وَ لَقَد هَمَّت بِهِ وَ هَمَّ بِها لَولا اَن رَءا بُرهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصرِفَ عَنهُ السُّوءَ وَ الفَحشاءَ اِنَّهُ مِن عِبادِنا المُخلَصینَ
یوسف-24
با پائین ترین مفصل انگشتان اشاره و میانه دست راستم ، چشمانم را می مالم.بی خوابی امانم را بریده.دیشب هم مجید گیج و منگ که رسید خانه ، دم دم های صبح بود.جوابم را هم که نمی دهد.بد جور نگرانش شده ام.شب های کشیک که بیدار ناله های این فسیل ها هستم و شب های خانه بیدار گشت و گذار های آقا.کاش نمی گذاشتم تهران بیاید.کاش پدر را راضی می کردم ، توی لیالستان نگه ش می داشت.من خودم را توی این شهر بی در و پیکر جمع کنم ، پادشاهی کرده ام.چطور بیفتم دنبال این نره خر ، که ببینم چه غلطی می کند؟خدایا این چه روزگار مزخرفیست نصیب من کرده ای ؟!چراغ تخت 4 روشن می شود. این پیرمرد هم که انگار ، هیچ وقتِ خدا خواب ندارد. هر چه مُسَکِن به خوردَش می دهم سر شب ، باز هم درست ساعت دو نیم بیدار می شود. حوصله شنیدن اراجیفش را ندارم.هیچ وقت نمی فهمم چه می گوید؟!اصلا نمی دانم چه می خواهد بگوید.اما وظیفه ، وظیفه است!کاش می شد بیمارستانم را عوض کنم و از دست این فسیل ها راحت شوم.
- چیه کاظم آقا؟؟ درد داری؟!
- خواهر امروز چندمه؟!از سمت چپ نور می پاچه تو صورتم!
- چه می دونم کاظم آقا؟چه فرقی می کنه چندمه؟شیشم، هفتم.چه می دونم والا؟پرده ی اتاقتم که کشیده است!نور از کجا می پاچه تو صورتت خب؟!
- نه خواهر….بگو جان سلمان امروز چندمه؟!این نوره خواب رو از چشام دزدیده!!
به التماس که می افتاد جان پسرش را وسط می کشید.بیچاره خبر ندارد پسرش چند وقتیست پناهنده شده فرانسه!و حتما حالا جای سلمان اسمش سامان است.
- تو فکر کن هشتم کاظم آقا …
- آخ قربون گنبد طلاش ….
دراز کشیده رویش را می کند سمت چپ.دست می گذارد روی سینه.صدایش می لرزد.
- السَلامُ عَلَیک یا غَریبَ الغُرَبا ….یا مُعینَ الضُعَفا …..السَلامُ عَلَیکَ یا عَلیِ بنِ موسَی الرِضا …..آقا خیالت جمع….حواسمون هست آقا ….بچه های 5 نصر از شرق دشت می زنند ما از غربش ….منگنه شون می کنیم آقا …..مامون زیاده آقا …..اما جای نگرانی نیست ….ما انگور خورده ی دست شمائیم آقا ….
مات نگاهش می کنم.چقدر دلم می خواست جای این آدم ها باشم . نه غصه ای ، نه غمی .نه می فهمند اجاره خانه چیست.نه داغ دارند زن و بچه شان چه گِلی توی این کثافت بازار به سر خودشان می گیرند.نه عین من داغ مجید دارند.مجید …..مجید…..مجید…امشب کجا هستی؟!می بینی کاظم آقا؟!من دلم عین سیر و سرکه می جوشد ، تو اما ….یعنی بگویند سلمانت رفته فرانسه چه حالی می شوی؟اصلا می دانی پناهنده شدن یعنی چه؟!اصلا می فهمی گفته آرمانهای پدرم جُک بودند ؛ پدرم و امثال پدرم می خواستند خودشان را خالی کنند؟می دانی این یعنی چه؟! شاید راست می گوید .شما جنگ باطل کردید .دارید گوشه ی این آسایشگاه خاک می خوری و هیچ کس وجودتان را نمی بیند!مجید ….مجید ….امشب کجایی؟؟! پای بساط کدام از خدا بی خبری؟
شبکه دو سخنرانی پخش می کرد.نشسته بودم جلوی تلویزیون و تنها تصویر جوادی آملی را می دیدم که لبانش می جنبیدند.اصواتی که توی گوشم می پیچیدند عین بمباران های سال 65 بودند،پر حجم و نامفهوم.حس می کردم اتاق قرمز شده است .گمانم فشارم افتاده بود.به زور می توانستم هر از چند گاهی ساعت را نگاه کنم، باز هم شب از نیمه می گذشت و مجید نیامده بود.نه می توانستم بخوابم ، نه نای کار کردن داشتم، نه هیچ راه تماسی با مجید.خون خونم را می خورد.کلید که توی در چرخانده شد ، هیجان زده از جا پریدم.باز هم با چشمهای پف کرده ، خسته و تلو تلو خوران وارد شد.روی باسن نشست تا بند کفشش را باز کند.سر برگرداندم ،ساعت از سه گذشته بود.
