم ؛ عین آهو می‌چرخه بین جمعیت و صلوات می‌گیره.»

مش بدری دستش را روی زمین اهرم کرد و آرام بلند شد. دامن گل‌گلی‌اش را صاف کرد: « کبلایی قاسم خدا بگم چه کارت نکنه؟قرآن خدا غلط می‌شد ، من را هم می‌بردی دخیل می‌بستم به آقا دار؟»

3.

کبری لچک سبزش را بالای سر بسته بود، بلوز قرمز گلداری پوشیده بود و دامنی سورمه‌ای با گل‌های ریز. بین مردم می‌گشت و شربت پخش می‌کرد. مرغ و خروس ها ، دورتر از جمعیت دانه می‌خوردند. پیرزنی چسبیده بود به تنه‌ی درخت و بلند بلند فریاد می کشید :« یا الله … یا الله … تو را به این دار قسم … از خودت می‌خوامش خدا … به جوانیش رحم کن.» دختری روی پتو ، پیش پای زن خوابیده بود.

مش بدری چوب‌دستی به دست ، سمتِ چپرِ خانه‌ی جعفر رفت.

کبلایی قاسم  گفت : « زن! چقدر یک‌سویی آخه تو؟! آقا سید یحیی می‌گه معلوم نیست درخت شفا داده باشه کبری را.»

«نگفت که نداده. گفت معلوم نیست که داده باشه.خدا را چه دیدی؟از کرمِ خدا نا امیدی کبلایی؟» دوباره راهش را ادامه داد.

کبلایی قاسم کلاهش را برداشت و سرش را خاراند:« کافر از کرم خدا نا امیده! بریم.»

مردم ، حلقه حلقه ، چسبیده بودند دور درخت. درخت قدیمی بود و بلند. بر اولین شاخه ، نوار‌های سبز گره زده شده بود و پارچه ی سبزی را به تنه‌ی درخت بسته بودند. از هر طرف صدای ناله می‌آمد. جعفر میزی گذاشته بود ، پارچه‌‌ی سبز و شمع می‌فروخت:«یا الله کبلا قاسم. روشن کردی خانه‌ی ما را. سلام مش بدری. خوب جایی آمدی. کبری را دیدی؟ چه سرپا شده؟خیلی ها حاجت گرفتند.» تند تند حرف می‌زد ، سیگاری گیرانده بود و لای دو انگشتش داشت.

«همیشه به شلوغی جعفر!»

« ها کبلایی ، از تنهایی درآمدم. می‌بینی؟ بنازم خدا را. من و این دختر پوسیدیم از تنهایی. آن از آن مادر پتیاره‌اش که گور به گور شده انگ چسباند به من و انگشت‌نمای خلقم کرد ، این هم از اهلِ دهات که چو  انداختند جعغر نجس‌فروش است.خدا خاک ریخت دهن شان.»

کبلایی قاسم این‌پا و آن‌پا مرد :« مش بدری پا درد داره.گفتیم …»

جعفر حرفش را قطع کرد:« ها ،خوب جایی آمدین. ببین مش بدری ، این پارچه ی سبز را ببند سر آن شاخه .شمع هم پای درخت روشن کن و دو رکعت نماز زیارت بخوان. چند تا دعا هم هست که کبری می‌گه بهت کدامشان را بخوانی.»

مش بدری آرام‌آرام پا پیش کشید و به زحمت خودش را به درخت رساند. صدای ناله زنان بلند بود. کبلایی قاسم دورتر ایستاد. مش بدری آمد پارچه را به سر شاخه گره بزند که پایش سُرید و افتاد. کبلایی قاسم دوید بین مردم و زنش را بلند کرد. مش بدری به شوهرش تکیه داد و پارچه را به سر شاخه گره زد و شمع‌هایش را با سر شمع‌های دیگر روشن کرد. کمی اشک شمع  پای درخت ریخت و بعد شمع را چسباند. بعد رو به درخت ایستاد:« الله اکبر.»

4.

« حکم داریم ، باید درخت را قطع کنیم.  هر که مانع شود را زندان می‌کنیم.»

فرمانده پاسگاه با با یک مرد کت شلوار پوش آمده بود ، چند سرباز  و جنگل‌بان هم همراهش .

« دهنت را آب بکش سرکار.آقا دار کمرت را می‌زند ها!» معلوم نشد از وسط جمعیت  چه کسی گفته بود.

مرد کت و شلوارپوش دستمال کرمی از جیبش درآورد و سرش را پاک کرد :« دستور داریم آقا. گفتن هرچه امام‌زاده ی بی سند است تخریب کنید ، جاش مسجد بسازید. کلی تو‌ی اوقاف استان بررسی کردیم. این درخت اصلا سندیت نداره.  شده خانه‌ی شیطان.»

از وسط جمعیت گالشی به سمت مرد پرتاب شد. مرد نشست و گالش پشت سرش افتاد.

کبری داد زد :« کلی آدم این‌جا شفا گرفتن. درخت رو ببُرین؟!خدا قهرش می‌گیره.»

پیرمردی گفت :« مسلمانی‌تان کجا رفته؟ نمی‌بینین زن و بچه‌ی مردم دخیل بستن و حاجت گرفتن؟چی ‌می‌خواید از جانِ مردم؟»

فرمانده پاسگاه یک قدم جلوتر آمد :« برین امام‌زاده هاشم، برین آغا سید فاطمه. چه کاریه چسبیدین به این درخت. جعفر! هوی جعفر! صدامو می‌شنوی؟ همه‌ی این آتیشا از گور تو لامذهب پا می‌شه! »

مش بدری داد کشید :« هوی سرکار. چی شده؟آب دولت خوردی از دین بیرون رفتی؟»

« بسه! بسه! هوی سرباز، راهِ باز کنین که بِرَن درخت رو ببُرن.»