- کجا بودی؟
- عه! تو چرا بیداری هنوز؟ سر کار بودم خب!بیا این پول رو بگیر.اجاره خونه ی این ماه با من.
چند تا چک پول و یک دسته هزار تومانی که امامِ (ره) رویش زل زده به من را طرفم گرفته بود.
- تو این پول رو از کجا آوردی؟
- گفتم که سمانه!کار می کنم خواهرِ من.
- چه کار؟؟تو چه غلطی می کنی که تا این موقع شب طول می کشه؟!
پول ها را روی میز عسلی گذاشت و سرش را انداخت پائین و رفت سمت اتاق. در راه دکمه های پیراهنش را باز می کرد.
- با تو ام مجید.تو چه غلطی می کنی؟کارت چیه؟تا این موقع شب کدوم گوری لَش داری؟!
باز هم بی توجه رفته بود سمت اتاق.انگار صدای مجری صدا و سیما بودم برایش.انگار برایش تفاوتی بین صدای من و صدای کوپن فروش های میدان امام حسین (ع) وجود نداشت.
چراغ تخت 8 روشن می شود.خستگی امانم را بریده ، چشمانم را می بندم و لختی بعد با چند بار پلک زدن سریع بازش می کنم.شاید خستگی چهره ام کمتر مشخص شود.همه توی نمازخانه نشسته اند پای دعای کمیل، پس چرا صادق نرفته است؟نکند آلارم تختش خراب شده و بیخودی روشن می شود.حاج صادق اهل پیچاندن دعا نبود.اصلا اندوه متحرک بود.باز اگر عباس یا حسن نمی رفتند دعا ، شک برم نمی داشت اما حاج صادق……پایم را می کشم وقتی سمت تختش می روم.
- جان حاجی؟دعا نرفتین؟
- سلام دخترم.خسته نباشی.گرچه چهره ت فریاد می کشه خسته ای.حواستم که پرته حسابی.
- خسته که هستم، ولی در خدمتم.اما حواس پرت نیستم حاجی.خُو امشب ، شب جمعه ست.وعده دعا کمیل شماست.
- حواس پرتی به دو دلیل.یک اینکه من الان 2 ماهه که دعا نمی رم.دو اینکه ساعت قرصم داره می گذره و شما یادت رفته.
- اوا خاک به سرم.
غرغر کنان سمت ایستگاه پرستاری می روم.لیست مریض های بخش را چک می کنم.فقط ساعتِ دارویِ حاج صادق است.
- حاجی شرمنده!خستگی بی حواسم کرده.روم سیاه.
لبخندی می زند. قرص ها را آرام و با فاصله روی زبانش می گذارم و لیوان را روی لب هایش.هر قرصی که می خورد ، سرش را به عقب می برد و چشمانش را می بندد.شاید فکر می کند با این ترفند قرص بهتر اثر می کند.
- حاجی نگفتین چرا دعا نمی رین؟
بازوی راستش را روی پیشانی می گذارد و چشمانش را می بندد. حس می کنم برآمدگی روی گلویش می لرزد.صدایش هم شاهدم می شود.
- خجالت می کشم ، وقتی که گریه می کنم ، یه نفر دیگه اشکامو پاک کنه.