سربازها هجوم بردند ، جنگلبان هندل کشید و اره‌ روشن شد. مردم و سرباز‌ها درگیر شدند. چوب‌ها و باتوم ها بالا و پایین می‌رفتند. زن ها جیغ می کشیدند و با هر چه نزدیک دستشان بود به سمت سربازها حمله کردند. سربازها باتوم می چرخاندند و سعی می کردند جمعیت را عقب ببرند. کبری دورتر از غائله ایستاده بود و سنگ پرتاب می کرد. چند تا از سنگ ها به بدن جمعیت خورد تا پاره آجری که پرتاب کرد به سر یکی از سربازها خورد. خون از سرش فواره می زد. جمعیت برای چند لحظه ساکت شد ، تا مردی از وسط جمعیت فریاد کشید : « بزنین این بی دین ها را!» و به سمت سربازها حمله برد. جمعیت با چوب و چماق ، دنبال سربازها دویدند.

پیرزن ها دور درخت حلقه زدند و آرام آرام گریه کردند. جعفر پشت میزش نشست و سیگاری گیراند. مردها لبخندزنان از جاده بر می گشتند. کبری فریاد کشید :« بلند صلوات بفرست.»

+از این داستان در سومین دوره جشنواره قصص تقدیر شد.

از فردا

در تاریخ: October 17, 2011

از پاس دادن و لیچار از افسر نگهبان شنیدن كه بهتر بود صبح اولِ وقت، دو ساعت زل می‌زدم توی آینه، دم و دستگاه‌ها را نگاه می‌كردم. درست كه چندش بود، اما خیلی سخت نبود. فقط چند روز اول خجالت می‌كشیدم.
هر كسی می‌آمد یك چشم‌اش به من بود كه نگاهش می‌كنم یا نه. تا می‌رفت توی دستشویی، خودم را می‌زدم به كوچه علی چپ. هر وقت سرم را می‌چرخاندم، چشمم می‌خورد به خط‌های خرچنگ قورباغه‌ای كه روی دیوار مانده بود: رفیق بی‌كلك مادر- رحیم پوریوسفی – اعزامی از قزوین – پنج‌ماه خدمت – 3/7/81. دهنِ رضاخان سرویس كه سربازی را ساخت؛ نامزدم شوهر كرد و من هنوز سربازم؛ قادر خلیلی 5/6/78. بعد كم‌كم شروع كردم به زیرچشمی نگاه كردن. نه اینكه خوشم بیاید از این كار، چاره‌ای نبود.
اولین نفری كه رفتم توی كوكش، از انجمن صنفی رانندگان رودبار معرفی‌نامه آورده بود. می‌خواست راننده كامیون شود حتما. نه اینكه پرسیده باشم، نه، سبیل‌هاش گفت! آن شكمش كه افتاده بود روی سگك بزرگ كمربند پهنش گفت. كم‌مانده بود، توی انگشت شستش هم انگشتر بیندازد. تا رفت توی دستشویی، سرش را این طرف و آن طرف چرخاند. گفتم جواب این یكی مثبت است. زردی زیر سبیلش داد می‌زد كه بله! خوب در و دیوار را وارسی كرد و زیپش را كشید پایین و پرسید: «ساعت چنده سركار؟»سرم را كه چرخاندم سمت ساعت دیواری صدای پر شدن ظرف پلاستیكی آمد: «هشت و نیم.» و نگاهش كردم. «اوه اوه، دیرم شد!» ظرف نمونه را داد دستم و به سمت خروجی سالن رفت. جیب كاپشنش باد كرده بود و دست راستش را چپانده بود تویش. زبل بود. این را وقتی با خیال جمع آمده بود جواب آزمایش را بگیرد، فهمیدم. البته كار بی‌خطرتری هم می‌توانست بكند. آن‌روزها نمی‌دانستم، بعدتر فهمیدم: خرجش سه تا قرص ضدحاملگی بود، یا جویدن یك برگ كاربن، یا حتی كمی جوهرلیمو زیر زیپش جاساز كند و بریزد توی ظرف نمونه. جواب را كه گرفت چشمكی زد. گفتم: «داداش ساعت چنده!» لبخندی زد: «ساعت دیره سركار، ساعت دیره!» و تندی از سالن بیرون رفت.
نفر دوم پپه‌تر از این حرف‌ها بود كه بتواند دست تنها كاری بكند. وقتی می‌رفت توی دستشویی لبش را گاز گرفته بود. تا آینه را دید انگار بادش را خالی كرده باشی، پنچر شد. گفت: «داداش دستم به دامنت. گیر داده باس عدم اعتیاد بیاری. تو تركم‌ها. ولی می‌گه تا نیاری، عقد بی‌عقد. قربون شكل ماهت، بذار این نمونه رو بدم آزمایش.» از توی جیب كاپشنش ظرف نمونه‌ای كپی ظرف‌های آزمایشگاه درآورد.
«خالیش كن تو ظرف آزمایشگاه. اون كد داره.» دست خودم نبود. سیما هم اگر می‌فهمید گه‌گداری سیگار می‌كشم، می‌رفت و پشت‌سرش را هم نگاه نمی‌كرد. دلم سوخت. گفت دارد ترك می‌كند. آن روز اصلا نفهمیدم هر كس توی ظرفش چند سی‌سی برگ برنده داشت. همه فكر و ذكرم پیش سیما بود. چهار سال دوست بودیم. همه اهل فامیل و محل می‌دانستند. پدرش قشقرقی راه انداخت كه بیا و ببین! توی ۱۸ سالگی عقدش كردم. حالا پدرش گیر داده بود كه بی‌آبرویی بس است. دست عروست را بگیر و ببر خانه خودت! كدام خانه؟ كارم كجا بود كه خانه‌ام باشد؟  هفت، هشت تا ظرف نمونه برداشتم و بردم خانه. آن شب، تا می‌توانستم آب خوردم. جوری كه دم صبحی مثانه‌ام داشت می‌تركید. چپیدم توی دستشویی و یكی یكی ظرف‌ها را پر كردم. روز اولی ۱۰۰ هزار تومان كاسب شدم. قیافه‌شان تابلو بود؛ اصلا كاسب و مشتری هم را خوب پیدا می‌كنند. اولش سختم بود اما یاد سیما كه می‌افتادم سختی یادم می‌رفت! گفتم: «تو كه جوابت مثبته! »
چانه‌اش را این‌طرف و آن‌طرف كرد: «حالا! زدی قاطی‌پاتی شد، مام حامله شدیم.» زد زیر خنده. مردك عملی دستم انداخته بود، اما نباید كم می‌آوردم: «می‌خوای منفی شه جوابت؟»
چشم‌هاش را درشت كرد و زل زد به من.
«بیست چوب! »
سر تكان داد. یكی از ظرف‌ها را دادم دستش: «بریز تو ظرف نمونه‌ت. »
هركاری دفعه اولش سخت است. مشتری‌های بعدی خودشان آمدند و به چند ماه نكشیده خرج سور و سات عروسی جور شد. همه‌اش چند هفته از خدمتم مانده بود. تمام می‌شد و عروسی را راه می‌انداختم و می‌رفتم سر خانه زندگی، تازه اول بدبختی بود، علف كه نمی‌شد خورد! كلی از بچه‌های پایه بالا را می‌شناختم كه بعد از خدمت بیكار مانده بودند و خیابان متر می‌كردند. حیف این شغل نان و آب‌دار نبود؟
«سركار ساعت داری؟»
نگاهش كردم. صورت لاغری داشت و پیشانی بلندی. سیاه می‌زد. «بیست چوب. »
شقیقه‌اش را خاراند: «چی بیست چوب سركار؟ نمی‌خوام بخرم ساعتت‌رو كه! »
دماغم را بالا كشیدم: «كارتو بكن بیا بیرون. ساعت رو دیوار روبه‌رو هست. »
چشمم را بستم. صدای پر شدن ظرف پلاستیكی آمد.

+ منتشر شده در روزنامه فرهيختگان مورخ 90/7/25

پ.ن: سخت اين داستان را پاستوريزه كردم. نسخه هاي اوليه اش را دوست تر مي داشتم.

مردی تمام سیم ها را می بُرد

در تاریخ: September 11, 2010

وَ لَقَد هَمَّت بِهِ وَ هَمَّ بِها لَولا اَن رَءا بُرهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصرِفَ عَنهُ السُّوءَ وَ الفَحشاءَ اِنَّهُ مِن عِبادِنا المُخلَصینَ

یوسف-24

با پائین ترین مفصل انگشتان اشاره و میانه دست راستم ، چشمانم را می مالم.بی خوابی امانم را بریده.دیشب هم مجید گیج و منگ که رسید خانه ، دم دم های صبح بود.جوابم را هم که نمی دهد.بد جور نگرانش شده ام.شب های کشیک که بیدار ناله های این فسیل ها هستم و شب های خانه بیدار گشت و گذار های آقا.کاش          نمی گذاشتم تهران بیاید.کاش پدر را راضی می کردم ، توی لیالستان نگه ش می داشت.من خودم را توی این شهر بی در و پیکر جمع کنم ، پادشاهی کرده ام.چطور بیفتم دنبال این نره خر ، که ببینم چه غلطی                 می کند؟خدایا این چه روزگار مزخرفیست نصیب من کرده ای ؟!چراغ تخت 4 روشن می شود. این پیرمرد هم که انگار ، هیچ وقتِ خدا خواب ندارد. هر چه مُسَکِن به خوردَش می دهم سر شب ، باز هم درست ساعت دو نیم بیدار می شود. حوصله شنیدن اراجیفش را ندارم.هیچ وقت نمی فهمم چه می گوید؟!اصلا نمی دانم چه     می خواهد بگوید.اما وظیفه ، وظیفه است!کاش می شد بیمارستانم را عوض کنم و از دست این فسیل ها راحت شوم.

-        چیه کاظم آقا؟؟ درد داری؟!

-        خواهر امروز چندمه؟!از سمت چپ نور می پاچه تو صورتم!

-    چه می دونم کاظم آقا؟چه فرقی می کنه چندمه؟شیشم، هفتم.چه می دونم والا؟پرده ی اتاقتم که کشیده است!نور از کجا می پاچه تو صورتت خب؟!

-        نه خواهر….بگو جان سلمان امروز چندمه؟!این نوره خواب رو از چشام دزدیده!!

به التماس که می افتاد جان پسرش را وسط می کشید.بیچاره خبر ندارد پسرش چند وقتیست پناهنده شده فرانسه!و حتما حالا جای سلمان اسمش سامان است.

-        تو فکر کن هشتم کاظم آقا …

-        آخ قربون گنبد طلاش ….

دراز کشیده رویش را می کند سمت چپ.دست می گذارد روی سینه.صدایش می لرزد.

-    السَلامُ عَلَیک یا غَریبَ الغُرَبا ….یا مُعینَ الضُعَفا …..السَلامُ عَلَیکَ یا عَلیِ بنِ موسَی الرِضا …..آقا خیالت جمع….حواسمون هست آقا ….بچه های 5 نصر از شرق دشت می زنند ما از غربش ….منگنه شون       می کنیم آقا …..مامون زیاده آقا …..اما جای نگرانی نیست ….ما انگور خورده ی دست شمائیم آقا ….

مات نگاهش می کنم.چقدر دلم می خواست جای این آدم ها باشم . نه غصه ای ، نه غمی .نه می فهمند اجاره خانه چیست.نه داغ دارند زن و بچه شان چه گِلی توی این کثافت بازار به سر خودشان می گیرند.نه عین من داغ مجید دارند.مجید …..مجید…..مجید…امشب کجا هستی؟!می بینی کاظم آقا؟!من دلم عین سیر و سرکه           می جوشد ، تو اما ….یعنی بگویند سلمانت رفته فرانسه چه حالی می شوی؟اصلا می دانی پناهنده شدن یعنی چه؟!اصلا می فهمی گفته آرمانهای پدرم جُک بودند ؛ پدرم و امثال پدرم می خواستند خودشان را خالی کنند؟می دانی این یعنی چه؟! شاید راست می گوید .شما جنگ باطل کردید .دارید گوشه ی این آسایشگاه خاک می خوری و هیچ کس وجودتان را نمی بیند!مجید ….مجید ….امشب کجایی؟؟! پای بساط کدام از خدا بی خبری؟

شبکه دو سخنرانی پخش می کرد.نشسته بودم جلوی تلویزیون و تنها تصویر جوادی آملی را می دیدم که لبانش می جنبیدند.اصواتی که توی گوشم می پیچیدند عین بمباران های سال 65 بودند،پر حجم و نامفهوم.حس      می کردم اتاق قرمز شده است .گمانم فشارم افتاده بود.به زور می توانستم هر از چند گاهی ساعت را نگاه کنم، باز هم شب از نیمه می گذشت و مجید نیامده بود.نه می توانستم بخوابم ، نه نای کار کردن داشتم، نه هیچ راه تماسی با مجید.خون خونم را می خورد.کلید که توی در چرخانده شد ، هیجان زده از جا پریدم.باز هم با چشمهای پف کرده ، خسته و تلو تلو خوران وارد شد.روی باسن نشست تا بند کفشش را باز کند.سر برگرداندم ،ساعت از سه گذشته بود.