نگاهی به دست های از آرنج قطع شده اش می کنم و بغضم می ترکد.می دوم سمت ایستگاه پرستاری.ایستگاه توی چشمهای خیسم تار و تار تر می شود.
صبح رسیده و نرسیده ، دکتر حدادی صدایم می کند.گمانم کسی گزارش حواس پرتی و چرت زدن های توی بخشم را داده است.نگران توبیخ نیستم ، اما اگر بخواهد روی حقوق جریمه ام کند بدجور وضعم به هم می ریزد.
- سلام خانم سعیدی.
- سلام آقای دکتر.صبح بخیر.خوبید شما؟
دل توی دلم نیست و هیجان خودش را توی صدایم پرتاب می کند.
- متشکرم.خانم سعیدی ، امروز آقای محبتی رو برای افتتاح یک پل می برند، همونطور که می دونید ، حال ایشون مناسب تنها رفتن نیست.متاسفانه دسترسی به کس دیگه ای هم نداریم.می دونم شما خسته اید ولی براتون امکان داره همراه ایشون برید؟گمون می کنم برنامه شون تا ظهر طول بکشه.
بی خوابی و مجید امانم را بریده اند.دلم به خواب صبح خوش بود.دو دل می شوم.شاید رضایت دکتر روزی به کارم بیاید.قبول می کنم و بر می گردم توی بخش.سر از کار این دولتی ها در نیاوردم.کاظم را ول کرده اند کنج “ساسان” و سال تا سال کسی حالش را نمی پرسد.حالا چه شده که برای افتتاح یک پل که معمولا وکیلی ، وزیری کسی برای مراسم می روند دعوتش کرده اند.بی گمان این هم فیگوری تبلیغاتی است برای آقایان. سارا با تعجب نگاهم می کند.
- سمانه چیزی جا گذاشتی؟؟چرا برگشتی؟
- نه بابا.دارم کاظم آقا رو می برم دَدَ.آقا مهم شدن، می خوان پل افتتاح کنن.
سارا جواب داده و نداده ، صدای دو رگه ی مردی را پشت سرم حس می کنم که نشانی کاظم را می گیرد.آمده است دنبالش.بر می گردم.جوان قد بلندِ کت و شلوار پوشی را می بینم که شبیه مدل ها گِراد است.نمی دانم لنز گذاشته یا چشمهای خودش اینقدر سبز است.موهای مجعدش قهوه ای روشنش ، زیر برق ژل خوشتیپ ترش می کرد. چند ثانیه ای مات نگاهش کردم ،تا دوباره سراغ کاظم را گرفت.به خودم آمدم و وقت خواستم تا کاظم را آماده حرکت کنم.
- کاظم آقا ، بیا لباس عوض کن.باید بریم افتتاح پل.
- خواهر خیلی وقته از آخرین پلی که فتح کردم می گذره. خرج سی چهار دارین به اندازه کافی؟ببین خواهر من تا رضا عدالت نباشه دست به سیاه و سفید نمی زنم ها.اون قلق کار من رو می دونه.فقط رضا عدالت….حله؟
نگاهش می کنم.حرف که می زند ، قفل می شوم همیشه.توی دنیای او تعریف ها ما معنی ندارد و توی دنیای ما تعریف های او. ما موجودات دو سیاره متفاوتیم.
مدت ها بود در هیبتی جز لباس بیمارستان ندیده بودمش.موهایش را که شانه کردم ، هیچ چیزش به یک موجی نمی خود.مانند میانسالان صف اول نماز جماعت مساجد شده بود.از اتاق که بیرونش می آورم ، جوان کت و شلوار پوش به سرعت خودش را می رساند و سعی می کند دست کاظم را ببوسد ، شاید انتظار دارد کاظم دستش را بکشد اما کاظم آرام می ایستد تا جوان تمام قد خم شود و دستانش را ببوسد.
- سلام حاجی.خیلی مخلصیم.
کاظم سرش را بر می گرداند و نگاهم می کند.
- این جوجه فُکلی رو فرستادن جای رضا عدالت؟!این که حال نداره!بچه با لباس پلو خوری اومدی عملیات؟!خاکی می شی وا!
رو به جوان کت و شلوار پوش می خندد.پسرک که مشخصا ناراحت شده ، لبخندی کم رنگی می زند.