-        کجا بودی؟

-        عه! تو چرا بیداری هنوز؟ سر کار بودم خب!بیا این پول رو بگیر.اجاره خونه ی این ماه با من.

چند تا چک پول و یک دسته هزار تومانی که امامِ (ره) رویش زل زده به من را طرفم گرفته بود.

-        تو این پول رو از کجا آوردی؟

-        گفتم که سمانه!کار می کنم خواهرِ من.

-        چه کار؟؟تو چه غلطی می کنی که تا این موقع شب طول می کشه؟!

پول ها را روی میز عسلی گذاشت و سرش را انداخت پائین و رفت سمت اتاق. در راه دکمه های پیراهنش را باز می کرد.

-        با تو ام مجید.تو چه غلطی می کنی؟کارت چیه؟تا این موقع شب کدوم گوری لَش داری؟!

باز هم بی توجه رفته بود سمت اتاق.انگار صدای مجری صدا و سیما بودم برایش.انگار برایش تفاوتی بین صدای من و صدای کوپن فروش های میدان امام حسین (ع) وجود نداشت.

چراغ تخت 8 روشن می شود.خستگی امانم را بریده ، چشمانم را می بندم و لختی بعد با چند بار پلک زدن سریع بازش می کنم.شاید خستگی چهره ام کمتر مشخص شود.همه توی نمازخانه نشسته اند پای دعای کمیل، پس چرا صادق نرفته است؟نکند آلارم تختش خراب شده و بیخودی روشن می شود.حاج صادق اهل پیچاندن دعا نبود.اصلا اندوه متحرک بود.باز اگر عباس یا حسن نمی رفتند دعا ، شک برم نمی داشت اما حاج صادق……پایم را می کشم وقتی سمت تختش می روم.

-        جان حاجی؟دعا نرفتین؟

-        سلام دخترم.خسته نباشی.گرچه چهره ت فریاد می کشه خسته ای.حواستم که پرته حسابی.

-        خسته که هستم، ولی در خدمتم.اما حواس پرت نیستم حاجی.خُو امشب ، شب جمعه ست.وعده دعا کمیل شماست.

-    حواس پرتی به دو دلیل.یک اینکه من الان 2 ماهه که دعا نمی رم.دو اینکه ساعت قرصم داره          می گذره و شما یادت رفته.

-        اوا خاک به سرم.

غرغر کنان سمت ایستگاه پرستاری می روم.لیست مریض های بخش را چک می کنم.فقط ساعتِ دارویِ حاج صادق است.

-        حاجی شرمنده!خستگی بی حواسم کرده.روم سیاه.

لبخندی می زند. قرص ها را آرام و با فاصله روی زبانش می گذارم و لیوان را روی لب هایش.هر قرصی که می خورد ، سرش را به عقب می برد و چشمانش را می بندد.شاید فکر می کند با این ترفند قرص بهتر اثر می کند.

-        حاجی نگفتین چرا دعا نمی رین؟

بازوی راستش را روی پیشانی می گذارد و چشمانش را می بندد. حس می کنم برآمدگی روی گلویش            می لرزد.صدایش هم شاهدم می شود.

-        خجالت می کشم ، وقتی که گریه می کنم ، یه نفر دیگه اشکامو پاک کنه.

نگاهی به دست های از آرنج قطع شده اش می کنم و بغضم می ترکد.می دوم سمت ایستگاه پرستاری.ایستگاه توی چشمهای خیسم تار و تار تر می شود.

صبح رسیده و نرسیده ، دکتر حدادی صدایم می کند.گمانم کسی گزارش حواس پرتی و چرت زدن های توی بخشم را داده است.نگران توبیخ نیستم ، اما اگر بخواهد روی حقوق جریمه ام کند بدجور وضعم به هم          می ریزد.

-        سلام خانم سعیدی.

-        سلام آقای دکتر.صبح بخیر.خوبید شما؟

دل توی دلم نیست و هیجان خودش را توی صدایم پرتاب می کند.

-    متشکرم.خانم سعیدی ، امروز آقای محبتی رو برای افتتاح یک پل می برند، همونطور که  می دونید ، حال ایشون مناسب تنها رفتن نیست.متاسفانه دسترسی به کس دیگه ای هم نداریم.می دونم شما خسته اید ولی براتون امکان داره همراه ایشون برید؟گمون می کنم برنامه شون تا ظهر طول بکشه.

بی خوابی و مجید امانم را بریده اند.دلم به خواب صبح خوش بود.دو دل می شوم.شاید رضایت دکتر روزی به کارم بیاید.قبول می کنم و بر می گردم توی بخش.سر از کار این دولتی ها در نیاوردم.کاظم را ول کرده اند کنج “ساسان” و سال تا سال کسی حالش را نمی پرسد.حالا چه شده که برای افتتاح یک پل که معمولا وکیلی ، وزیری کسی   برای مراسم می روند دعوتش کرده اند.بی گمان این هم فیگوری تبلیغاتی است برای آقایان. سارا با تعجب نگاهم می کند.

-        سمانه چیزی جا گذاشتی؟؟چرا برگشتی؟

-        نه بابا.دارم کاظم آقا رو می برم دَدَ.آقا مهم شدن، می خوان پل افتتاح کنن.

سارا جواب داده و نداده ، صدای دو رگه ی مردی را پشت سرم حس می کنم که نشانی کاظم را                  می گیرد.آمده است دنبالش.بر می گردم.جوان قد بلندِ کت و شلوار پوشی را می بینم که شبیه مدل ها گِراد است.نمی دانم لنز گذاشته یا چشمهای خودش اینقدر سبز است.موهای مجعدش قهوه ای روشنش ، زیر برق ژل خوشتیپ ترش می کرد. چند ثانیه ای مات نگاهش کردم ،تا دوباره سراغ کاظم را گرفت.به خودم آمدم و وقت خواستم تا کاظم را آماده حرکت کنم.