- حاج کاظم ، من حسین حبیبی ام . پسر حاج ممد حبیبی .لشکر 25 کربلا. یادتونه که؟!
کاظم ناگهان می پرد و پسر را بو می کشد.دست می کشد توی موهای ژل زده پسر و موهاش را پریشان می کند. می بوسدش . دو طرف صورت جوان را در کف دستانش می گیرد.
- حسین ….پسر ممد جغجغه ….ای خدا ….می بینی خواهر؟؟….چقدر بزرگ شدی تو عمو!!! باید همسن سلمان من باشی دیگه …..
پسر سرش را پائین می اندازد.انگار قضیه سلمان را می داند.دست کاظم را می گیرد.
- بریم حاجی .بابا اینا منتظرن.
کاظم مرا فراموش می کند و دست در دست جوان کت و شلوار پوش راه می افتد.دنبالشان می روم و با خودم لفکر می کنم اگر سلمانش اینجا بود بی گمان این مرد شادتر از این ها می شد. وارد حیاط بیمارستان که می شویم ، ماشین مشکی رنگ شاسی بلندی انتظارمان را می کشد.هر چه سعی می کنم از روی آرم ماشین ، نمی توانم نامش را بفهمم.از جلوی ماشین عبور می کنیم و سوار می شویم و من در معمای نام ماشین گرفتار می مانم. تمام مسیر به سکوت می گذرد. از نزدیکی های پل در شرف افتتاح انواع و اقسام پرده های خیر مقدم نصب شده است. مقدم شهردار محترم شهر تهران آقای دکتر …….مقدم گرانقدر اعضای محترم شورای شهر …. . دروازه ای گل کاری شده ابتدای پل ساخته اند.با خودم فکر می کنم قیمت این گل ها برابر یک سال حقوق من خواهد بود بی گمان.ماشین در کنار ماشین های مدل بالای دیگری توقف می کند.جوان کت و شلوار پوش تحکم وار رو به راننده می گوید:
- از جات تکون نمی خوری.دائم پشت فرمون می شینی.گردش و الواطی تعطیل.شیرفهم؟
با آن جلتنمنی که سراغ داشتم تفاوت کرده بود لحنش.راننده که کمی سن و سال دارتر از جوان کت شلوار پوش بود خجالت کشیده سرش را به علامت تائید تکان داد.
پیاده که می شویم ، باد سردی می پیچد.نگاهی به کاظم می کنم که بی اختیار خودش را مچاله می کند.
- سردت نیست کاظم آقا؟
لبخندی می زند.
- خواهر بی خیال.حالا کو تا سرمای سومار؟!
سمت چپ خیابان و در حاشیه پل ، سنی ساخته اند و صندلی چیده اند و سالن کنفرانس صحرایی تشکیل شده است. گل کاری سن چیزی کم از دروازه گل ندارد.یک لحظه شک برم می دارد که شاید امروز هیچ گل فروشی در تهران گل نداشته باشد.
جوان کت و شلوار پوش جلوتر از ما به سمت چند مرد شیک پوش دیگر حرکت می کند و در گوش یکی شان زمزمه می کند.مرد میانسال به سرعت خودش را سمت ما می رساند.کت و شلوار خاکستری با خط های طوسی- آبی و پیراهن یقه آخوندی آبی ، با ریش روی چانه رنگ شده اش ، هیبتی وزیروار به مرد میانسال داده اند.بی درنگ کاظم را در آغوش می گیرد.کاظم مات ایستاده بود.حتی دستانش را دور مرد حلقه نکرد.مرد که از بی تفاوتی کاظم متحیر شده ، خودش را عقب می کشد و بازوان کاظم را در مشت می گیرد.
- چطوری حاج کاظم؟دلاور!میزونی اخوی؟ممدم ، با مرام.ممد حبیبی.
اشک گوشه چشمان کاظم حلقه می زند، اینبار خودش را پرتاب می کند به سینه مرد شیک پوش.
- ها….ممد جغجغه تویی؟؟این لباس ها رو از کدوم مقر کف رفتی نا لوطی؟!تک خوری تو ذاتت بود از همون اول.