-        کاظم آقا ، بیا لباس عوض کن.باید بریم افتتاح پل.

-    خواهر خیلی وقته از آخرین پلی که فتح کردم می گذره. خرج سی چهار دارین به اندازه کافی؟ببین خواهر من تا رضا عدالت نباشه دست به سیاه و سفید نمی زنم ها.اون قلق کار من رو می دونه.فقط رضا عدالت….حله؟

نگاهش می کنم.حرف که می زند ، قفل می شوم همیشه.توی دنیای او تعریف ها ما معنی ندارد و توی دنیای ما تعریف های او. ما موجودات دو سیاره متفاوتیم.

مدت ها بود در هیبتی جز لباس بیمارستان ندیده بودمش.موهایش را که شانه کردم ، هیچ چیزش به یک موجی نمی خود.مانند میانسالان صف اول نماز جماعت مساجد شده بود.از اتاق که بیرونش می آورم ، جوان کت و شلوار پوش به سرعت خودش را می رساند و سعی می کند دست کاظم را ببوسد ، شاید انتظار دارد کاظم دستش را بکشد اما کاظم آرام می ایستد  تا جوان تمام قد خم شود و دستانش را ببوسد.

-        سلام حاجی.خیلی مخلصیم.

کاظم سرش را بر می گرداند و نگاهم می کند.

-        این جوجه فُکلی رو فرستادن جای رضا عدالت؟!این که حال نداره!بچه با لباس پلو خوری اومدی عملیات؟!خاکی می شی وا!

رو به جوان کت و شلوار پوش می خندد.پسرک که مشخصا ناراحت شده ، لبخندی کم رنگی می زند.

-        حاج کاظم ، من حسین حبیبی ام . پسر حاج ممد حبیبی .لشکر 25 کربلا. یادتونه که؟!

کاظم ناگهان می پرد و پسر را بو می کشد.دست می کشد توی موهای ژل زده پسر و موهاش را پریشان         می کند. می بوسدش . دو طرف صورت جوان را در کف دستانش می گیرد.

-    حسین ….پسر ممد جغجغه ….ای خدا ….می بینی خواهر؟؟….چقدر بزرگ شدی تو عمو!!! باید همسن سلمان من باشی دیگه …..

پسر سرش را پائین می اندازد.انگار قضیه سلمان را می داند.دست کاظم را می گیرد.

-        بریم حاجی .بابا اینا منتظرن.

کاظم مرا فراموش می کند و دست در دست جوان کت و شلوار پوش راه می افتد.دنبالشان می روم و با خودم لفکر می کنم اگر سلمانش اینجا بود بی گمان این مرد شادتر از این ها می شد. وارد حیاط بیمارستان که         می شویم ، ماشین مشکی رنگ شاسی بلندی انتظارمان را می کشد.هر چه سعی می کنم از روی آرم ماشین ، نمی توانم نامش را بفهمم.از جلوی ماشین عبور می کنیم و سوار می شویم و من در معمای نام ماشین گرفتار   می مانم. تمام مسیر به سکوت می گذرد. از نزدیکی های پل در شرف افتتاح انواع و اقسام پرده های خیر مقدم نصب شده است. مقدم شهردار محترم شهر تهران آقای دکتر …….مقدم گرانقدر اعضای محترم شورای شهر …. .  دروازه ای گل کاری شده ابتدای پل ساخته اند.با خودم فکر می کنم قیمت این گل ها برابر یک سال حقوق من خواهد بود بی گمان.ماشین در کنار ماشین های مدل بالای دیگری توقف می کند.جوان کت و شلوار پوش تحکم وار رو به راننده می گوید:

-        از جات تکون نمی خوری.دائم پشت فرمون می شینی.گردش و الواطی تعطیل.شیرفهم؟

با آن جلتنمنی که سراغ  داشتم تفاوت کرده بود لحنش.راننده که کمی سن و سال دارتر از جوان کت شلوار پوش بود خجالت کشیده سرش را به علامت تائید تکان داد.

پیاده که می شویم ، باد سردی می پیچد.نگاهی به کاظم می کنم که بی اختیار خودش را مچاله می کند.

-        سردت نیست کاظم آقا؟

لبخندی می زند.

-        خواهر بی خیال.حالا کو تا سرمای سومار؟!

سمت چپ خیابان و در حاشیه پل ، سنی ساخته اند و صندلی چیده اند و سالن کنفرانس صحرایی تشکیل شده است. گل کاری سن چیزی کم از دروازه گل ندارد.یک لحظه شک برم می دارد که شاید امروز هیچ          گل فروشی در تهران گل نداشته باشد.

جوان کت و شلوار پوش جلوتر از ما به سمت چند مرد شیک پوش دیگر حرکت می کند و در گوش یکی شان زمزمه می کند.مرد میانسال به سرعت خودش را سمت ما می رساند.کت و شلوار خاکستری با خط های طوسی- آبی و پیراهن یقه آخوندی آبی ، با ریش روی چانه رنگ شده اش ، هیبتی وزیروار به مرد میانسال     داده اند.بی درنگ کاظم را در آغوش می گیرد.کاظم مات ایستاده بود.حتی دستانش را دور مرد حلقه نکرد.مرد که از بی تفاوتی کاظم متحیر شده  ، خودش را عقب می کشد و بازوان کاظم را در مشت می گیرد.

-        چطوری حاج کاظم؟دلاور!میزونی اخوی؟ممدم ، با مرام.ممد حبیبی.

اشک گوشه چشمان کاظم حلقه می زند، اینبار خودش را پرتاب می کند به سینه مرد شیک پوش.

-        ها….ممد جغجغه تویی؟؟این لباس ها رو از کدوم مقر کف رفتی نا لوطی؟!تک خوری تو ذاتت بود از همون اول.

مرد شیک پوش دستی به صورت کاظم می کشد.انگار می خواهد غبار این همه سال ندیدن را از پیشانی کاظم پاک کند.دعوتمان می کند به ردیف اول سالن کنفرانس صحرایی و میزی مملو از میوه و شیرینی را طرفمان  می کشد.صبحانه نخورده ام و بدجور طالب خوردن نان خامه ای های توی دیس شده ام.کم کم مهمانان       می آیند و همه با مرد شیک پوش خوش و بش می کنند و روی صندلی ها جا خوش می کنند.چند نفری هم به ردیف ما می آیند.از سر و وضع و اسکورت همراهشان مشخص است که دولتی اند و منصب دار.لاجرم  جلوی همه بر می خیزم و سلام می کنم، اما کاظم بی حرکت نشسته و به ظرف میوه خیره شده است.لام تا کام حرف نمی زند.

مراسم بی روح شروع می شود و چند نفری سخنرانی می کنند.یکی از آقایانی که جلویش برخاستم ، شهردار تهران بود.گمان نمی کردم هیچوقت از نزدیک ببینمش، بماند که حتی یادم نمی آمد توی تلویزیون دیدمش یا نه؟بیشتر بحث هاشان فنی است و حوصله مرا سر می برد.تنها واژه آشنا ترافیک است که از وقتی تهران آمده ام حسابی با آن آشنا شده ام.کاظم هنوز در نخ ظرف میوه است ، بدون اینکه حتی دست به یکی از میوه ها زده باشد.اما من از شلوغی بهره بردم و ترتیب دو تا نان خامه ای را دادم.

مرد شیک پوش پشت تریبون می رود و گزارش روند پروژه می دهد.ترکیبی از اصطلاحات فنی و لغات حسابداری با چاشنی ارقامی نجومی که کمتر به گوشم خورده است.دارم فکر می کنم که چند صفر جلوی حقوق من باید گذاشت تا به یکی از این ارقام برسد؟!در همین افکار هستم که جمله های آخر مرد شیک پوش به شوک می بردم:

” امروز مهمان عزیزی در میان خود داریم.سردار حماسه های هشت سال دفاع مقدس ، فرمانده دسته تخریب لشکر 25 کربلا ، حاج کاظم ثقفی که امروز از بیمارستان به جمع ما پیوستند.می خوام خواهش کنم چند دقیقه ای به ما افتخار بدن و چند کلامی صحبت کنند.”

وای خدای من!کاظم چطور بین این همه آدم صحبت کند؟مطمئنم آبروریزی می شود.این مردک هر چقدر به سرو وضعش رسیده ، انگار اصلا به عقلش نرسیده است.چرا زودتر برنامه شان را نگفتند ، تا توجیحشان کنم؟  منِ احمق فکر می کردم ، فقط قرار است کاظم قیچی به روبان بزند.حبیبی پسر به طرفمان آمد و دست کاظم را گرفت و به سمت جایگاه برد.آمدم بگویم بی خیال شوند اما قفل شدم. فاصله صندلی ها تا جایگاه به یک دقیقه هم نمی کشید اما برای من ، به اندازه یک قرن دردآور بود.تصور فاجعه ای که رخ می داد دیوانه کننده بود.کاظم پشت میکروفون قرار گرفت.نگاهی به جمعیت انداخت.چند ثانیه ساکت ایستاد.چند صدای سرفه از میان جمع بلند شد.

“بسم رب الشهدا و الصدیقین

عین اعلامیه شهدا شد ، نه؟! همونا که قرمز بودند و بالاشون اینو می نوشتیم.ممد حبیبی یادته؟”

حبیبی پدر دست به سینه کنار شهردار نشسته بود.انگار تازه داشت متوجه می شد که چه گندی زده.

“آها اشتباهی شد.اینجا همه می گفتند “جناب مهندس حبیبی”.تو ممد حبیبی نیستی!تو مهندس حبیبی هستی.پس این لباسا هم غنیمتیِ عراقیا نیست.مهندس شدی خریدی.بگذریم.یادمه اون موقع ها همیشه وصیت نامه مون تو جیبمون بود.البته ما که می رفتیم عملیات ، اگر قرار بود با عزرائیل دست بدیم که تیکه پاره بر      می گشتیم حتما.سرِ همین وصیت نامه رو امانت می ذاشتیم پیش رسول.ممد، رسول یادته؟!می دونی تو مرصاد زدنش؟؟با قناسه؟؟گلوله قشنگ از زیر گونه ش رد شده بود.تازه تو مرصاد ریشش در اومده بود.بچه آرزو به دل نموند خلاصه.گفتن اومدیم پل افتتاح کنیم.اینهمه حرف زدید پشت این میکروفون، من که چیزی حالیم نشد.نه حرفی از خرج سی چهار زدین ، نه رضا عدالت.ممد ، من راسته کارم پل خراب کردن بود و میدون مین از بین بردن.حالا یه خرابکار رو ورداشتی آوردی اینجا چیکار؟تو که الان جزء درستکاران شدی ، چطور یاد خرابکارا موندی؟نترسیدی بیام پلت رو خراب کنم؟”

جمعیت ساکت نشسته بود.ساکت تر از زمان سخنرانی شهردار، حتی.حبیبی پدر لبش را گاز می گرفت و از گوشه چشمش قطره های اشکی روان بود.

“نگفتی این کاظم ترقه که موج گرفتتش و عقلش کار نمی کنه ، می زنه هر چی رو ساختی خراب                می کنه؟!داشتم فکر می کردم روبان افتتاح پل رو کی می بره؟!نمی دونم سیم چینم رو کجا گذاشتم ، ممد.چند سال گذشته از آخرین معبری که زدم؟رضا عدالت هم بود.یادته ؟ممد ، دو طرف روبان رو که به ضد نفر نبستی نالوطی؟!حتما به منور بستی خوشگل تر شه جشنت ، نه؟!نه!گمون نکنم.از منور هم می ترسیدی ممد جغجغه ، نه؟!می گما آقای شهردار تا حالا چند تا از این روبان ها پاره کردی ؟اصلا دو طرفش رو نیگا کری به کجا وصله؟؟نکنه بگیره گردن کسی رو بشکونه؟؟یا نه!چشاتو بستی و یا علی؟! راستی آقای شهردار تو فکر می کنی چرا ممد جغجغه یاد کاظم ترقه افتاد ، بعد این همه سال هان؟!من با گوشای خودم شنیدم، این خواهر پرستارمون با دوستاشون که حرف می زنن ، به ما می گه فسیل!ولی اشتباه می کنه نه؟!”