مرد شیک پوش دستی به صورت کاظم می کشد.انگار می خواهد غبار این همه سال ندیدن را از پیشانی کاظم پاک کند.دعوتمان می کند به ردیف اول سالن کنفرانس صحرایی و میزی مملو از میوه و شیرینی را طرفمان می کشد.صبحانه نخورده ام و بدجور طالب خوردن نان خامه ای های توی دیس شده ام.کم کم مهمانان می آیند و همه با مرد شیک پوش خوش و بش می کنند و روی صندلی ها جا خوش می کنند.چند نفری هم به ردیف ما می آیند.از سر و وضع و اسکورت همراهشان مشخص است که دولتی اند و منصب دار.لاجرم جلوی همه بر می خیزم و سلام می کنم، اما کاظم بی حرکت نشسته و به ظرف میوه خیره شده است.لام تا کام حرف نمی زند.
مراسم بی روح شروع می شود و چند نفری سخنرانی می کنند.یکی از آقایانی که جلویش برخاستم ، شهردار تهران بود.گمان نمی کردم هیچوقت از نزدیک ببینمش، بماند که حتی یادم نمی آمد توی تلویزیون دیدمش یا نه؟بیشتر بحث هاشان فنی است و حوصله مرا سر می برد.تنها واژه آشنا ترافیک است که از وقتی تهران آمده ام حسابی با آن آشنا شده ام.کاظم هنوز در نخ ظرف میوه است ، بدون اینکه حتی دست به یکی از میوه ها زده باشد.اما من از شلوغی بهره بردم و ترتیب دو تا نان خامه ای را دادم.
مرد شیک پوش پشت تریبون می رود و گزارش روند پروژه می دهد.ترکیبی از اصطلاحات فنی و لغات حسابداری با چاشنی ارقامی نجومی که کمتر به گوشم خورده است.دارم فکر می کنم که چند صفر جلوی حقوق من باید گذاشت تا به یکی از این ارقام برسد؟!در همین افکار هستم که جمله های آخر مرد شیک پوش به شوک می بردم:
” امروز مهمان عزیزی در میان خود داریم.سردار حماسه های هشت سال دفاع مقدس ، فرمانده دسته تخریب لشکر 25 کربلا ، حاج کاظم ثقفی که امروز از بیمارستان به جمع ما پیوستند.می خوام خواهش کنم چند دقیقه ای به ما افتخار بدن و چند کلامی صحبت کنند.”
وای خدای من!کاظم چطور بین این همه آدم صحبت کند؟مطمئنم آبروریزی می شود.این مردک هر چقدر به سرو وضعش رسیده ، انگار اصلا به عقلش نرسیده است.چرا زودتر برنامه شان را نگفتند ، تا توجیحشان کنم؟ منِ احمق فکر می کردم ، فقط قرار است کاظم قیچی به روبان بزند.حبیبی پسر به طرفمان آمد و دست کاظم را گرفت و به سمت جایگاه برد.آمدم بگویم بی خیال شوند اما قفل شدم. فاصله صندلی ها تا جایگاه به یک دقیقه هم نمی کشید اما برای من ، به اندازه یک قرن دردآور بود.تصور فاجعه ای که رخ می داد دیوانه کننده بود.کاظم پشت میکروفون قرار گرفت.نگاهی به جمعیت انداخت.چند ثانیه ساکت ایستاد.چند صدای سرفه از میان جمع بلند شد.
“بسم رب الشهدا و الصدیقین
عین اعلامیه شهدا شد ، نه؟! همونا که قرمز بودند و بالاشون اینو می نوشتیم.ممد حبیبی یادته؟”
حبیبی پدر دست به سینه کنار شهردار نشسته بود.انگار تازه داشت متوجه می شد که چه گندی زده.