سرم را پائین می اندازم  ، اما حس می کنم نگاه های سنگین رویم سیطره پیدا کرده اند.حس می کنم عرق   کرده ام و قرمز شده ام.

“آخه ملت کلی صف می بندن، بلیط می خرن ، برن فسیل ها رو ببینن.تازه کلی فُکُل کراواتیِ خارجی هم میان برای تماشا.اما هیچکس سراغ ما نمیاد.حتی همین ممد جغجغه!حتی شما آقای شهردار!چی بود اسمت؟؟؟دکتر ….دکتر …اوممم….هان؟!! ولش کن، اصلا مهم نیست.مگه شما اسم من یادت می مونه که من اسم شما یادم بمونه؟”

شانه های شهردار می لرزد.عینکش را بر می دارد و با پشت دست چشمانش را پاک می کند.

“شما هم نیومدی آقای شهردار که این فسیل ها رو ببینی.حالا دیدی خواهر؟؟دیدی ما فسیل نیستیم؟و گرنه    می اومدن دیدنمون.حال چی شده که من اینجام؟؟هان ممد حبیبی؟؟من از وقتی که اومدم تنها چیز آشنایی که دیدم ، اون سیب های توی ظرف بود.دیگه هیچ چیز اینجا آشنا نیست.هیچ کس آشنا نیست.حتی تو، ممد جغجغه!”

اشک چشمانم را تار کرده بود که صدای آشنایی گفت:” بفرمائید”.با فین محکمی محتویات بینی ام را بالا کشیدم .سرم را که بالا گرفتم ، هردو خشکمان زد .مجید بود در لباس فرمی زرشکی که چای تعارفم می کرد.

پ ن : این داستان در اولین دوره جشنواره داستان کوتاه نقطه چین(ادبیات مقاومت ملل) رتبه دوم را به دست آورد.

تبرك

در تاریخ: August 31, 2010

نذرآقا اميرالمؤمنين (ع)

نمی شد از قیافه ی هیچ کدامشان خواند به چه چیز فکر می کنند.اما اگر کمی به قوه ی تخیلت فشار می آوردی ، می توانستی پازل های ذهن شان را کنار هم بچینی. روحانی درست وقتی که با انگشتان دست راست پشت گوشش را می اراند احتمالا دلش به حال پسرک سوخته بود. شاید هم لجش از حرف های پسرک درآمده بود. وقتی با دست خاک روی عبایش را می تکاند ، شاید کم کم دلهره رواج این تفکر در بین دیگر زائران به سراغش آمده بود و ترس از دست رفتن عنان کاروان در همین ابتدای سفر. اصلاً شاید به مسئولان حج و زیارت فکر می کرد که ممکن است بابت عدم مدیریت موضوع مورد بازخواست قرارش دهند و از نان خوردن بیفتد! البته او که تمام سعی ش را کرده بود ، اما مرغ پسرک یک پا داشت. آن هم مرغ پرواری که ادعای خروسی اش می شد و اجازه حرف زدن به روحانی نمی داد. نکند اصلاً پسرک علی اللهی بود؟! روحانی عمامه اش را روی سرش جابجا می کرد. اما به قیافه اش نمی خورد علی اللهی باشد.پسرک اما بی حرکت ایستاده بود . زل زده بود به حرکات روحانی . شاید به این فکر می کرد که ….! نه! تنها یک حالت وجود داشت . حتماً از حرفی که می زد مطمئن بود که آن طور محکم گفت :« مگر نمی گویی زنده است؟مگر نمی گویی سر به زمین نمی گذاشت تا تمام یتیمان کوفه را سیر نمی کرد؟باشد! قبول! من غذا نمی خورم تا خودش بیاید و سیرم کند.» باید ایمان می داشت به حرفی که می زد ، که حتی نمی گذاشت روحانی از جمله اش دفاع کند. « تو از لای کتاب ها روایت خوانده ای! به چیزی که می گویی باور نداری . اما من ثابت می کنم که این گونه است .حالا می بینی.»صورتش آفتاب سوخته بود و ته ریشی که تقریبا تمام صورتش را پوشانده بود سیاه ترش می کرد.شال مشکی نخی بلندی را دور تادور گردنش پیچانده بود.پاچه های شلوار مشکی اش خاکی شده بودند. سکوت حکفرمای میانشان را طاقت نیاورد و رفت روبروی ایوان طلا  ، وسط صحن نشست. روحانی برگشت و نگاهی به او انداخت و در حالی که سرش را به طرفین تکان می داد ، حرفش را پی گرفت.شروع کرده بود به خواندن بابی از نهج البلاغه که در مورد غلفت ساده لوحان و کوته اندیشان بود . شاید به قول خودش می خواست حساب کاروان را از پسرک جدا کند. از همان اولش هم دلش به این پسرک رضا نبود.معنا نداشت که یک مرد مجرد را همراه کلی خانواده ی مردم بفرستند عتبات.اصلاً زمینه گناه فراهم می شد. بی وقفه حرف می زد و روایت می خواند ، مبادا کسی سوالی بپرسد و باز وسط کارزار دستش خالی از سلاح بماند. زائران را به سمت حرم راهنمایی کرد و در همان حال توضیح می داد که در حرم امیرالمومنین (ع) نماز جماعت برگزار نمی شود و زائران می بایستی بعد از اقامه ی نماز مغرب و عشا  ، جلوی باب القبله تجمع کنند تا به هتل برگردند. همه به سمت حرم می رفتند اما پسر همانجا روبروی ایوان طلا نشسته بود . زائرانی که از کنارش رد شده بودند ، همگی شنیدند که با نوایی دلنشین می خوانده :« مَولایَ یَا مَولای أنتَ الدَّلیلُ وَ أنا المُتَحَیِر وَ هَل یَرحَمُ المُتَحَیِرَ …..».نگاه خیره و پوشیده از حسرت مداح کاروان آنقدر مشهود بود که روحانی بگوید :« حاج محسن؟اخوی؟ از چه ساکتی؟؟دم بگیر خب»که او هم شروع کند همان اشعاری که تهران تا نجف توی اتوبوس خوانده را تکرار کند. پسرک اما به این رفتارها توجهی نداشت . زل زده بود به ایوان طلا و مناجات حضرت امیر می خواند.هیچ کس نفهمیده بود ، حتی خودش! تنها وقتی چشمهایش را باز کرد ، دید چند نفری دورش را گرفته اند و به عربی و فارسی تند تند حالش را می پرسند.یک نفر هم بطری آب معدنی را روی صورتش خالی می کرد.جواب هیچ کس را نداد.هرچه پرسیدند : « از کدام کاروانی؟کدام هتل اقامت دارید؟درمانگاه می روی؟» فقط یادش آمد که کمیل می خوانده. اما یادش نمی آمد سر کدام فراز از هوش رفته.با پشت دست راست , کف گوشه ی دهانش را پاک کرد. اصلاً چه فرق می کرد؟!تو یک جمله هم از کمیل می خواندی ، انگار کل کمیل را خوانده بودی.پس بی توجه به آدم های نگران دور و برش از آخرین فراز شروع کرد : یَا مَن إسمُهُ دَوَا ءُ وَ ذِکرُهُ شِفَاءٌ وَ طاعَتَهُ غَنی اِرحَم مَن رأسُ مالِهِ الرَّجاءُ وَ سِلاحُهُ البُکاءُ….آدم های دور و بر خیالشان جمع شده بود.کنارش نشستند ، رو به ایوان طلا و دل دادند به صدای پسرک.تا اذان چیزی نمانده بود.روحانی از کاروان جدا شده بود و آمده بود سر و گوشی آب بدهد.خودش را گوشه ی ایوان پنهان کرد و دل داد به صدای پسرک.«آقای مهربان من ….از کودکی در گوشم خوانده اند که وقتی افتادی ، خواستی از زمین بلند شوی بگو : یا علی…می بینی ام؟به صحنت که رسیدم زانو شکستم آقا ….دست گذاشتم روی زمین که بلند شودم ….آمدم بگویم : یاعلی ….یادم آمد همینجایی آقا….یعنی دست دراز نمی کنی این تن رنجور گناه زده را بلند کنی؟!»صدای اذان تمام صحن را پر کرد.پسرک هق هق پشت سرش را نمی شنید. حتی نفهمید سعی کرده اند جمعیت پشت سرش را متفرق کنند. دستش را پل کرد و گفت : «یا علی». رفت که وضو بگیرد.روحانی دلش رضا نمی داد از تعقیب پسرک دست بردارد. به کلی کاروان را سپرده بود دست مداح ، تا جلوی باب القبله تحویلشان بگیرد. با چند ده متری فاصله از پسرک نماز خواند.چاره ای نداشت.باید به کاروان می رسید ، اما پسرک سمت باب القبله نمی رفت. همانجا وسط صحن نشسته بود . نه داخل حرم می شد و نه سمت خروجی می رفت.همانجا وسط صحن نشسته بود و لب هاش می جنبیدند.حتماً باز دم گرفته بود . دعایی ، روضه ای. صدایش را نمی شنید و چاره ای نداشت ، جز این که به کاروان برسد.پسرک را با صحن تنها گذاشت و سمت باب القبله رفت. در حالی که دلش مثل سیر و سرکه می جوشید و از عاقبت این سفر می ترسید. می ترسید این پسر دردسر شود.پسرک نشسته بود روبروی ایوان طلا و زیر لب زمزمه هایی می کرد  که هیچ کس نمی فهمید.فقط طنین حزن آلود صدایش ، صحن را پر کرده بود.نفهمید پیرمرد چند بار صدایش کرده.یعنی تا وقتی که پیرمرد دستش را روی شانه اش نگذاشته بود ، نفهمید.« بلدی روضه بخوانی؟» به چشم های میشی پیرمرد خیره شد. موهای سفیدش را به سمت راست شانه کرده بود و ریش کم پشت سفیدش با مزه اش می کرد.ته لهجه ی شمالی داشت. البته پسرک نفهمید پیرمرد اهل کجای شمال است. با انگشت اشاره و شست دست راست ، عینک قاب کائوچویی اش را روی صورتش جابجا  کرد و باز سوالش را پرسید.« من؟! نه حاجی ! بی خیال!» پیرمرد لبخند زد.« شنیدم قبل از نماز کمیل می خواندی.دریغ نکن پسرم.بخوان به عشق پسر شهیدم.»نفهمید چه شد؟! از روزی که گفته بود عازم عتبات است ، نگاهش نمی کرد.انگار قهر کرده بود. تا روز آخر هم حرفی نزد . حتی وقتی رفت پیشانی اش را ببوسد ، هم حرفی نزد.به در اتاق نرسیده  ، ماسک اکسیژن را از روی صورتش برداشته بود و گفته بود :« خیلی نامردی ….به ابالفضل تک خوری از گلوت پائین نمی ره»خودش هم نمی فهمید چه می خواند. البته چیزی نمی خواند.فقط حرف می زد. نه تحریر می داد به صدایش ، نه فراز و فرودی داشت.فقط با امیرالمونین (ع) حرف می زد.اوائل صدای هق هق پیرمرد را می شنید ، اما بعد حس کرد تمام صداهای عالم توی صدای خودش گم می شوند.فقط صدای خودش را می شنید.اصلاً نفهمیده بود باز جماعتی دوره اش کرده اند. در حال خودش نبود.حتی نفهمید کی دم گرفته « آی مردم …آی مردم…علی از دنیاتون سیره …….آی مردم…آی مردم…علی بی زهرا می میره» فقط می دید دست هایی رو به آسمان می روند و با نظمی خاص روی سینه ها فرود می آیند.باز هم نفهمید کی از حال رفته.فقط حس کرد صدایی آشنا را می شنود.حمید به صورتش سیلی می زد و آب می پاشید.چشمانمش را که باز کرد و صورت حمید را دید لبخند زد.« مرگ!می خندی؟! نصف عمر شدیم از دست تو.خوبی؟تو کجا؟اینجا کجا؟!»خودش را جمع و جور کرد.« سوال می پرسی ها!خوب آمده ام زیارت دیگر! تو چی؟»حمید با چفیه عرق روی پیشانی اش را پاک کرد.« از طرف ستاد بازسازی عتبات آمدم.توی آشپزخانه کار می کنم.شام نخوردی که؟» خندید.« نه!».حمید دستش را دراز کرد.« پس یا علی!»