“آها اشتباهی شد.اینجا همه می گفتند “جناب مهندس حبیبی”.تو ممد حبیبی نیستی!تو مهندس حبیبی هستی.پس این لباسا هم غنیمتیِ عراقیا نیست.مهندس شدی خریدی.بگذریم.یادمه اون موقع ها همیشه وصیت نامه مون تو جیبمون بود.البته ما که می رفتیم عملیات ، اگر قرار بود با عزرائیل دست بدیم که تیکه پاره بر می گشتیم حتما.سرِ همین وصیت نامه رو امانت می ذاشتیم پیش رسول.ممد، رسول یادته؟!می دونی تو مرصاد زدنش؟؟با قناسه؟؟گلوله قشنگ از زیر گونه ش رد شده بود.تازه تو مرصاد ریشش در اومده بود.بچه آرزو به دل نموند خلاصه.گفتن اومدیم پل افتتاح کنیم.اینهمه حرف زدید پشت این میکروفون، من که چیزی حالیم نشد.نه حرفی از خرج سی چهار زدین ، نه رضا عدالت.ممد ، من راسته کارم پل خراب کردن بود و میدون مین از بین بردن.حالا یه خرابکار رو ورداشتی آوردی اینجا چیکار؟تو که الان جزء درستکاران شدی ، چطور یاد خرابکارا موندی؟نترسیدی بیام پلت رو خراب کنم؟”
جمعیت ساکت نشسته بود.ساکت تر از زمان سخنرانی شهردار، حتی.حبیبی پدر لبش را گاز می گرفت و از گوشه چشمش قطره های اشکی روان بود.
“نگفتی این کاظم ترقه که موج گرفتتش و عقلش کار نمی کنه ، می زنه هر چی رو ساختی خراب می کنه؟!داشتم فکر می کردم روبان افتتاح پل رو کی می بره؟!نمی دونم سیم چینم رو کجا گذاشتم ، ممد.چند سال گذشته از آخرین معبری که زدم؟رضا عدالت هم بود.یادته ؟ممد ، دو طرف روبان رو که به ضد نفر نبستی نالوطی؟!حتما به منور بستی خوشگل تر شه جشنت ، نه؟!نه!گمون نکنم.از منور هم می ترسیدی ممد جغجغه ، نه؟!می گما آقای شهردار تا حالا چند تا از این روبان ها پاره کردی ؟اصلا دو طرفش رو نیگا کری به کجا وصله؟؟نکنه بگیره گردن کسی رو بشکونه؟؟یا نه!چشاتو بستی و یا علی؟! راستی آقای شهردار تو فکر می کنی چرا ممد جغجغه یاد کاظم ترقه افتاد ، بعد این همه سال هان؟!من با گوشای خودم شنیدم، این خواهر پرستارمون با دوستاشون که حرف می زنن ، به ما می گه فسیل!ولی اشتباه می کنه نه؟!”
سرم را پائین می اندازم ، اما حس می کنم نگاه های سنگین رویم سیطره پیدا کرده اند.حس می کنم عرق کرده ام و قرمز شده ام.
“آخه ملت کلی صف می بندن، بلیط می خرن ، برن فسیل ها رو ببینن.تازه کلی فُکُل کراواتیِ خارجی هم میان برای تماشا.اما هیچکس سراغ ما نمیاد.حتی همین ممد جغجغه!حتی شما آقای شهردار!چی بود اسمت؟؟؟دکتر ….دکتر …اوممم….هان؟!! ولش کن، اصلا مهم نیست.مگه شما اسم من یادت می مونه که من اسم شما یادم بمونه؟”
شانه های شهردار می لرزد.عینکش را بر می دارد و با پشت دست چشمانش را پاک می کند.
“شما هم نیومدی آقای شهردار که این فسیل ها رو ببینی.حالا دیدی خواهر؟؟دیدی ما فسیل نیستیم؟و گرنه می اومدن دیدنمون.حال چی شده که من اینجام؟؟هان ممد حبیبی؟؟من از وقتی که اومدم تنها چیز آشنایی که دیدم ، اون سیب های توی ظرف بود.دیگه هیچ چیز اینجا آشنا نیست.هیچ کس آشنا نیست.حتی تو، ممد جغجغه!”
اشک چشمانم را تار کرده بود که صدای آشنایی گفت:” بفرمائید”.با فین محکمی محتویات بینی ام را بالا کشیدم .سرم را که بالا گرفتم ، هردو خشکمان زد .مجید بود در لباس فرمی زرشکی که چای تعارفم می کرد.
پ ن : این داستان در اولین دوره جشنواره داستان کوتاه نقطه چین(ادبیات مقاومت ملل) رتبه دوم را به دست آورد.